صفحه اصلي arrow کتاب arrow همسرايان . دفتر دوم : جلال آل احمد
همسرايان . دفتر دوم : جلال آل احمد



نقد و بررسي


همسرايان (2)



دفتر دوم
جلال آل احمد




غلامحسين مراقبي













همسرايان (2) ؛ جلال آل احمد
غلامحسين مراقبي
تيراژ: 3000 جلد، چاپ نخست
تهران. بهار 77
شابك 0- 65- 5513- 964


 

                                         

پيشگفتار يكم

 

      دفتر يكم همسرايان، جورج اورول در سال 1372 چاپ شد. پيش از آن بخش‌هايي از آن را در مجلة فرجاد، شماره هاي 6 و 5 (1370) به‌چاپ رسانده بودم. دربارة همسرايان در پشت جلد دفتر نخست چنين نوشته بودم: «توپ ها تازه از غرش باز ايستاده بودند و هنوز از ويرانه‌هاي جنگ جهاني دوم بوي سوختگي به‌مشام مي‌رسيد كه غرب به‌زعامت امپرياليسم آمريكا، در ميدان‌هاي جنگ سرد پرچم بر افراشت. آمريكاي تازه نفس و پر توان كه به‌دور از مصايب جنگ بود، دشمن مصيبت‌ديده و كوفته از جنگ را كه مي‌رفت خرابي‌ها را بازسازي كند، به‌نبردي فرسايشي فراخواند. در اين كارزار، بسياري از قلم به‌دستان آب به‌آسياب امپرياليسم ريختند، به‌گونه‌يي كه آثارشان هم‌آوا و هماهنگ از همه‌جا به‌گوش مي‌رسيد. همسرايان، قصة اين هم‌آوايان است.»طرح همسرايان اين بوده كه نويسندگان «داراي انگيزه‌هاي مشترك و اهداف مشترك» را كه «گويي يك دهانند با زبان‌هاي مختلف» بازشناسي كند كه نمونه‌هاي تيپيك اين نويسندگان: جورج اورول، جلال آل‌احمد و آرتور كسلر ند. اما چاپ دفتر دوم به‌دراز كشيد، نخست آن‌كه زمان يار نبود. دو ديگر، امكانات چاپ آن كم، تا آن‌كه سردبير دو ماه نامه‌يي شدم. روش نشريه به گونه‌يي بود كه توانستم به‌انگيزة مطالب و موضوعات تاريخي 30 صفحة آن را، پس از حذف‌هاي جابه‌جاي صاحب امتياز و مدير مسئول، در شمارة دوم به‌گنجانم، به‌شرط آن كه در شماره‌هاي بعد موضوع دنبال نشود! و راستي را كه در شماره‌هاي بعد موضوع دنبال نشد، زيرا نشريه به‌‌چند دليل سر زا رفت. نه اين كه مطالب و نوشته‌هاي نشريه ايراد قانوني داشته باشد! نه، دليل مهم آن بدشانس بودن من بود، زيرا من در نشريه در آوردن بدشانسم! تا امروزه روز نشده نشريه‌يي درآورده باشم كه در كوتاه مدت به‌بليه‌يي گرفتار نشده باشد. بهتر است به‌كوتاهي كمي به‌عقب برگرديم، به‌حدود سال هاي 1370. در آن روز و روزگار، آقاي عظيم نراقي به دنبال انبياء مي‌گشت كه سرانجام قرعة فال به‌نام اين جرجيس افتاد، فرجاد شمارة 5 را درآوردم كه نشريه عمرش كفاف نداد و يك و نيم شمارة ديگر منتشر شد و همراه با مرگ تلخ مدير مسئول و صاحب امتياز، در سقوط هواپيماي تهران مشهد، همان نيم شماره را بر گور او، به‌ياد او چاپ و پخش كرديم. زمانه چرخيد و چرخيد و قرار شد ماهنامة گسترة فرهنگ و هنر اميد را منتشر كنم، صاحب امتياز و مدير مسئول اميد هفتگي آقاي سياوش پور قاسمي بوده و هست، كه يادش ارجمند باد براي همة چشم‌پوشي‌هايش. و اما، گسترة فرهنگ و هنر اميد در همان شمارة نخست، سر زا رفت به چهار دليل:

 1ـ رنگ وبوي ماركسيستي دارد.

 2-مطالبش مأيوس كننده است.

 3ـ پرداختن به‌موضوعات جنسي.

 4ـ نتيجه‌گيري‌هاي نادرست.

 كه هر كدام از اين شروط براي نفله كردن هر نشريه‌يي تكافو مي‌كند، و نتيجه نيز آن شد كه همان شمارة نخست نيز از دكة روزنامه‌فروش‌ها جمع آوري شد. باز هم زمانه چرخيد و چرخيد، تا اين‌كه ناصر خان نوروزي يك روز تلفن زد و گفت: يك مجله مي‌خواهد رو به‌راه بشود، راستش سرهنگ شهيدي دنبال كسي است كه مجوزش را غول بكشد، بيا و همتي كن و پيرمرد را مأيوس نكن!من نيز كه مطيع امر يارانم، فرمانش را پاسخ شايسته دادم و نتيجه نيز همان شد كه او مي‌خواست! شمارة دوم بررسي هاي تاريخي ايران، بار نخست با افشاگري برادرانه و بسيار بسيار مهربانانة روزنامة رسالت زير چاپ رفت، نه خدايا، خود وزارت ارشاد بود كه زنگ زد به‌سرهنگ و ده مورد خطاي مرا يادآوري كرد و خط و نشان كشيد كه فلاني خود را بپايد و مواظب گستاخ نويسي‌هايش باشد! پس افشاگري رسالت نخست نمي‌شود و دوم مي‌شود! اما همين دومي خط و نشان را پت و پهن‌تر كشيد و قول تنبيه داد و وارونه آويختن! هنوز گرماي تازيانة رسالت نپريده بود كه روزنامة جمهوري اسلامي به‌دليل نداشتن مطلب، نيم صفحه‌يي را در اوصاف اينجانب سياه كرد، باري، ترس برمان داشت و چپ و راست را مي‌پاييدم كه ضربة بعدي از كجاست و ضمناً مطالب شمارة سوم را مأيوسانه حروفچيني مي‌كرديم كه بانگ و خروش نشرية وزين يالثارات الحسين برخاست و مرا بجا و درست و حسابي افشاگري كرد از جمله: از طاغوت ستايش كرده‌ام. ضد انقلاب بازي درآورده‌ام. به‌جلال آل‌احمد توهين كرده‌ام. سرهنگ ارتش شاهنشاهي بوده‌ام. سال‌ها به‌ارتش شاهنشاهي خدمت كرده‌ام. عنوان مقدس «سيد» را ضايع كرده‌ام و آن را براي خلفاي عباسي به‌كار برده‌ام. و ...مشت و مال بعدي را كيهان هوايي به‌عهده گرفت. من به‌دور از سر و صداها، به‌صفحه‌بندي و شنيدن قرولندهاي سرهنگ مشغول بودم كه سرانجام باز هم نشرية پر آوازة برادران انصار حزب الله به‌ياري‌ام آمد و خبر داد كه در نشست هيات نظارت بر مطبوعات، نشرية بررسي‌هاي تاريخي ايران به‌اتفاق آراء توقيف شده‌است!

 تمام شد؟ نه، نشد، حالا نوبت كيهان لندن بود كه مرا پاي چوبة دار بفرستد و تيتر بزند كه: سيرجاني ديگري از جان سير شده است! اينجا بود كه لرزيدم و پس افتادم. يكي كه سيرجاني شده بودم، حال آن كه فاصلة زادگاه من تا سيرجان كيلومترها فاصله دارد، ضمن آن‌كه من سيري ناپذير بوده‌ام و البته كه از بوي سير هم خوشم نمي‌آمده است. دوم آن كه اين قلم به‌دست از سر خامي و به‌روزگار غوغاگري و به‌هنگامة رونق پرخاشگري، به‌او در يكي از نشريات تاخته بود، از آن‌كه به‌دفاع از «پيرمردي» برخاسته بود كه آن پير، در هنگامه‌يي ديگر و به‌روزگار غوغاسالاري ديگري، لگام گسيخته فرياد بركشيد كه جيب آن سردار تبعيدي را بگرديد تا مبادا طلا و گوهرها را با خود به‌خارج ببرد، حال آن‌كه پيرمرد هر چه داشت از آن سردار بود. روزگار را بنگريم كه فرزند نيز به‌قصاص برنخاست و «مرد» را به‌نيكي نواخت، دو چندان پدر!به‌هر رو، سخن از كيهان لندن بود و نسخه‌يي كه حكيمانه براي اين پير پيچيدند، غافل از آن‌كه من در تمامي عمر از دكتر و آمپول پرهيز كرده ام، يكي به‌خاطر ترس جان و ديگري هم به‌خاطر جان! باري، پس از آن غوغا، چند روزي را آسه رفتم و آسه آمدم، تا آن كه گفتم به‌ميدان روم، كه مست بودم، پس، دهل خويش چو پرچم به‌سر نيزه بستم، آنگاه دلير و با همگامي سرهنگ صاحب امتياز دو ماهنامة سابق، رفتيم سراغ وكيل كه مثلاً شكايت كنيم و ادا اصول مدرنيته‌گري درآورده باشيم. كلي مأيوسمان كرد وكيل كه بله، پرونده‌تان سخت است و كلنجار بسيار بايد رفت و دست آخر كه حق‌المطلب يك ميليون بايد بدهيد و پس از چانه زدن‌ها كه به‌خاطر گل روي شما نيم‌ميليون تومان بايد بدهيد. من كه تا به حال هم نيم ميليون تومان نديده‌ام، پس زدم و برخاستم. گفت:

- چرا نمي نشيني، گفتم :

- سال‌ها پيش، مردي پيش از آن‌كه وكيل شود و با ميليون سرو كار بيابد، برايمان سرود: نبايد نشست، كه اگر بنشينيم، پس چه كسي بر خيزد؟

   وكيل هنوز در خود بود و مدعي كه سيرجاني را نيز وكيل بوده. اما سرانجام آن وكالت، ما را از اين وكالت برتاباند. ناگزير رفتيم، يعني رفتم به سراغ معاون فرهنگي رييس جمهور، يعني حضرت مهاجراني كه راهبرد را بيرون مي داد. خوش روي و بسنده‌گو، شماره‌يي از كيهان هوايي را نشانم داد كه به‌او تاخته بودند. حاليم كرد كه روزگار معجزة امام‌زاده‌ها به‌سرآمده است. اما بعد، در خود شدم تا ديگر شدم، گفتم روزگاري بگذرد تا روزگار به سرآيد و مجالي براي عرضة سخن بيابم، كه نيافتم، زيرا كه آسياب نوبت ديگراني بود كه به‌ديگران باور نداشتند. از آن پس قلع و قمعيان برآمدند، بي آن‌كه بدانند اسبان تيز تك رفته‌اند و سرانجام گرد ...گفتم بروم سراغ همكاران، اين شد كه رفتم سراغ آدينه.

 فرج خان سركوهي و صاحب امتيازش كه در اتاقي با زاوية 90 درجه پشت ميزشان نشسته بودند، گفتم: بزرگواران، مددي و قلمي به‌همدردي، كه صاحب امتياز سرخ و سپيد و برافروخته گفت:

- تو با چه جسارتي از استعمار دفاع كرده‌يي؟

 فرج خان نيز فرمودند كه سخت اختلاف ديدگاه داريم و در نتيجه دفاع از شما نادرست است! مدير آدينه به‌عنوان نقطه‌يي بر پايان بگومگوها گفت:

- اگر من جاي ارشاد بودم، سلطنت‌طلب‌ها را به‌زندان مي‌انداختم، آقا جان من! مطالب تاريخي به‌درد كي مي‌خورد؟ شعر چاپ كن، يك شعر از شاملو و ...

 با گردني كج به افاضات برادران گوش جان سپرده بودم و به‌راستي حظ مي‌بردم از اين همه شور انقلابي‌گري و دفاع از آزادي، كه ناگهان به‌يادم آمد قراري دارم و بايد به ديدار محبوبي بروم، ناگزير و از سر دلتنگي، عطاي نصايحشان را به‌لقاي خسته‌شان بخشيدم و پله‌ها را دو تا يكي پايين آمدم. پايين، دم در، روي زنگ نام آدينه درشت به‌چشم مي‌خورد. قضا را بنگر! چندي بعد، نه چندان دور، گذارم به‌همان خيابان افتاد، گفتنش تلخ است و عبرت آموز! ياران پر شور و انقلابي، از واهمة انقلابيون حزب الله، نام آدينه را از روي زنگ برداشته بودند! به‌يادم آمد كه آن روز، آن شعر معروف برشت را براي آن دو بزرگوار خواندم كه چند روز پيش آمدند و همساية روبرويي‌اش را گرفتند، و او سرود، به‌من چه؟ با من كه كاري ندارند! باز هم آمدند و همساية ديگر را بردند و او گفت: به‌من چه... باز هم همساية ديگر و فرياد كمك خواهي‌شان كه با سكوت وي همراه بود. سرانجام، نوبت او رسيده بود و سخت مي‌ناليد كه كسي صداي او را نمي‌شنود، زيرا كسي نمانده است! اين زمان، كه سالي چند از آن هايهوي مي‌گذرد، آن سردبير از بند زندان به‌اتهام جاسوسي رهيده، گر چه رنجنامه‌اش، دردنامة تن درهم شكستة اوست و راستي را كه در ايام محبس‌اش، صاحب امتياز و يار هم نفسش، نه قلمي و نه شايد قدمي به‌هواداري از هم ميزي‌اش برنداشت و چرخة روزگار را بنگر كه آن معاون خوش‌خندة بسنده‌گو بر كرسي وزارت برنشسته. گفتم: «خدايا، نكند راست بگويند»! پس برنشستم به‌نگرشي دوباره به‌نوشتار گذشته و سپردمش به‌چرخة چاپ. در پايان اين دفتر را به‌آقاي ايرج افشار و آقاي احسان يارشاطر و به‌ياد و خاطرة شادروان دكتر پرويز ناتل خانلري، پيش‌كش مي‌كنم.               غلامحسين مراقبي

 بهمن 1376ـ تهران

 

 پيشگفتار دوم

 

 بله، يکی از روزهای ارديبهشت 77 بود، همان روزهای نخست که دلخوش از روزگار نو! کفش و کلاه آراستم و به ادارة کتاب رفتم و خود را، نه خدايا! کتابم را به ثبت رساندم، به شمارة 2332 دبيرخانة محترم ادارة کتاب محترم وزارت محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی، پيش از آن هم شابک گرفته بودم. گرچه در آغاز می‌گفتند که بايد ناشر داشته باشم و پای فشردن من که بابا – نه خدايا، برادران! – من خودم می‌خواهم کتابم را در شمارگانی کم چاپ کنم و هزينه‌های آن را هم خودم می‌خواهم بدهم. از آنجا که روزگار نو شده بود، يا قرار بود که نو به چشم آيد، سرانجام پذيرفتند و شابکی و شماره ای به نشانة دريافت کتاب برای وارسی توسط جوانان سيه‌محاسن – اما سپيد دل – و شرم‌روی که هميشه نگاهشان به زير است تا مبادا نگاه تارکانه‌شان با نگاه گناه آلودة اربابان رجوع، بيالايد. به هر روی، دلخوش کاغذی خواستم تا شماره را يادداشت کنم، که نگاه سر به زير، بريده ای کاغذ حدوداً سه سانت در پنج سانت به من داد و گفت که شماره را بنويسم. وسواس در حفظ بيت‌المال بيشتر به نشاطم آورد که خوشا، تا چند سالی ديگر از برکت اين همه امين اموال، ايران، نه خدايا - ايران اسلامی – رشک فردوس خواهد شد. اما، اما، يک هفته گذشت، دو هفته گذشت، ماه گذشت، و من پرسان که آيا کتاب از بررسی برگشته؟ و پاسخ که نه، در دست بررسی است! تا اين که، پس از دوماه مژده آمد که نوبهار آمد! نگاه سرد و اخم‌آلود پاسخگو و پس از لحظه‌هايی به انتظار که چه؟ فرمودند: کتاب مشروط است! و من که از مشروطه طرفی نبسته بودم، شکوه مشروط بودن را نمی‌دانستم. گفتم: چی، چرا، کجاش؟ که فرمودند: رييس اداره بايد دستور و نظر بدهد! کی؟ هفته ای ديگر سر بزن! هفتة بعد رفتم، پسين و بازپسين. تا که دريافتم کتاب به بررسی ديگر داده شده. کوتاه کلام. باز هم کتاب از بررسی برگشت با اين نتيجة درخشان: غيرمجاز! سر بر تافتم و به غمز گفتم که زمانه ديگر است و چنين و چنان! که سر بررس تازه آمده، با رخساری گندمگون و تفيده از کوير، لبخندزنان گفت که برايت وقتی از برادر فلانی می‌گيرم تا موارد خطاپنداری و ضلالت را نشانت دهيم. هفته ای ديگر قرار گذاشت. برادر فلان گرفتار بود و سودايی و پرمشغله. سرانجام پس از دو سه هفته، ساعت 10 بامداد، در پناه آن جوان گندمگون تفيده از آفتاب کوير، به خدمت اين جوان رفتيم. موارد خطاها را گفت و برخی‌ها را شاهد مثال آورد و از من که نه‌چنين بادا و آخر سر که گفت:

- همة کتاب را نخوانده‌ام، تا ده روز ديگر می‌خوانم و سعی می‌کنم کمکت کنم، شما هم موارد خطا را اصلاح کن! در ضمن خودت هم دوباره کتابت را بخوان و ببين کجاها خطا رفته‌ای!؟

 به اميد گشايشی، بدرودش گفتم و بار ديگر ده‌روزه‌ها تمديد شد، تا اين که يک روز، ديگر باره به من وقت ديدار داد، به زيارتش شتافتم. کوتاه گفت و ملامت‌گر:

- کتاب غيرمجاز است! گفتم:

 برادر! اين‌گونه تند مران که من خسته‌دل در قفای زمانه‌ام. شماتت‌گرانه به من نگريست و گفت:

- کتابت را با دقت خوانده‌ام، گرچه پاره‌ای نظريات مطرح کرده‌ای، که بد نيست، اما تو آل‌احمد را مستمسک کرده‌ای تا به رژيم بتازی! گفتم:

- جوان، اينگونه نگريستن خطاست، بر فرض محال که چنين خطا پندار باشم، آخر شما که وکيل و وصی خوانندگان نيستيد! برآمد به شوخ‌چشمی که تازه غيرمجاز کردن اين کتاب، برای خودت هم خوب است! کلافه و از سر نوميدی گفتم: بسيار خوب، هر جا که به‌طبع شما نيست، بگو تا آن جمله و پاراگراف را حذف کنم. خنديد و در من نگريست و گفت:

- همة کتاب را حذف کن.

    ***

     اينک چند سال از آن ثبت شماره می‌گذرد. نامه‌های پياپی که نوشتم بی‌تأثير بود. درخواست کردم که فقط يک بار اجازة چاپ دهند تا مدعايشان بر آزادانديشی و نداشتن سانسور درست درآيد، اما لبخندة برادران سر به‌زير، بيهودگی درخواست مرا نشان می‌داد. به آن سربررس جوان گندمگون برآمده از کوير گفتم که پاسخم را مکتوب دهيد! پاسخ از ديوار شنيدم، اما از آنان نه! چرا، خديا دو کتاب ديگرم را هم غيرمجاز کردند.

    دايی پيرولی می‌گفت، - خدا بيامرزدش – پانزده شانزده سال پيش مرد! اما بيست و دو سه سال پيش می‌گفت:

 - آقا، قربون جدت، خوشی زده زير دلتون! آزرده می‌گفتم:

 دايی پيرولی، به خدا اينا از اونا نيستن! اينا همونايين که دنبالشون بوديم!

    دايی پيرولی چپق درازش را به لب هايش می‌چسباند، پکی جانانه می‌زد و دودش را با ولع تو می‌کشيد، بعد يک‌باره مثل يه ابر سپيد در هم تنيده بيرونش می‌داد و سری به حسرت تکان می‌داد و می‌گفت:

 - آقا، قربون جدت، شما اينا رو نمی‌شناسيت، اينا به خاطر ارباب، پوست ماره می‌کندن. شما حاليتون نيس! شما جوونيت! نکنيد آقا! خراب کردن آسونه، اما آباد کردن هيهات، هيهات! خشمگين می‌گفتم:

- دايی پيرولی خجالت بکش! دين و ايمونت کجا رفته؟ اينا حرف مارو می‌زنن! اما با زبون خودشون! دايی پيرولی نمی‌پذيرفت و با هر پک چپق می‌گفت: حيف، حيف از جوونی، حيف از آبادی، حيف از … !

     بعد از سه چهار سال، دايی پيرولی را دم در زندان ديدم، به ملاقات آمده بود، نه گذاشت و نه برداشت و تا منو ديد گفت:

 - هی آقا، قربون جدت، شما ايناره نمی‌شناسيت، تازه اول شبه، بزار ظلمات بشه حرفشو بريدم و گفتم:  - آخه دايی پيرولی، اينا …

    حالا نوبت او بود که حرف مراببرد، بريد و گفت، آن هم با تلخی و شماتت:

- ای آقا، قربون اون جدت برم، من که گفتم، شما ايناره نمی‌شناسيت…

 

     يکی دو سال بعد، دايی پيرولی مرد و نماند تا روزگار نو را بعد از بيست و يک سال ببيند. - خدا بيامرزدت دايی پيرولی! زير پوست شب، چشمام هيچ جايی رو نمی‌بينه!

 

 ***

 يکی دو ماه مانده به پايان سال 1378 بود، مراسم پرشکوه معرفی کتاب سال بود، آن برادر ارشادی پرمشغله که کتابم را غيرمجاز خواند، همه کارة مراسم و کارگزار اصلی بود! نمی‌دانم چی شد که خنده‌ام گرفت. آخر، شب پيشش هم همين‌طوری چشمم به يکی از گردانندگان و مديران ستاد انتخابات مجلس افتاد. نه خدايا، خودش بود، رييس ادارة وارسی کتاب در ده پانزده سال پيش، اونم با چه الدورم بولدرومی! يادم مياد وارد اتاقش که شدم، خانم سیما کوبان هم بود، رو به او کرد و گفت:

 - شاه با همة اهن و تلوپش نتونست گلسرخی رو راحت بکشه، ننگش واسه‌ش موند. اما ما با صدای بلند اعلام می‌کنیم که سعید سلطانپورها رو می‌کشيم و به شاعرا و نويسنده‌ها اجازه نتق کشيدن نميديم! بي اختيار به ياد دايی پيرولی افتادم. با خودم گفتم:

 - نور به قبرت بباره دايی پيرولی!

   اينک از شما می‌خواهم که بگذاريد تا يک بار هم که شده از سر اختيار و نهفت جان، اين پيشگفتار ناقابل را به خرد، انديشه، تيزبينی و فهم بجای دايی پيرولی ارمغان کنم.

 

 غلامحسين مراقبي

 فروردین 1379

 

 

وارونه پنداري و تحريف در تاريخ ” به‌اين مناسبت تعجبي نخواهم كرد و تصادف نخواهم دانست اگر ببينم كه عالم اسلام در دو قرن هفت و هشت هجري (سيزده و چهارده ميلادي) يكباره از دو سو به‌خطر مي‌افتد. مغولان با «سيماي نيمه مسيحي» از شرق و صليبان كاملاً مسيحي از غرب، و ماركوپولو يا همپالكي‌هايش به‌اين ترتيب است كه وارد گود مي‌شوند» غرب‌زدگي. ص 64. «...و آخرين نكته‌اي كه من مي‌خواهم تذكر بدهم همين است: كه اگر يكي از علت‌هاي اصلي هجوم مغولان به‌دنياي اسلام زمينه‌سازي‌هاي قبلي مسيحيت در بيابانهاي دور غور نبود ـ دست كم در يورش تيمور به‌اين سوي عالم به‌جا پاهاي فراوان بر مي‌خوريم از تحريك اروپاي درمانده در جنگ هاي صليبي و محتاج به‌نعمات بازارهاي شرق.» غرب‌زدگي. ص 67 و 66. «فكر مي‌كنيد حق داشته باشيم كه از اين جاي پاي صريح. ]پيش گويي پيدايش تيمور![ اين حقيقت تاريخي را بخوانيم كه رفت و روب مغول هنوز به‌اندازة كافي كمر اسلام را نشكسته بوده است. و در غرب هميشه خواب نطربوق ديگري را مي‌ديده اند كه بيايد و پشت اين پهلوان را عاقبت به‌خاك برساند! اگر هنوز شكي داريد متوجه باشيد كه نه از آتش ويراني مغول و نه از كشتار تيمور هرگز جرقه‌اي به‌دامن عالم مسيحيت نرسيد.» ص 68 همانجا. اگـر دنبالة نظريه پردازي‌هاي جلال آل‌احمد را بگيريم، به‌اين هم مي‌رسيم كه صفويه نيز ديگر مأموران «عالم مسيحيت غرب» بودند كه مأمور بودند از پشت به‌«عالم اسلام» خنجر بزنند! در اينجا ناگزير رشتة پندارهاي آل‌احمد را مي‌بريم و به‌جمعبندي نظريه‌هاي وي دربارة مغول و تيمور مي‌پردازيم و به‌اين نتايج مي‌رسيم كه:

 1ـ مغولان «سيماي نيمه مسيحي» داشتند و واداشتة مسيحيت غرب براي ضربه زدن به‌«كليت اسلام» بودند!

 2ـ مغولان از شرق و صليبيون از غرب و ماركوپولو هم از وسط به‌«عالم اسلام» با هماهنگي غربي‌ها يورش آوردند!

 3ـ اگر در مورد مغولان شك بتوان كرد، در مورد تيمور ديگر برو برگرد ندارد، زيرا ابن‌خلدون نوشته كه «ستاره‌شناسان در حدود سال 766 منتظر ظهورش بودند» و دليل دوم نيز آن كه ابن زرزر پزشك يهودي پادشاه فرنگ نيز همين نكته را به‌ابن خلدون گزارش داده است!

 4ـ دليل مجاب كننده نيز آن است كه از يورش چنگيز و تيمور «جرقه يي به‌دامن عالم مسيحيت نرسيد»!

 

 

    براي بررسي نظريات آل‌احمد، ناگزير بايد سخن را دربارة دين مغول‌ها آغاز و به‌منابع بيشتري مراجعه كرد. يادآوري مي‌كنم كه دين مغولان، به‌دليل نداشتن فرهنگ مكتوب، در هاله‌يي از ابهام فرو رفته‌است، اما به‌طور كلي مي‌توان گفت كه مغول‌ها بيشتر به‌خدايان نمدي باور داشتند و پس از آن به‌آيين شمن‌ي ، كه به‌دليل در دست نبودن مدارك و رسالات آنان، آگاهي از اين آيين اندك است و تنها از روزنة آداب و رسوم مغولان به‌شمنيسم راه مي‌يابيم. شمن‌ها جادوگران روحاني بودند كه پاسدار بت‌ها و آيين‌هاي جادوگري خاص خود بودند، پيشگويي مي‌كردند و عبادتگاه را پر رونق نگاه مي‌داشتند. بنا بر ياساي چنگيز، شمن بزرگ مي‌بايست با جبة سفيد و بر اسب سفيد سوار و مشخص باشد، در نشست‌هاي همگاني نيز بالاتر از همه مي‌نشست. با مطالعة آداب و رفتار مغولان، به‌تنها نتيجه‌اي كه مي‌توان دست يافت، اين است كه: هيچ‌گونه وجه اشتراك و يا تشابهي بين آيين شمني و مسيحيت وجود ندارد! عطامك جويني در بارة دين مغول‌ها صريحاً مي‌نويسد كه آن‌ها فاقد اديان و مذاهب معروف و مرسوم بودند. وي در اين باره مي‌نويسد: «چون مقلد هيچ دين و تابع هيچ ملت نبود از تعصب و رجحان ملتي بر ملتي و تفضيل بعضي بر بعضي مجتنب بودست بلك علما و زهاد هر طايفه را اكرام و اعزاز و تبجيل مي‌كردست و در حضرت حق تعالي آن را وسيلتي مي‌دانسته و چنانك مسلمانان را به‌نظر توقير مي‌نگريسته ترسايان و بت پرستان را نيز عزيز مي‌داشته و اولاد و احفاد او هر چند كس به‌موجب هوي از مذاهب مذهبي اختيار كردند بعضي تقليد اسلام كرده و بعضي ملت نصاري گرفته و طايفه يي عبادت اصنام گزيده و قومي همان قاعده قديم آباء و اجداد را ملتزم گشته و به‌هيچ طرف مايل نشد اما اين نوع كمتر ماندست» رشيدالدين فضل‌الله نيز در جامع‌التواريخ همين باور را دارد، گر چه تاريخنگار به‌پاس وزارتش كوشيده تا براي چنگيز پشتوانة مذهبي بسازد و با شجره‌سازي نسب او را به‌يافث فرزند نوح برساند جاي تأسف است كه خانم شيرين بياني ساده باورانه، به‌قصة پر دروغ رشيد‌الدين فضل‌اله در بارة نياكان چنگيزخان، اغوزخان، باور سپرده و چنين نوشته و دريافته كه اين نياي افسانه‌اي «در دوران جواني، و در پنهاني به‌دين اسلام گرويده بود» و نپذيرفتن همسران اغوز. دين اسلام شوي را، دليل آزادي زن مغول در انتخاب دين و مذهب بر شمرده است. كاش خانم بياني دقيق‌تر و با ديدي پژوهشگرانه قصة مسلمان بودن اوغوزخان را مي‌خواند و متوجه مي‌شد كه ميان قومي كافر و بيگانه با آيين يكتاپرستي، فرزندي زاده مي‌شود كه پستان مادر را نمي‌گيرد! اين لجاجت بچه «سه شبانه روز» ادامه مي‌يابد و مرتب بچه به‌خواب مادر مي‌آيد و مادر را تهديد مي‌كند كه «اگر خداپرست شوي و محب خدا گردي، شير تو بخورم» . دروغ‌پردازي‌هاي رشيدالدين فضل‌اله وقتي به‌اوج خود مي‌رسد كه در مراسم نامگذاري كودك، «بچة يك ساله به‌آواز آمده و گفته كه نام من اوغوز نهيد» . ازدواج اوغوز نيز دروغي ديگر از همين دست است كه متأسفانه مورد استناد خانم شيرين بياني در اثبات موضوعي تاريخي شده است. در مقالة «دروغ نگاري در زمينة تاريخ» به‌اين قصه و بازگشايي آن پرداخته‌ام. گفتني است كه كتاب‌هاي تاريخ جهانگشاي جويني و جامع التواريخ از غني‌ترين و معتبرترين آثار دورة ياد شده است. آثار بعدي بيشتر به‌نقل مطالب اين دو تاريخنگار پرداخته‌اند. ولادمير تسف مغول‌شناس روسي نيز نخست از شمنيسم و بعد از بودييسم به‌عنوان اديان مغولي ياد مي‌كند و نامي از مسيحيت نمي‌برد. بنابراين و با توجه به‌دين شمني مغول‌ها، عنوان كردن اين‌كه هدف مغول‌ها از تاخت و تازشان ضربه‌زدن به‌« كليت اسلام » بوده‏‏‏‏‏‏‏، ادعايي پوچ و بيهوده است. بيان اين ادعا نشانگر بيگانگي مدعي با بديهي‌ترين اصول جامعه شناختي است. در اينجا ناگزير از اشاره به‌اوضاع آن روزگاريم. در نيمة نخست سدة هفتم هجري، عباسيان بر سرزمين‌هاي عربي و مصر و بخشي از اروپا حكومت مي‌كردند. انباشت مال و دينار، خلفاي عباسي و سردمداران خلافت را فاسد كرده بود، به‌گونه‌اي كه هر زمامدار فقط به‌فكر بهره‌گيري هـر چه بيشتر از امكـانات مـوجود بود، حـمله مي‌شد، جنگ مي‌شد، اما هدف نهايي و غايي فقط به‌دست آوردن و انباشتن ثروت بود. زمامداران سرزمين‌هاي اسلامي، توسعة ممالك زير سلطه را در گرو توسعة حرمسراي خود مي‌دانستند.

     كاش آل‌احمد پيش از دفاع از عباسيان (كليت اسلام) به‌مطالعة زندگاني خلفاي عباسي مي‌پرداخت تا در مي‌يافت كه چرا آن اميرالمؤمنين‌ها، جز يكي دو نفر، به‌سالخوردگي نرسيدند و بيشترينشان در ميان‌سالي در بسترهاي گرم و نرمشان به‌خون خود در غلتيدند. كاش آل‌احمد، بازپسين روزهاي عمر نـكبت بار آخرين خليفة عباسي را مرور مي‌كرد و در مي‌يافت كه خليفة مسلمين در آن همه كشت و كشتار و غارت‌ها، تنها به‌فكر نجات اهل حرم بود و از هولاكو ملتمسانه درخواست مي‌كرد تا «اهل حرم را كه آفتاب و ماهتاب بر ايشان نتافته» به‌خليفه ببخشد!

    كاش آل‌احمد چشمش را بر روي مردم غارت شده و زنان و بچه‌هاي «عوام» باز مي‌كرد و گردي از درد انبوه آنان بر دلش مي‌نشست، تا دريابد كه هيچ تفاوت كيفي ميان مغول و خليفة عباسي و تيمور و سلطان محمد خوارزمشاه و خليفة عثماني وجود ندارد!

    كاش آل‌احمد مي‌خواند و درمي يافت كه تفاوت بين چپاولگران و ستمگران و حكومتگران و بزرگ زمينداران، فقط تفاوت كمي، تني و زادگاهي است. مغول از حاكم هر شهر تسليم و خراج را توقع داشت وگرنه پس از پيروزي خشت بر خشت نمي گذاشت، سـردار عـرب نيز به‌هـنگام فتح از حـاكم هر شهر تسليم و جزيه را طلب مي‌كرد وگرنه پس از فتح مي‌بايست از خونشان سنگ آسياب به‌چرخش درآيد. چنگيز خود را خشم و عذاب خداوندي مي‌دانست و خليفگان اموي، عباسي و عثماني نيز خود را نشانة الله برمي‌شمردند. البته براي مردم سرزمين‌هاي مغلوب تفاوت چنداني نداشت؛ مرد بايد از دم تيغ بگذرد، زن بايد به‌حرم مهاجم برود و بچه‌ها نيز به‌غلامبارگي و اسارت تن در دهند. تفاوت چنداني ندارد، تفاوت در شدت و ضعف اعمال حاكميت است. به‌قول مالاپارته تجاوز جنسي از شرايط لازم لشگريان فاتح و نشانگر پيروزي است! براي درك بهتر موضوع به‌سراغ رشيدالدين فضل‌اله مي‌رويم. يادمان باشد كه رشيدالدين به‌خدمت مغول كمر بسته و ناگزير از بازگويي شدت بيدادگري‌ها مي‌كاهد، اما فاجعه آنچنان است كه ناگزير از نوشتن است: و «هولاكو خان جهت عفونت هوا، روز 4 شنبه چهاردهم صفر از بغداد كوچ فرمود».

    بغداد تن به‌غارت و كشتار داده، آنقدر كشته زياد است كه كسي را ياراي دفن كشتگان نيست، هر كس به‌فكر نجات جان خويش است، عرب كه چندين قرن است خود را «سيد» و ديگران را «موالي» برمي شمرد، ايراني را گنگ (عجم) خطاب مي‌كند! عربي كه اگر پياده باشد، بايد عجم و ترك سواره پياده شوند تا «سيد» سوار شود! عربي كه جزيه مي‌گرفت، اينك در برابر نـيروي جـوان و تشنة قـدرت مغول زانو مي‌زند، به‌خفت تن در مي‌دهد، تسليم مي‌شود، زنش را نيز به‌مهاجم مي‌سپرد ... خليفه نيز چنين مي‌انديشد، «مستعصم» نيز به‌نجات مي‌انديشد و ... بخوانيم: « و هولاكو خان روز آدينه نهم صفر در شهر رفت، به‌مطالعة خانة خليفه و در ميمينيه بنشست و طوي امراء كرد و به‌استحضار خليفه اشارت فرمود كه تو ميزباني و ما ميهمان، بيا تا در خور ما چه داري؟» «خليفه آن سخن را حقيقت انگاشت و از خوف مي‌لرزيد و چنان مدهش گشته كه مفاتيح خزاين را نمي دانست. فرمود تا قفلي چند بشكستند و مقدار دو هزار تا جامه و ده هزار دينار و نفايس و مرصعات و جوهر چند به‌بندگي آورد هولاكو خان بدان التفات نفرمود و جمله را به‌امراء و حاضران بخشيد و با خليفه گفت:

-  اموال كه بر روي زمين داري ظاهرست و از آن بندگان ما. آنچ دفاين است، بگو تا چيست و كجاست؟» « خليفه به‌حوضي پر از زر در ميانة سراي معترف شد. آن را بكاويدند. پر از زر و سرخ بود، تمامت درست‌هاي صد مثقال. و فرمان شد تا حرم هاي خليفه را بشمارند: هفتصد زن و سريت و يك هزار خادم به‌تفصيل آمدند. خليفه چون از شمار حرم آگاه شد، تضرع كرد و گفت:

-  اهل حرم را كه آفتاب و ماهتاب بر ايشان نتافته به‌من بخش. فرمود كه:

-  ازين هفتصد، صد را اختيار كن و باقي را بگذار.» «خليفه صد زن را از خويشان و نزديكان با خود بيرون برد و هولاكوخان شبانگاه با اردو آمد و بامداد فرمود تا سونجاق به‌شهر رفت و اموال خليفه را ضبط كرده بيرون فرستاد. بر جمله آنچ تمامت خلفا پانصد سال جمع كرده بودند، تمامي در پيراهن كرباس، كوه كوه درهم نهادند و بيشتر مواضع شريفه شهر چون جامع خليفه و مشهد موسي جواد عليه الرحمه و تربت‌هاي خليفه سوخته شد.» و اما مغلوب، در تمامي تاريخ «سيادت» ش چنان فارس و روم و ترك و تاجيك را درهم مي‌كوبيد و ستمش استمرار داشت كه اين سده‌ها بيدادگري، بر يورش و كشت و كشتار مغولان سايه انداخته. نظري بر تاريخ آن روزگاران تيره، ابن اثير، طبري، مسعودي، بلاذري، دينوري و ... گواه اين ادعايند. بخشي ديگر از اين سرزمين گسترده را خوارزمشاهيان زير سلطه داشتند، سلطان محمد نيز نتوانست وارث شايستة ميراث خاندان خود باشد و نـاگـزير به‌دام صياد تازه نفس و گرسنه گرفتار شد. سويي ديگر، در بلندي هاي كوهساران البرز، پسينيان ناشايسته و ره گم‌كردة حسن صباح، ابزار دست صاحبان نفوذ و بلند جايگاهان گشته و به‌مزدوري به‌ترور ادامه مي‌دادند. در برابر، مغولان، گرسنه و جان بر كف، بر اين خوان گسترده فرود آمـدند. در گـذشته‌يي نه چـندان دور، اينان در چـنان تـنگناي مـعاشي مي‌زيستند كـه «سـرقت و زور و فسق و فجور را از مردانگي و يـگانـگي مي‌دانسته‌اند» و آنان چنين بودند: « پوشش از كلاب و فارات و خورش از لحوم آن و ميت‌هاي ديگر و شراب از البان بهايم و نقل از بار درختي به‌شكل ناژ كه قسوق گويند و همان درخت ميوه‌دار بيش نرويد و در بعضي كوه‌ها باشد و از افراط سرما چيزي ديگر نه و علامت امير بزرگ آن بوده است كه ركاب او از آهن بوده است باقي تجملات ازين قياس توان گرفت و برين جمله در ضيق حال و ناكامي و وبال بودند» . كساني كه از گوشت و پوست سگ و ديگر حيوانات گذران زندگي مي‌كردند و ركاب آهني نشانة تـشخص امـير بزرگ آنان بود، اينك چـشمشان به‌پـوشاك پشمي و پوشش هاي رنگارنگ و دهانشان با مزة گوشت دام‌هاي پرورشي و پرندگان لذيذ گوشت آشنا شده، نمي‌تواند به‌گذشته برگردد، ناگزير بايد جلو برود، زيرا دوامش و ماندگاريش در تاختن به‌جلو است، كينه توزانه همه چيز را درهم مي‌شكند، تا آنچه مي‌ماند از او باشد، او در اين نبرد و كشاكش مرگ و زندگي چيزي ندارد كه از دست بدهد، مگر گذشتة خفت بارش را.

   راستي را هم مگر اعراب نيز در چندين سدة پيش، چنين حال و هوايي نداشتند؟ اگر مغول‌ها از سرزمين‌هاي پر برف و كولاك آمدند، اعراب از سرزميني تفيده و سوزان سرازير شدند، آنان نيز، چونان مغولان، با زندگي شيرين و توأم با رفـاه بـيگـانه بـودنـد: «در آن روز مسلمين كـافور گـرفته و در ديـگ‌ها مي‌ريختند و آن را نمك مي‌پنداشتند» . گرماي سوزان عربستان و سده‌ها محروميت، عرب را تشنة چپاول كرده، زمينة تهاجم و غارت را در او مهيا ساخته بود. همگي شرايط زماني و مكاني آماده مي‌شود و ناگهان آوار فروپاشي امپراتوري‌هاي ايران و روم بر سر مردمانشان فرو مي‌ريزد، مهاجمان اگر چه داعية اسلام‌گستري دارند و پرچم دين و اشاعة آن را برافراشته‌اند، امـا زرق و برق دو امـپراتوري خـبر از مـحروميت‌زدايـي قوم عرب مي‌دهد. چـندان نمي‌پايد كـه شـوق تملك بر جانشان مسلط مي‌گردد و ميل چپاول بر اهدافشان چيره مي‌شود، به‌روايت تاريخ‌پرداز سدة سوم هجري قمري توجه كنيم:

     «محنف بن سليم مي‌گويد در آن روز شنيدم مردي بانگ برداشته بود كه اين جام سرخ را چه كسي از او مي‌گيرد و ]به جاي آن[ جام سپيد مي‌دهد؟ و حال آن كه آن جام زرين بود»!

      اين ناآگاهي تنها مربوط به‌زر و گوهر نيست، بلكه برخاسته از فقر و محروميت مفرط مهاجمان است. اينان به‌تيسفون كه دست يافتند «غنيمت بسيار به‌دست آوردند از جمله به‌مقدار زيادي كافور دست يافتند و پنداشتند نمك است و آن را در خمير ريختند كه تلخ شد»!

     مهاجمان شكمشان كه سير شد، به‌فكر ارضاء تمايلات جنسي افتادند، و چه كساني بهتر از دختران و زنان ممالك مفتوحه؟ «مسلمانان در جنگ جلولا غنايمي به‌دست آوردند كه نظير آن به‌دست نياورده بودند و گروه زيادي اسير از دختران آزادگان و بزرگان ايران گرفتند» و راستي كه تعداد اسيران زن آنچنان بود كه عمر هراسان دعا مي‌كرد:

-  «خدايا من از شر فرزندان اسيران جلولا به‌تو پناه مي‌برم»!

     گر چه به‌قصه مي‌ماند، اما روايتش مناسب حال است. سال 656 هـ ق است، مستعصم، واپسين روزهاي زندگي خود را مي‌گذراند. شرف الدين عبداله شيرازي مي‌نويسد: «هر چند در اين موضع روايات مختلف است چه گويند او را از خوردن طعام ممنوع داشته بودند. چون سخت گرسنه شد از موكلان غذايي طلبيد، هولاكو گفت تا طبقي از زر پيش او نهادند و گفتند ايلخان مي‌گويد از اين طبق تناول كني. خليفه گفت:

-  زر را چگونه توان خورد؟ ايلخان به‌وساطت ترجمان به‌او گفت:

-  اگر زر را نمي‌توان خورد چرا ميان لشگر تفرقه نكردي تا مال و ملك را از تعرض ما مصون دارد؟»

     اگر روايت ساختگي هم باشد، بوي عدالت خواهي را از دهان هولاكو مي‌شود احساس كرد. همين مفهوم را حافظ تبلور مي‌بخشد:

                   ساقي به‌جام عدل باده، تا گدا                   فرصت نياورد كه جهان پر بلا كند!

 و درست كه دقت كني، در مي‌يابي كه اصولاً در اين كشت و كشتارها آن چه كه جاي ندارد، آيين‌هاي مذهبي است. گر چه مذهب هميشه مستمسك بسياري از تجاوزها بوده و حتي عدالت‌خواهي‌ها. اما مشخصاً در يورش مغول، نبرد عقيدتي كه آل‌احمد كوس آن را مي‌زند، محلي از اعراب ندارد! دعوا، دعواي قديمي فقر و ثروت است، نبرد حياتي دارا و ندارست! همين و بس! به‌عـنوان پاياني بر اين مبحث، جـدولي از خـلفاي عـباسي را تنظيم مي‌كنيم، تا دريابيم كه داعيان «كليت اسلام» چه در چنته دارند و چه چيز را تبليغ مي‌كنند.

 

 * * *

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

      پيكره‌يي از جلال آل‌احمد و مصطفي شعاعيان ، چريكي كه در درگيري‌هاي خياباني در سال 1355 كشته شد، تصوير شعاعيان هميشه توسط هواداران آل‌احمد سانسور شده است.

 

 

 

نام و شهره/ نام مادر/ خاستگاه مادر/ جايگاه مادر/ سن/ مدت خلافت/ انگيزة مرگ يا بركناري/ ويژگي‌هاي خليفه

 

 عبداله، ابوالعباس، سفاح/ ريطه1 /عرب / 33- 29 /4 سال و 8 ماه و 10 /روز بيماري آبله/ خونريز و بي رحم در كشتن مخالفان.

 منصور، ابوجعفر، دوانيقي/ سلامه/ بربر/ كنيز/ 63 /21 سال و 11 ماه و 20 روز/ شكم روش/ خسيس، مال‌اندوز، حيله‌گر و ثروتمندترين خليفة پيشين و پسين، ميراث وي 960 ميليون درهم بود. وي ابومسلم خراساني را با ترفند به قتل رساند.

 مهدي/ ام موسي/ عرب/ ــ 48-43 /10سال و 1 ماه و 15 روز/ خوردن گلابي يا انگورزهرآلود/ سپيد جامگان و زنادقه در زمان او شوريدند.

 موسي، هادي/ خيزران/ يمن/ كنيز /45 /23سال و 2 ماه و 16 روز/ تندخو، لجوج، هوس باز، به زنديق كشي پرداخت و سخت در پي آنان بود.

 هارون، رشيد/ خيزران/ يمن/ كنيز/ 45 23 سال و 2 ماه و 16 روز برمكيان را كشت، دست پروردگان را برانداخت، مال اندوز بود. افزون بر 900 مليون درهم مال گردآورد.

 عبدالله، مأمون/ مراجل/ بادغيس/ كنيز/ 49-47 /20 سال و 5 ماه و 10 روز/ خرما خورد و مُرد/ زيرك، با شهامت، بلند همت، اهل مباحثه، به معتزله گرايش داشت، به مناظرة اديان علاقه داشت، امام رضا را جانشين خود كرد و با كمك ايرانيان بر محمد چيره شد.

 محمد امين/ زبيده/ عرب/ ــ 28-33 /4 سال و 7 ماه و 10 روز/ دستگيري و بريده شدن سر./ بدهكار، سست رأي، هوسباز، خونخوار، امين به دستور برادرش مأمون به دست طاهر خراساني دستگير و كشته مي‌شود.

محمد بن هارون، معتصم/ مارده/ كنيز/ 47 /8 سال و 8 ماه و 2 روز /حجامت كرد و مُرد/ از تركان بهره جست، بابك، افشين و مازيار را دست و پاي بريد و به دار آويخت، امام حنبل را تازيانه زد.

 هارون بن محمد بن هارون، واثق/ قرامطيس/ روم /كنيز /32-42 /5 سال و 9 ماه و 6 روز/ به استسقاء مرد/ پرخور و شكمو، اهل زهد و ريا، معتزلي مذهب، به ظواهر دين روي آورد، مردم را در دينداري مي آزمود و دل ها را مي‌رنجانيد.

 جعفربن محمد بن هارون، متوكل/ شجاع/ طخارستان/ كنيز/ 40 /14 سال و 9 ماه و 9 روز/ در اوج مستي با توطئه پسرش به دست باغر ترك كشته شد. هزل و مضحكه پيشه كرد، بحث، جدل و مناظره را ممنوع كرد، دستور داد گور حسين بن علي را بشكافند و آثار قبر را ازبين ببرند و هر كس را كه به نزديك قبر بيايد، مجازات نمايند.

محمد بن جعفر، منتصر/ حبشيه/ روم/ كنيز/ 28 /6 ماه و 1 روز/ مسموميت/ خسيس و مال اندوز بود، پدر را كشت تا خود خليفه بشود، شيعيان را در زيارت گورگاه امامانشان آزاد گذاشت و آزار را از آن ها برگرفت.

 احمد بن محمد. مستعين/ مخارق/ صقلاب/ كنيز/ 35 /3سال و 8 ماه و 28 روز/ بريده شدن سر به دستور معتز بالله/ پرداختن به كارهاي بي معني و بيمناك از جان خويش. خود از خلافت كناره گرفت. وي در ميان سرداران ترك وصيف و بغا گرفتار بود و هر چه آنان مي خواستند مجبور به انجام بود. يحيي نوادة جعفر طيار پسر ابوطالب را كه شوريده بود كشت و سرش را به دار آويخت. دو برادر خود معتز و مؤيد را از بيم توطئه زنداني كرد. در نبود خليفه غلامان ترك دو برادر را رهانيدند و با معتز بيعت كردند، بين دو برادر جنگ درگرفت، پس از يك سال به شرط تأمين جان استعفا داد، اما نرسيده به سامره به اشاره اميرالمومنين جديد، سرش را بريدند و به پيشگاه برادر فرستادند. مستعين آستين هاي گشاد 3 وجبي را مد كرد!

 زبير بن جعفر. معتز/ قبيحه/ كنيز/ 24 /3 سال و 6 ماه و 24 روز/ خلع و پس از 6 روز در زندان از گرسنگي و تشنگي مرد، برخي نوشته اند كه آب جوش به خليفة سياه جامه اماله كردند/ لذت جوي و سست رأي بود و زيور طلا را مد كرد! صاحب الزنج در اين زمان شوريد، 225 هـ ق او از مردم ورزنين، ري بود. سياهان را به دور خود گرد كرد و خود را از خاندان ابوطالب ناميد. در 257 بصره را گرفت و در 270 در زمان معتمد بالله كشته شد.

 محمد بن هارون، واثق/  قرب/ روم/ كنيز/ 41 /11 ماه و 8 روز/ قتل بوسيله فشردن بيضه هايش/ خود را عمر بن عبدالعزيز عباسيان مي ناميد. امر به معروف و نهي از منكر مي كرد. شرابخواري و آواز خواني را ممنوع كرد. مردم او را فرعون مي ناميدند و مرگش را آرزو مي كردند. آنقدر اندام نرينگي اش را فشردند كه مرد، به هنگام مرگ 23 فرزند داشت، وي دستور داده بود كه تصاوير را ازبين ببرند، درندگان (باغ وحش) را بكشند. فرش هاي زيبا را جمع كنند، خرج سفر، را كه روزي 10000 درم بود به 100 درم كاستي داد. پيوسته در روزه بود.

 احمد بن جعفر متوكل محمد فنتيان كوفه كنيز 48 23 سال و 3 روز به انواع خوشي دلبسته بود. مي خوارگي مي كرد. به موسيقي و طرب پرداخت. به سرگرمي و لذت جويي مشغول بود.

 معتضد/ حقير/ روم/ كنيز/ 47 /6سال و 6 ماه و 20 روز/ كشتن قرمطيان و مخالفين به وحشيانه ترين شكل.

 مكتفي/ جيجك/ كنيز/ 33 /6 سال و 6 ماه و 19 روز/ محافظه كار.

 مقتدر/ شغب/ كنيز/ 39 /14/قتل در ميدان جنگ/ در 14 سالگي خليفه شد. 12 وزير داشت. منصور حلاج را مثله كرد و سوزانيد و خاكسترش به دجله داد. به روزگار او كارهاي خلافت به تباهي كشيد.

 قاهر/ قبول/ كنيز/ 36 /1 سال و 6 ماه و 6 روز/ او را كور كردند/ بي باك، خونريز، مال اندوز و نخستين خليفه اي بود كه چشم هايش را ميل كشيدند.

 راضي/ ظلوم/ كنيز/ 33 /7 سال/ دو رو بود و ياران خود را به جان يكديگر مي انداخت. ديوانه رفتار، آلت دست غلامان ترك بود.

 متقي/ خلوب/ كنيز/ 3 سال و 10 ماه و 20 روز/ چشم هايش را ميل كشيدند ديوانه رفتار، آلت دست غلامان ترك مستكفي/ غفن/ روم كنيز 40 1 سال و 2 ماه و 22 روز چشم هايش را ميل كشيدند ديوانه رفتار، آلت دست غلامان ترك.

 مطيع./ مشعله/ صقلاب/ كنيز/ 28 سال و 10 ماه/ فلج شد و مرد.

 طابع./ 69 /17سال و 8 ماه و 6 روز/ خلع توسط ديلميان پس از خلع 12 سال در كنار قادر با احترام زيست.

 قادر 87 /41 سال و 2 ماه و 20 روز/ در برابر سطان محمود از فردوسي حمايت كرد. قائم./ قطرالند/ ارمني/ كنيز/ 77/44سال و 8 ماه/ عالم، فاضل و لطيف طبع بود.

 مقتدي./ ارغوان/ ارمني/ كنيز/ 39 /سكته كرد و مرد/ خنياگران و روسپيان را از بغداد بيرون راند، پرنده بازي را منع كرد، براي حفظ محارم! دستور داد كه فاضلاب مردانه و زنانه را به دجله نريزند، بلكه در چاه هاي جداگانه ريخته شوند، مبادا فاضلاب زنانه با فاضلاب مردانه به هم بياميزند! وي هم چنين دستور جداسازي زن و مرد را در قايق داد.

 مستظهر/ 42 /24 سال و 3 ماه و 11 روز.

 مسترشد/ 44 /17 سال و 6 ماه و 20 روز/ قتل به دست فداييان اسماعيلي.

 راشد./ قتل به دست فداييان اسماعيلي/ مهيب بود و با صلابت.

 مقتفي./ نزهت/ حبشه/ كنيز/ 70 /24 سال و 3 ماه و 16 روز/ باعقل بود و تدبير.

 مستنجد/ طاووس/ روم/ كنيز/ 56 /11 سال و 1 ماه و 6 روز/ توطئة مرگ در حمام/ دادگر، مهربان، ملايم طبع.

 مستضبي/ 39 /9 سال و 7 ماه/ دادگر، بردبار، نيكورفتار.

 ناصر/ زمرد/ ترك/ كنيز/ 70 /47 سال/ مرگ با اسهال خوني/ بيدادگر، زمين و مال مردم را مي گرفت، چنگيز را به يورش به ايران ترغيب كرد.

 زاهد/ 9 ماه و 24 روز/ گندكاري هاي ناصر را پوشانيد و منع كرد كه كلانتران و گزارشگران مجالس مردم را گزارش نكنند.

 مستنصر /52 /17 سال.

 مستعصم/ 47 /15 سال و 7 ماه قتل به دست هولاكو/ ابله، زهد و ورع. هنگام اسارت 700 زن داشت.

 (1) ريطه، مادر عبدالله خونريز، نخست همسر عبدالملك مروان بود كه پس از مرگ او به همسري محمد بن علي بن عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب درآمد.

 

       بررسي جدول شمارة يك نشانگر آن است كه از 37 خليفه، 32 نفر آنان، ميانگين 40 ساله بوده‌اند. ضمناً به‌غير از 4 نفر آنان كه زادگان مادراني عرب بوده‌اند، بقيه مادرانشان «ام ولد» بوده‌اند، به‌اين معني كه پدرانشان عرب، ولي مادرانشان كنيزاني غير عرب بوده‌اند، مليت اين مادران جوابي است به‌آنان كه مادر شاه اسماعيل را غربي به‌رخ خوانندگان مي‌كشانند. از همه مهم‌تر كارنامة سياه خلفاي سياه‌جامه است كه به‌علت كشتار، خيانت، مال اندوزي و بيدادگري نمي توان از آن‌ها دفاع كرد. ابن اثير، ايرانيان را در شـماتت ناصر عباسي، به‌خاطر دعوت به‌هجوم و يورش مغولان، محق بر مي‌شمرد.

        بررسي تك تك خلفا از حوصلة اين جستار به‌دور است، ولي اين دوري مانع آن نيست كه به‌رفتار و كنش مقتدي و ناصر چشم ندوزيم؛ مقتدي‌بالله كه زادة كنيزي ارمني به‌نام ارجون (ارغوان) بود، خشگه مقدسي بود كه مي‌كوشيد پا، جاي پاي عمر بن خطاب بگذارد، امير مؤمنان، خليفة روي زمين، ابرقدرت روزگار خويش كه بخش بزرگي از جهان را زير سلطه داشت، غمي و مشغله‌يي نداشت جز پرداختن به‌مسائل و روابط جنسي: خليفة سياه جامه تـحمل شنيدن آواي موسيقي را نداشت و از اين كه مي‌ديد و مي‌شنيد شب‌ها بغداديان دور هم جمع مي‌شوند و در مجالس‌شان باده و ترانه رونق دارد، به‌خشم مي‌آمد. شحنه‌ها در گزارش‌هاي شبانه‌شان كه هر بامداد به‌خليفه تقديم مي‌داشتند، تعداد مجالس و محل آن‌ها و افراد شركت كننده در آن مجالس را هر شب شناسايي كرده و هر بامداد به‌اميرالمؤمنين گزارش مي‌دادند! وقتي كه خليفه ديد از نهي طرفي نمي‌بندد، خشمگيانه دستور داد خنياگران را از بغداد بيرون برانند!

       بغداد پايتخت پر رونق و پر رفت و آمد سده‌هاي ميانه پر از كنيز و برده، از قوم‌ها و سرزمين‌‌هاي مختلف بود، وقتي كه در بارگاه اعراب خيل كنيزان، خلفا و اميران را آرامش خيال مي‌بخشيدند، چه‌گونه سپاهي عرب از اين نعمت طرفي نبندد؟ او خود شمشير كشيده و با دست‌هاي خويش مردان كافر ايـراني، رومي، آفـريقايي، اسپانيايي و سيسيلي را گـردن زده، خـانه و كاشانه‌شان را به‌يغما گرفته، پسربچگانشان را به‌غلامي و زنان و دخترانشان را به‌كنيزي صاحب شده؛ اينك از اين نعائم دنيوي چشم بپوشد؟ مگر كدام خليفه، امير، مفتي، شيخ و قاضي عرب از اين همه غنايم درگذشته، كه او نيز از آن‌ها پيروي كند؟ پس بهتر اين است كه جوان اسير را به‌مزدوري بگيرد تا جوان اسير از محل حرفه‌يي كه مي‌داند، كسب درآمد كند و به‌«سيد» تقديم كند، دختران بالغ اسير نيز بايد نخست به‌«مولي» كام ببخشند و مادرانشان نيز بايد با روسپيگري و پيدا كردن مشتري كسب درامد كرده و شب‌ها وجوه آن را به‌«مولي» تقديم دارند! از آن گذشته، فاصلة دور شهرها و نبود وسايل نقلية غير حيواني، مسافران بغدادي را خسته و كوفته مي‌كند، آنان پس از ماه‌ها راه سپردن، پس از رسيدن به‌شهر، نياز به‌استراحت و كامكاري دارند. آغوش باز روسپيان هم مسافران را آرامش مي‌بخشد و هم روسپيان با دريافت كارمزد شكم خود را سير و ارباب را نيز با پرداخت بخشي از كارمزد راضي نگه مي‌دارند.

   مقتدي كه جوان است و هم و غمش پرداختن به‌مسائل و روابط جنسي است، دستور مي‌دهد تا خنياگران و روسپيان را از بغداد بيرون برانند. از آنجا كه كبوتربازان نيز ممكن است به‌هنگام پراندن كبوتر از پشت بام، خانة همسايه را ديد بزنند و نتيجة اين چشم‌چراني نيز شكل‌گيري رابطة جنسي باشد، پس اين تفنن نيز بايد ممنوع اعلام شود. مقتدي پرنده‌بازي را منع و متخلفان را به‌شدت مجازات مي‌كند! اما فاضلاب حمام‌ها چي؟ مگر نه اين كه فاضلاب حمام‌هاي زنانه و مردانه به‌هنگام ورود به‌دجله، ممكن است با هم مخلوط شوند! در آن صورت اين مناهي را چه كسي پاسخ خواهد گفت؟ خليفة عباسي كه بر جهان اسلام حكومت مي‌راند و امير همة مؤمنان است و همه چيز را مي‌داند، دستور مي‌دهد تا براي حفظ محارم مردم، فاضلاب حمام‌ها به‌رودخانة دجله ريخته نشده و از اين پس به‌چاه هايي كه خواهند كند، سرازير شوند. وي دستور مي‌دهد كه يك چاه براي چركابه‌هاي زنان و يك چاه نيز براي چركابه‌هاي مردان كنده شود و چنين مي‌‌كنند! اما با اين همه، فساد ريشه كن نشد. خليفة عباسي ناگزير دستور جداسازي زنان و مردان را به‌هنگام قايق سواري مي‌دهد! اما اميرالمؤمنين ناصر كه او نيز از كنيزي ترك به‌نام زمرد زاده شد، بيشترين و طولاني‌ترين خلافت را نسبت به‌همة خلفاي عباسي داشت. ناصر در تمام دورة دراز حكمروايي‌اش لحظه‌يي از ستمكاري باز نايستاد. تمام هم و غم اين خليفة عباسي وقف گرفتن مال و ملك مردم شده بود، گر چه همة خلفا از ستمكاري فروگذار نبودند، اما ناصر به‌دليل طول خلافتش سرامد همة سياه‌جامگان بود. آخرين فتنه‌انگيزي او، نامه فرستادنش به‌سوي چنگيز و ترغيب وي به‌تاختن به‌ايران بود. گر چه ديري نگذشت كه آتش مغول سراي خليفه را در كام خود كشيد و دودمانش به‌باد رفت.

 

 * * *

 

       آل‌احمد در كتاب تئوريك خود، غرب‌زدگي، مي‌كوشد كه جهان شرق و غرب را، با تمام تفاوت‌هاي ملموس و مادي آن، در هم بريزد و از سر كج انديشي نبرد سرنوشت‌ساز آنان را هماوايي و تفاهم و يا حداكثر تعارض، و در بسياري مواقع و موارد، رقابتي تنگاتنگ برشمرد. آل‌احمد در بارة رخداد «كانال سوئز و كوباا» به‌شدت گرفتار كوته‌انگاري مي‌شود و آن را «لاس» زدن آمريكا و شوروي به‌مثابة نشست «اربابان دو ده مجاور» بر سر يك ميز مي‌انگارد. آل‌احمد كه متأسفانه گويا تنها منبع اطلاعاتيش، روزنامه‌هاي رژيم پادشاهي است، بي‌درك چـبودها به‌ذهنيت خستة خود مراجعه مي‌كند و فتوا صادر مي‌كند كه دو دشمن در اين موارد، با يكديگر در تفاهم كامل به‌سر مي‌برند! اشارة گنگ آل‌احمد به‌«قضية كانال سوئز» كه مانند همة تراوشات فكريش كوتاه و تلگرافي است، فقط به‌همين سه كلمه بسنده مي‌شود، خواننده در نمي‌يابد كه منظور نويسنده، ماجراي ملي كردن كانال سوئز است يا جنگ 6 روزه است يا ... و تازه، چه وقت ؟ در كجا؟ و طبق چه توافقي آمريكا و روسية شوروي به‌معامله نشستند؟ همين طور در بارة كوبا! مگر نسل جلال و حتي نسل بعد از جلال آماده‌باش و دستور شروع جنگ در صورت حركت ناوهاي شوروي در آب‌هاي كوبا را توسط جان كندي به‌فراموشي سپرده است؟ كاش آل‌احمد دست كم با نوشتة برتراند راسل در بارة اين رخداد آشنا مي‌شد. راستي را نيز مگر كه مي‌توان ماهيت همة جنبش‌هاي رهايي‌بخش ده‌هاي شصت و هفتاد را به‌زير سوال برد و آن‌ها را بازي «اربابان دو ده مجاور» قلمداد كرد! راسـتي را، اگـر «اربابان دو ده مجـاور به‌راحـتي با هم سـر يك مـيز مي‌نشينند» مگر ديوانه‌اند كه در «قبرس و زنگبار و عدن و ويتنام»، «خونريزي» به‌راه بياندازند؟ آن هم زماني «كه خطر روسيه شوروي كم شده است حتي زمامداران مملكت ما نيز فهميده اند»! آل‌احمد به‌دنبال پاسخ است. پاسخي بر حدسيات و پندارهاي خود كه چون آن را نمي‌يابد به‌كلي گويي و پراكنده‌گويي و گنگ‌گويي مي‌پردازد و مدعي مي‌شود: «مرتعي كه روسية شوروي در آن مي‌چريد الباقي سفرة نكبتي جنگ اول بين الملل بود.» !

 حالا دوباره آن را بخوانيم، باز هم! نه، مفهومي ندارد، تعريف است يا تحقير؟ سـرزنش است يا تـشويق؟ امـا از ادامـة مـطلب درمي يابي كه منظور نويسنده بايد تعريف و تمجيد بوده باشد، زيرا در دنبالة نوشتار، سرزنش و شماتت است كه نصيب روسية شوروي مي‌شود: «حالا دورة استالين زدايي است و راديو مسكو تأييد كنندة رفراندوم ششم بهمن از آب درآمده است»! مي‌پرسي مگر تو تأييد نكردن راديو مسكو را تأييد مي‌كردي؟ تو كه اگر او عربده بكشد، مي‌گويي ديديد عربده كشيد! اگر ساكت بماند، متهمش مي‌كني كه به‌ارباب ده مجاور مي‌ماند و اگر رفرمي را صحه بگذارد، فرياد مي‌كشي كه : نگفتم سازش كار است!

 دست آخر از آل‌احمد مي‌پرسي كه مگر رفراندم بد است؟ در كشوري كه نه حزب دارد و نه سازمان‌هاي سياسي، نه آزادي وجود دارد و ضرورت وجودي آن را نيز ملت هنوز درك نكرده است، چه چيز را انتظار مي‌كشي؟ شورش‌هاي كور و پس از سالي چند سركوب و كشتار روشنفكران را؟

    كاش آل‌احمد در مي‌يافت كه رفورم‌هاي 6 بهمن، دستكم بزرگ‌زمينداري ويژة ايران را درهم كوفت. روستايي با اصلاحات ارضي، به‌زمين دست يافت، و پس از سده‌ها محروميت، خاك زمين‌اش را با شوق تملك خود بوييد. اگر آل‌احمد زنده مي‌ماند، چماق روستايي را در سال‌هاي 57 و 56 بر پشت خود احساس مي‌كرد تا دريابد در كشورهاي عقب مانده، چاره در تداوم استعمار و رفورم است و فاجعه زماني آغاز مي‌شود كه بوي انقلاب فضاي كشور را بيالايد! صريح بگويم، انقلاب براي جوامع عقب‌مانده سم كـشنده است. مرحـلة آغـازين انقلاب هويت‌يابي انديشه است. در هر جامعه‌يي كه انديشه در عرصة اجتماع پالوده نشده باشد و مردم توان تميز سره را از ناسره نداشته باشند، پديداري انقلاب وقوع فاجعه است. براي رسيدن به‌مرحلة انقلاب، بايد جامعه مراحل بسياري را گذراند. بايد احزاب و سازمان‌ها برنامه‌هاي خود را به‌مردم ارائه داده باشند. بايد مردم با كمك احزاب دريابند كه چه مي‌خواهند و بايد به‌كجا برسند. نبود هر گونه برنامة از پيش آماده نشده و تئوريزه نشدة انقلاب، شكست گريز ناپذير انقلاب است. بايد دريابيم و بفهميم كه هر جامعه مرحله‌يي مشخص از تكامل را مي‌گذراند و انقلاب بايد منطبق بر شرايط تكاملي جامعه باشد، وگـرنه فاجعه آغاز شود! براي درك و فهم اين قانون، بنگريم به‌همگي انقلاب هاي نيم بند و درهم شكستة جهان سوم.

      آل‌احمد در دنبالة پندارهايش «اساس غرب زدگي همة ملل غير غربي» را كشف مي‌كند و آن سازمان ملل، يونسكو، فائو، اكافه و «ديگر مؤسسات مثلاً بين المللي» در پـندار آل‌احمد اين سـازمان‌هاي جـهاني« اساس غرب زدگي همة ملل غير غربي» اند! اين داوري چندان شگفت نيست، زيرا وقتي كه اوتوپياي وي حكومت سياه‌جامگان عباسي و يا خليفگان عثماني باشد، بايد دستاوردهاي پر افتخار تمدن جهاني همچون يونسكو و ديگر مؤسسات جهاني سازمان ملل متحد مورد تمسخر و ريشخند قرار گيرند!

     از ويژگي‌هاي تئوري پرداز غرب‌زدگي، صدور احكام و فتاوي در جملات كوتاه و محكوم كننده است! او نمي‌گويد چرا يونسكو بد است؟ براي چه سازمان‌هاي اقتصادي و كشاورزي و فرهنگي سازمان ملل متحد گول زنك و اسـاس عقب ماندگي شرق‌اند؟ او به‌چرايي موضوع نمي‌پردازد، زيرا وي نمي تواند آن‌ها را با استدلال و پاسخ درست نفي كند، در نتيجة او كوتاه و بريده فتوا مي‌دهد كه فلان بد است، بهمان هم، و نيز هر چه كه از آن سوي آيد! آنچه خوب است و بايد سرمشق باشد، تالاب تعصب و تحجر و ستمكارگي و واپس ماندگي شرق است. شرقي كه به‌قامت درهم شكستة كاهلي و دريوزگي، رداي پرهيزكاري پوشانيده و به‌چهرة تحجر و تكدي شرق ماسك عرفان زده است! و از اين بدتر افضل و اقدم دانستن خويش است. خود را مهد تمدن برمي‌شمرد و از كاه كوه مي‌سازد! اگر سخن از اتم براني، بي‌درنگ مدعي مي‌شود كه چندين قرن پيش شاعر عارف ما راز اتم را در يك دو بيتي بازگشود و گفت: دل هر ذره را كه بشكافي آفتابيش در نهان بيني! هر گاه از هواپيما سخن به‌ميان بياوري، پرخاشگرانه و با پوزخندي بر لب، شماتت‌كنان مي‌گويد كه فلان خليفة عباسي اغلب سوار «طياره» مي‌شده است! از دانش شيمي مي‌گويي، كيمياگرانش را به‌رخ مي‌كشد و ... و اين انبان ادعا همچنان پر و انباشته و لبريز از تفاخر است!

    آل‌احمد در شرق به‌دنبال الگو است، به‌ژاپن چشم دارد، با اين تفاخر كه «تزارها را كوبيد (در سال 1905) و آمريكا را (در 1941)» . فريادت بلند مي‌شود كه دروغ چرا و اين همه غلو؟ نخست آن كه «تزارها را» نكوبيد، بلكه در 1905 ارتش روسيه را در سيبري شكست داد. پس، پاي چندين تزار در ميان نيست و در مورد آمريكا، شوخي مي‌فرماييد! ژاپن آمريكا را نكوبيد، بلكه با بمباران پرل هاربور گور خودش را كند. ژاپن در جنگ دوم جهاني نيرويي بود در صف اهريمنان و مي‌بايست با نيرويي برتر در هم شكسته شود كه چنين نيز شد! اين‌كه آل‌احمد بمباران اتمي هيروشيما و ناكازاكي را با داستان عاد و ثمود مقايسه مي‌كند، بايد مي‌دانست كه اين تشبيه بسيار نابجا و اصولاً به‌علت بعد زماني و تفاوت انگيزه‌ها، به‌دور از شرايط «تجديد» خاطره است. از همه مهم‌تر، بپذيريم كه بمباران اتمي دو شهر ژاپن، وارد آوردن زخمي كاري و سرنوشت‌ساز بر پيكر ديو فاشيسم بود و اگر نه چنين مي‌بود، بشريت مي‌بايست تاواني بس سنگين‌تر بپردازد.

    غرب‌زدگي غرقاب آل‌احمد است. او هر چه پيش تر مي‌تازد، بيش تر در مانداب پندارهاي عجيب و غريب‌اش فرو مي‌رود. در چشم جلال هرگونه اختلاف و تضاد دروني «كليت اسلامي» ريشه در انگيزه‌هاي شيطاني غرب دارد. او پيدايش صفويه را، اختلاف ايران و عثماني را، شكل‌گيري بهاييگري را، فروپاشي امپراتوري عثماني را و «دست آخر در مقابله با روحانيت شيعي در بلواي مشروطيت به‌بعد» را تلاش غرب در عناد با «كليت اسلامي» مي‌داند! در نظر آل‌احمد، هرگونه پديدة اجتماعي اگر در رو در رويي با «كليت اسلامي» يا به‌زباني روشن‌تر در مقابله با ستمگري عباسيان يا تركتازي عثمانيان باشد، ريشه در غرب دارد و آنتريك غربيان است!

      در انديشة جلال، تشيع يا بهاييگري فرق چنداني با هم ندارند، بلكه معارضه و مقابله‌شان با حكومت اسلامي مد نظر است! در پندار آل‌احمد سركوب خونين شيعيان و كشتار علويان و گريز اينان، از بيم جان، به‌كوهپايه‌هاي ايران و ستم ديرين سال سنت‌گرايان محلي از اعراب ندارد و نبايد اين سركوب و كشتار چندين سده‌يي واگويه شود. تهاجم غرب در چشم آل‌احمد، در همه زمينه‌ها و در همة جاي كرة زمين نمود دارد، او از اين كه غربي‌ها «دايره المعارف اسلامي» مهم و در خور تحسيني نوشته‌اند به‌خشم مي‌آيد و لجوجانه ناله سر مي‌دهد كه «ولي غربي مرا در اين دايره المعارف پاي آزمايشگاه برده است»! و اگر بپرسي كدام آزمايشگاه و كي و چه طور؟ در مي‌ماند و پاسخي براي نوشتن ندارد.

      در نظر آل‌احمد، شمشير وقتي خوب است كه در دست «ما» باشد، او گر چه بخوبي مي‌داند كه اسلام با نيروي شمشير بر ايران و روم و اندلس و شمال آفريقا پيروز شد، اما اگر مسيحيت نيز بخواهد بدين روش گسترش بيابد، كار بيخ پيدا مي‌كند: «آمريكاي جنوبي هم كه يك سره از دم شمشير اسپانيايي ها مسيحي شد و اقيانوسيه هم كه خود مجمع الجزايري بود. يعني بهترين حوزة ايجاد اختلاف‌ها»! دست آخر نيز مجمع الجزاير اقيانوسيه و حوزة اختلاف آن‌ها ذهن را به‌خود مشغول مي‌كند كه كدام اختلاف؟ اين اقيانوسيه‌يي كه از نظر وي «بهترين حوزة ايجاد اختلاف‌ها» است، چه زماني و توسط چه كساني مورد اختلاف بوده‌اند؟ آل‌احمد چون به‌وحـدت مي‌انديشد، از اين رو با هر گـونه پـراكـندگي، احساس ضعف مي‌كند و آن را انگيزة اختلاف مي‌پندارد، حتي اگر اين پراكندگي، يك پراكندگي جغرافيايي باشد! آل‌احمد در غرب‌زدگي نشان داده كه به‌دنبال يافتن انگيزه‌هاي عقب ماندگي نيست، او مي‌گويد «بازاريابي صنايع غربي» يعني تمدن اروپايي و تمدن اروپايي نيز يعني مسيحيت و مسيحيت نيز همان استعمار است! او مي‌كوشد كه شكست «عبدالرحمن اموي» در اندلس از «شارل مارتل» سردار فرانسوي در 732 ميلادي را به‌زمين گير شدن سپاه تركان عثماني در «پشت دروازة وين» در 11 قرن بعد پيوند بدهد! و چون نظريه پرداز، جهان انديش است در اين ميان براي بوميان استراليايي نيز دل مي‌سوزاند! رنسانس و انقلاب صنعتي در ذهن آل‌احمد نمي‌گنجد، او فقط مي‌نالد و مويه مي‌كند كه چرا ما نخورديم؟ مي‌پرسم كه خلافت تركان عثماني چه دسته گلي بر سر ممالك مفتوحه زد؟ اين كشورگشايي‌ها جز غارت و توسعة حرمسراها چه نتايجي به‌بار آورد؟ حرمسراي خلفاي اموي، عباسي و عثماني و ديگر كشورگشايان اسلامي را سرشماري كن تا مغزت سوت بكشد و دريابي كه ما فقط به‌پايين تنه چسبيده‌ايم و آن‌ها به‌بالاتنه! چرا نبايد بپذيريم كه جهاد ما، جنگ براي رفع نيازهاي مالي، به‌دست آوردن غنايم و از همه مهم‌تر به‌چنگ آوردن زنان و غلام بچگان بود. بپذيريم كه بهانة تجاوزات ما گسترش دين و جهاد في سبيل‌الله بود، اما انگيزه‌هاي واقعي ريشه در خاك داشتند، غنايم جنگي! غنايم جنگي يعني از خاك برخاستن! يعني عبور از خط نداشتن، و با چپاول غارت و كشتار، رسيدن به‌خط داشتن! غنايم جنگي، يعني فرش بهارستان، يعني بت سومنات، يعني تخت طاووس، يعني درياي نور و كوه نور، يعني زنان و دختران و پسران كشورهاي مورد تجاوز، يعني بهشت برين! يعني جزيه، يعني خراج! بپرسيم و شهامت پرسيدن از خود را داشته باشيم كه حكام ايده‌آل آل‌احمد در برابر به‌دست آوردن اين همه مال و منال چه چيز به‌مغلوب مي‌داده‌اند؟ تاريخ را ورق بزنيم، ايران چه به‌دست آورد؟ روم چه؟ هندوستان چه نصيب برد؟ و ... هر وقت نيز كه تجاوز در كار نبود، اختلافات داخلي عريان مي‌شد و نمود مي‌يافت. لاشخورها به‌جان هم مي‌افتادند، تمامي جنگ و دعواها نيز ريشه در غنايم داشت! عادت شده بود، به‌دست آوردن مال و منال ديگران، بي‌تلاش و خستگي كار! بهانه نيز آماده بود؛ دين و آخر سر مذهب! بازار انگ رواج داشت: گبري، مجوس، ترسا، مانوي، اباحه، رافضي، قرمطي، ناصبي ... و از همه بدتر مرتد! كاش آل‌احمد در مي‌يافت كه «فرو ريختن ارزش هر انگاره اي» سرآغاز تجاوز به‌عنف است. اينك پس از 14 سده كه دريافته‌ايم چه قدر عقب مانده‌ايم، به‌جاي برخاستن و راه افتادن، باز هم به‌«تفاخر و تخرخر»! دل خوش كرده‌ايم كه «چيزي در چنتة تمدن غربي نيست» ، جز انگاره‌هاي برخاسته از «درة سند تا درة نيل»! در شگفت مي‌ماني كه پس چرا پندارباف نمي‌پرسد، نمودهاي مادي و پيامدهاي پسين و ناگزير اين انگاره‌ها در همان دره‌ها پديدار نشده‌اند و اگر چنين است كه اين پندارباف مي‌گويد، پس اين آوار سهمگين واپس‌ماندگي برانگيختة كدام انگيزه است؟

      آل‌احمد در دنبالة واژگونه جلوه دادن رخدادهاي تاريخي و تفسيرهاي خاص خود، بي‌آن‌كه جستاري در تاريخ ميهنمان داشته باشد، در بيشتر موارد، ذهنيت غلط خود را معيار رخدادهاي تاريخي دانسته، از جمله به‌گونه‌يي شرمگينانه پيدايش و شكل‌گيري حكومت صفوي را، آن‌هم « درست پنجاه سال پس از فتح قسطنطنيه به‌دست مسلمانان» و مشخصاً «درست در پشت سر عثماني بهترين جا براي فرو كردن خنجر» مسيحيان به‌قلب اسلام برمي‌شمرد. وي آنگاه از خوانندگان مي‌پرسد! «و آيا مي‌داني يا نه كه در جنگ چالدوران با قتل عام هاي داخلي از دو سو خون نزديك به‌500 هزار مسلمان به‌زمين ريخت؟!» آل‌احمد در زير نويس به‌«واقعيت تاريخي! ديگر» ي اشاره مي‌كند و آن اين است كه بنا بر پاره‌يي منابع عثماني، مادر اسماعيل دختر دسپينا كاترينا خواهر آخرين امپراتور ترابوزان و نامش نيز مارتا بوده است. آل‌احمد توجه نكرد، و ندانست كه مارتا دختر اوزون حسن بود و در آن روزگار و مشخصاً در آن خطه، بسياري از دختران و زنان مسيحي چه از راه خواستگاري و چه از راه كنيزي و از سر ناگزيري به‌ازدواج بسياري از مسلمانان در مي‌آمدند.

    البته آل‌احمد نمي‌دانست كه بنا بر روايات موجود، مارتا تا آخر عمر مسيحي ماند و ضمناً رنگ رو و موي اسماعيل به‌«فرنگي» ها مي‌مانست، وگرنه چنان فرياد و يقه‌دراني مي‌كرد كه آن سويش پيدا نبود! اين كشف «واقعيت تاريخي! ديگر» آل‌احمد نه از روي تيزهوشي و ديد پژوهشگرانه اوست كه خبر از فاجعة بي‌خبري او دارد. اگر وي پيش از اشاره به‌مليت مادر شاه اسماعيل و علم كردن آن به‌مثابة حجت و برهان قاطع، سركي به‌منابع تاريخي حكومت‌هاي اسلامي مي‌زد، بي‌گمان اشارة رندانة «واقعيت تاريخي! ديگر» را از كتاب خود شتابان مي‌سترد. از آنجا كه آل‌احمد سنگ سياه‌جامگان عباسي را بسيار به‌سينه كوبيده و به‌خاطر حفظ كيان آنان، اسماعيليان، قرمطيان، فاطميان و حتي تشيع ميانه‌روي دوازده امامي را زير ضرب شماتت و ملامت مي‌برد كه باور دارد اينان نگذاشتند، وگـرنه عباسيان دخـل فرنـگيان را درآورده بودند! اين ادعـا تا بدانجا اوج مي‌گيرد كه لحظاتي شك مي‌كند كه نكند اينان مأموران و رسولان برانگيختة فرنگانند! اما پاسخ به‌اشارة آل‌احمد به‌مليت مادر شاه اسماعيل اين است كه مادران بيشترين خلفاي عباسي و حتي ديگر نامداران و سرامدان بيشتر مذاهب اسلامي، «بيگانه» بوده‌اند! مليت اين كنيزان، يمني، بادغيسي، طخارستاني، رومي، ترك، صقلابي، حبشي، ايراني و ... بوده است. (به جدول خلفاي عباسي مراجعه شود). با اين آگاهي است كه مي‌گوييم اگر آل‌احمد اين واقعيات تـاريخي را مي‌دانـست. به‌آن «واقـعيت تـاريخي! ديگر» اشاره نمي كرد! آل‌احمد در دنبالة نوشتار خود با پيش كشيدن مطالب پراكنده، بيشتر در كلاف سر در گم انديشه‌هاي خود گرفتار مي‌شود. وي مدعي است كه تأسفش از آن كشت و كشتار نه به‌خاطر امپراتوري اسلامي عثماني است، اما چند سطر بعد در لفافه مي‌پذيرد كه اگر نه آن مقاومت‌ها و ساز جداگانه نواختن‌ها نمي بود «ما اكنون ولايتي از ولايات خلافت عثماني بوديم»! نـظريه پرداز به‌اينجا كـه مي‌رسد، در مي‌ماند، نـاگزير سفسطه مي‌كند « مگر نه اين است كه اكنون ولايتي از ولايات دست نشاندة غربيم؟» و بعد مي‌پـردازد به‌اين كه مـگر نه ما چـندين قرن زير سلطه بوده‌ايم، آن‌هم زير سلطة خلفاي بغداد و حتي امويان! آل‌احمد در اينجا گول‌زنك را از كيسة خلافت اسلامي بيرون مي‌كند و اظهار مي‌دارد كه مگر نه ما ايرانيان بوديم كه اسلام را چنين رنگ و جلايي زديم و مگر نه ما بوديم كه پرچم سياه عباسيان را از خراسان تا بغداد به‌دوش كشيديم و از اين‌گونه فرمايشات. آل‌احمد حتي براي يك بار هم نمي‌گويد، آنان كه لواي سياه عباسيان را از خراسان به‌بغداد بردند، ديري نگذشت كه پاداششان را ازخلفاي عرب با خنجر، زهر، تازيانه و زندان گرفتند. آقاي آل‌احمد در سدة چهاردهم هجري در رفاهي نسبي به‌نظريه‌پردازي مشغول است و از حال و روز «موالي» در سده‌هاي دوران شكوفايي خلفاي اموي و عباسي و فاطمي بي‌خبر است. نمي داند كه عجم، زن و بچه‌اش در حرمسراي اربابان عرب است. نمي‌داند كه عجم سواره بايد اسبش را به‌عرب پياده بدهد. نمي‌داند كه حتي سردار سياه جامگانش، ابومسلم، غلام بود. فيروز، كشندة عمربن خطاب، غلام بود و مي‌بايست از محل مزد بگيريش، جزيه به‌اربابش بپردازد، آل‌احمد درك نكرد كه كنيزان ايراني توسط ارباب عرب به‌روسپيگري واداشته مي‌شدند و موظف بودند كه از محل درامدشان به‌ارباب نقدينگي بپردازند. كاش آل‌احمد سركي به‌كتب فقهي مي‌كشيد و با بي‌حقوقي كنيزان و بردگان آشنا مي‌شد، بردگاني كه حتي حق انتخاب همسر نداشتند و هم‌بستري آنان و جداكردنشان از يكديگر، فقط با صلاحديد و از حقوق مسلم ارباب بود و دريغا كه تنگناها پژوهشگران را از جستار در اين باره بازداشته است. تازه تويي كه به‌مرگ خليفة عباسي به‌دست هلاكو دل مي‌سوزاني و افسوس مي‌خوري كه تيمور «يك بار ديگر دنياي اسلام را چنان كوبيد كه نه از تاك نشان ماند و نه از تاك نشان» و دست آخر نيز براي توقف سپاه عثماني در كشورهاي فرنگ آه و افسوس مي‌‌كشي، پاسخ بده مگر براي محكوم به‌مرگ فرقي مي‌كند كه جلادش اموي باشد يا عباسي يا فاطمي يا صليبي؟ اگر هولاكو، خليفة عباسي را در نمد پيچاند و استخوان‌هايش را در هم شكست و خفه كرد، همان خلفاي اسلام پناه عباسي نيز، بابك را مثله كردند، مازيار را دست و پا بريدند، افشين را به‌دار آويختند و سردارانشان در فتح «بلاد عجم» با خون اسيران آسياب را به‌چرخش درآوردند. به‌روايت طبري، آنقدر اسير ايراني سر بريدند كه خود از كشتن و سر بريدن خسته و دلزده شدند و چون خون‌ها دلمه مي‌بست و به‌صورت نهر جاري نمي‌شد، براي بـرآوردن سـوگند سـردار فاتح عرب، آب بر روي خون مي‌ريختند تا خونابه‌ها آسياب را بگرداند! كاش آل‌احمد به‌جاي شتابزدگي در نوشتن، اندكي نيز تاريخ خلفا را مطـالعه مي‌كـرد، با ابـن اثير آشـنا مي‌شد، مـحمد بن جـرير طـبري را مي‌شناخت و آثار مسعودي را مي‌خواند و ... و در مي‌يافت كه شرايط عمر براي مصالحه با مردم بيت المقدس چيست؟ و با آن فتوحات، «صحابه» به‌چه مال و منالي كه نرسيدند. كاش آل‌احمد اندكي به‌جمع و تفريق خراج خراسان مي‌پرداخت و آن را تقويم مي‌كرد و پاسخ مي‌داد كه خليفة عباسي، خراج را صرف چه كاري مي‌كرد؟ سده‌ها پيشتر از آل‌احمد، هولاكو به‌مستعصم عباسي پاسخ سؤال را چنين گفت كه اگر به‌جاي انباشت زر و گوهر، اين حوض‌هاي زر سرخ را خرج رعيت و لشگر مي‌كردي، امروز اين چنين به‌پاي من نمي‌افتادي! پراكنده‌گويي آل‌احمد در مرور تاريخ و تشتت آرائش وقتي ادامه پيدا مي‌كند كه چند سطر پايين تر از نكوهش كشتار شيعه و سني توسط يكديگر، «احياي مليت ايراني بر مبناي تشيع» را نتيجة سياست و سخت گيري عثماني ها بر مي‌شمرد! براي آن كه چون آل‌احمد گرفتار پراكنده گويي نشويم، بهتر است تا توضيحي كوتاه دربارة چالدران و رقم كشتار 500 هزار نفري برآوردي وي بدهيم. سلطان سليم، خليفة عثماني، از اين‌كه در همسايگي‌اش حكومتي نوپا بساط سني‌كشي به‌راه انداخته به‌خشم آمده و طي نامه‌يي شاه اسماعيل را به‌جنگ مي‌خواند، شاه اسماعيل از نبرد مي‌پرهيزد و خود را به‌نشنيدن مي‌زند، سـلطان سليم در نامة دوم خود او را به‌خواري خطاب مي‌كند و مي‌نويسد: «از ... به‌جانب ملك ملك عجم، مالك خفة ظلم و ستم، سرور شرور و سردار اشرار، داراب زمان و ضحاك روزگار، عديل قابيل، امير اسماعيل ...» و او را با اين‌گونه عناوين اهانت‌آميز به‌جنگ ترغيب مي‌كند و مي‌گويد اگر مي‌ترسي من فـقط با 40 هـزار نيرو به‌جنگ تو مي‌شتابم! شاه اسماعيل، باز هم مدارا مي‌كند، نامة سوم مي‌رسد، با همان توهين ها و تهديدها. شاه اسماعيل ناگزير از اصفهان دعوت به‌جنگ را مي‌پذيرد و چالدران را آوردگاه جنگ پيشنهاد مي‌كند و خود به‌ميدانگاه مي‌شتابد. ابوالقاسم طاهري تعداد سپاهيان عثماني را 100 هزار نفر و نيروهاي شاه اسماعيل را 40 هزار نفر برمي‌شمرد. خواند‌مير نيروهاي قزلباش را 30 هزار نفر برآورد مي‌كند و دكتر عبدالحسين نوايي مي‌نويسد كه «تعداد سپاه ترك را تا نزديك دويست هزار نفر نوشته‌اند» سرانجام صبح روز 4 شنبه اول رجب 920 هـ ق جنگ آغاز شد، قزلباشان با تير و كمان و شمشير به‌جنگ تفنگ و توپخانه رفتند! بعد از ظهر جنگ تمام شد، فرار آغاز شد، يكي از همسران شاه به‌اسارت در آمد و خودش نيز مي‌رفت اسير شود كه به‌سلامت جست. شاه اسماعيل كه خود را صاحب امر مي‌دانست چنان شكست بر خاطرش «نقش بست كه بقيه العمر كسي وي را خندان نديد، سلطان ترك را از اين فتح جز نام و غنيمت كه از لشگرگاه حريف به‌چنگ افتاد ثمري حاصل نشد و به‌سبب قلت آذوقه صلاح در معاودت ديد» دكتر نوايي نيز تأكيد مي‌كند: «پس از جنگ چالدران هم سلطان ترك بيش از 8 روز نتوانست در تبريز بماند» و برگشت. پيش از پرداختن به‌دنبالة مطالب، يادآوري مي‌كنم كه شاه اسماعيل و بطور كلي قزلباشان خود را نه تنها ايراني نمي‌شمردند، بلكه بر آن‌ها تفاخر نيز مي‌كردند: «قزلباشان ترك خود را از مردم اصيل ايران نجيب‌تر و برتر مي‌شمردند و ايشان را به‌تحقير تات و تاجيك مي‌خواندند» تا اينجا مي‌خواني كه كل مجموعة نيروهاي درگير و حتي محل جنگ و اطراف آن، با رقم ادعايي آل‌احمد مبني بر تعداد كشته شدگان، بسيار منافات دارد. فاجعه وقتي است كه به‌اعترافات شاه تهماسب، فرزند شاه اسماعيل، چشم مي‌دوزي: خليفة عثماني، شاه تهماسب را به‌جنگ و رويارويي فرا مي‌خواند، تهماسب كه مزة شكست تلخ و دردناك پدر را مزه مزه كرده، تن به‌جنگيدن نمي‌دهد، به‌آيات قرآن متوسل مي‌شود و سرانجام به‌خليفة عثماني در مورد جنگ چالدران و حال و روز پدرش چنين گزارش مي‌دهد: «پدر من در آن روز كه با پدر شما جنگ كرد، دورميش خان و ساير امراء، بلكه تمامي لشگر او مست بوده‌اند. شب تا صبح شراب خورده آهنگ بر جنگ نموده بودند و اين مقدمه به‌غايت نامعقول و بد واقع شده بود. از آن تاريخ هر گاه حكايت چالدران به‌ميان مي‌آيد، من دورميش خان را دعاي بد مي‌كنم كه پدرم شاه اسماعيل را فريفته برد و جنگ كرد» با اين حقايق و در اين جنگ يك روزه، وقتي با رقم 500 هزار كشتة آل‌احمد رو‌به‌رو مي‌شوي، چاره‌يي نمي‌بيني كه بر سطحي‌نگري و ساده پنداري و حتي عوام‌فريبي راوي افسوس بخوري و آرزو كني كه كاش وي اندكي به‌خود زحمت مي‌داد و به‌منابع تاريخي مراجعه كرد! آخر سر براي اين‌كه اين احياگر «مليت ايراني» را بشناسي، كافي است بداني كه شاه اسماعيل «جمعي از مخالفين خويش را زنده زنده سوزانيد و مراد بيگ جهان شاه‌لو را به‌دستور او كباب كردند وسپاهيانش گوشت او را خوردند» . آقاي آل‌احمد! كاش بودي و پاسخ مي‌دادي چه فرقي است ميان در قفس كردن بايزيد توسط تيمور و شراب نوشيدن شاه اسماعيل در كاسة سر عبيداله‌خان ازبك؟ يقه‌دراني آل‌احمد براي خلفاي بغداد وقتي شدت مي‌يابد كه وي خلفاي فاطمي و حتي باطني‌ها را ستون پنجم فرنگي‌ها برمي‌شمارد! «سؤال جديدي برايم مطرح شد. و آن سؤال اين‌كه نكند باطنيان اسماعيلي به‌كمك خلفاي فاطمي مصر، در آخرين تحليل از طرفي سيصد سال تمام زير بناي فرمانروايي حكام فرمانبردار بغداد را لق كرده‌اند» « ... و از طرف ديگر نوعي كمك كنندگان به‌هجوم صليبي‌ها بوده‌اند؟ و به‌اين ترتيب نكند نوعي ستون پنجم بوده‌اند؟» ! اينك كه پاي منافع حكومت عباسيان در ميان است، پس بايد تمامي انگيزه‌هاي تاريخي و اجتماعي را ناديده بگيريم و به‌نفي حركت باطنيان بپردازيم و آنان را « خرابكار» بناميم و در چند صفحة بعد بنويسيم كه اي مردم! اين خرابكارها وقتي كه از خرابكاري‌هايشان و ترورهايشان موفق نشدند، مأيوس شدند و سرانجام «كارشان رسيد به‌آنجا كه خواجه نصير طوسي را بنشانند وردست هولاكو ... و به‌اين طريق خلافتي كه به‌ياوري طاهر ذواليمينين خراساني تأسيس شد به‌ياوري خراساني ديگري برافتاد» از خود مي‌پرسي كه اين مرد در تمام دوران تدريسش نخوانده بود كه طاهر هم دورة رشيد و امين و مأمون بود و سردار خلافت‌بخش سياه‌جامه، ابومسلم بود نه طاهر! و بعد، و مهم‌تر از همه، برچيده‌شدن بساط خلافت عباسي عوامل بسيار داشت كه در جاي خود به‌آن مي‌پردازيم، ولي اينجا يادآوري مي‌كنيم كه قـهرمان تراشي و انگيزه‌هاي عظمت و سقوط حكومت‌ها را وابسته به‌فرد دانستن، نشانة بي‌خبري، ساده‌انگاري و ناآگاهي است. بايد بياموزيم كه پديداري و نابودي، به‌مجموعه‌يي از عوامل و انگيزه‌هاي گوناگون و شرايط مناسب نيازمند است كه در صورت آماده وكامل نبودن، امكان وقوع و يا نابودي وجود نخواهد داشت. در مورد اشارة آل‌احمد به‌خواجه نصير طوسي و القاي اين كه خواجه را اسماعيليان وردست هلاكو نشاندند تا خلافت را براندازند، بايد بگويم كه خلاف به‌عرض حضرتشان رسانده بودند. پيوستن خواجه نصير، به‌دليل برچيده‌شدن بساط اسماعيليان در الموت بود و ركن‌الدين خورشاه به‌نشانة سرسپاري، به‌اتفاق خواجه و ديگر سردمداران اسماعيليه، به‌خدمت هولاكو مي‌روند، دربارة حملة هولاكو به‌بغداد، آن‌چه كه تعيين كننده بود، تشويق و ترغيب وزير شيعي مذهب مستعصم بود، ابن علقمي با پيام و قول مساعدت‌هاي بسيار، هولاكو را براي فتح بغداد دعوت كرد، تنها حضور خواجه نصير در هجوم مغولان به‌بغداد دو رخداد كوچك است؛ به‌علت اصرار ابن علقمي، هولاكو كه بغداد را تسخير ناپذير مي‌پندارد به‌ستاره شناسان پناه مي‌جويد تا در اين رأي‌گيري او را كمك باشند. حسام‌الدين منجم رأي مخالف را برمي‌خواند و هولاكو از خواجه نصير رأي درست ستارگان را جويا مي‌شود، خواجه حمله به‌بغداد را قرين پيروزي مي‌خواند و نظرية حسام‌الدين را مردود اعلام مي‌شمارد . هولاكو به‌بغداد حمله مي‌كند. ابن علقمي سپاهيان خليفه را به‌عمد و آگاهانه مي‌پراكند و شرايط پيروزي مغولان را آسان‌ مي‌سازد. سرانجام خليفه و تمامي فرزندانش، جز كوچكترينشان مبارك شاه، كشته مي‌شوند، هولاكو، پسر كهين خليفه را به‌اولجاي خاتون مي‌سپرد كه او نيز پسر بچه را به‌مراغه نزد خواجه نصير مي‌فرستد تا تربيتش كند! بنابراين، خواجه نصير نه تنها توسط اسماعيليان وردست هولاكو گذاشته نشد تا بغداد را فتح كند، بلكه در واقع خواجه نصير حتي در قصيده‌يي خليفه را ستوده بود. ابن علقمي، وزير شيعي مذهب خليفة عباسي، در پشت قصيده يادداشتي براي ناصـرالدين محتشم حـاكم قهستان كـه خـواجه نيز در آنـجا مي‌زيـسته مي‌فرستد. ناصرالدين محتشم نيز خواجه نصير را به‌بند مي‌كشد كه در سال 654 به‌هـنگام هجوم هـولاكو به‌الموت، از زندان مي‌رهد، به‌خان مغول روي مي‌آورد و به‌زودي در سلك خاصان جاي مي‌گيرد .

   خواجه نصير بامداد روز يك شنبه اول ماه ذي القعده با خورشاه به‌خدمت هولاكو مي‌آيد. وي از آن روز چنين ياد مي‌كند:

                    سال عرب چو ششصد و پنجاه و چار شد                 يك‌شنبه اول ماه ذي القعده، بامداد

                    خورشاه، پادشاه سماعيليان، ز تخت                       برخاست، پيش تخت هولاكو به‌ايستاد

      آل‌احمد نيز در پانويس صفحة 63 بار ديگر به‌خطا مي‌رود، خبري دروغ مي‌دهد و در نتيجه، نتيجه‌يي غلط برداشت مي‌كند. وي مي‌نويسد: «وقتي حسن دوم اسماعيلي «جلال الدين حسن» دريافت كه مغول‌ها مي‌آيند... از ترس، سفيري روانة فرانسه كرد تا از اهل كتاب در برانداختن كفار كمك بگيرد. ولي اهل كتاب اشتياقي به‌كمك نداشتند و سفير كه از فرانسويان نوميد شده بود دريا را گذاره كرد و به‌انگلستان رفت و همان پيام را برد ... سفير به‌سال 636 هجري به‌دربار انگليس رسيد» غرب زدگي ـ ص 63.

        فهرست‌وار خطاهاي تاريخي آل‌احمد را برمي‌شمريم:

   1ـ جلال‌الدين حسن، دومين حسن نيست و سومين است: اولي، حسن صباح، دومي، چهارمين حكمران، حسن بن محمد معروف به‌علي ذكره سلام و سومي، ششمين خـليفه جـلال‌الدين حـسن، حـسن بن محـمد، است.

    2ـ به‌شهادت و روايت جويني، و برنارد لوئيس، جلال الدين حسن قبل از همة سران با چنگيز روابط داشته است! جويني مي‌نويسد: «چون پادشاه جهان چنگيز خان از تركستان در حركت آمد پيش از آنكه به‌بلاد اسلام رسيد جلال الدين به‌خدمت او در نهان پيكان فرستاد و نامه ها نوشت و خود را به‌ايـلي و مطاوعت عـرضه داشت» جـويني مي‌افـزايد و تـصريح مي‌كند: «چون لشگرهاي پادشاه جهانگشاي چنگيز خان در بلاد اسلام آمدند از اين طرف آب جيحون اول كس از ملوك كه رسول فرستاد و بندگي نمود و قبول ايلي كرد جلال الدين بود» .

    3ـ از همه مهمتر، جلال الدين حسن در 618 هـ ق مي‌ميرد! حال چه‌گونه سفير جلال‌الدين حسن، 18 سال بعد به‌دربار انگليس مي‌رسد؟ پرسيدني است كه سر هم كردن اين همه دروغ و تحريف به‌چه منظور است؟ كه دست آخر ادعا كني؟ اين غربي‌ها بودند كه مغول‌ها را به‌حمله به‌«بلاد اسلام» برانگيختند؟ و به‌راستي اگر تمامي داوري‌هاي آل‌احمد چنين سرنوشتي داشته باشد، پس واي بر ما و بر نسلي كه بر نوشته‌هايش ارج مي‌نهاد و بر خطش به‌خطا رفت! به‌فكرفرو مي‌روي، اين داوري‌هايش و روايت دروغ اخبارش، آن هم شهيد نمايي‌هايش و ...

 

                                                                          * * *

    

 

    نعل وارونه آل‌احمد در بخش چهارم كتاب پر مدعاي خود به‌ريشه‌يابي بيماري بر مي‌خيزد و مي‌كوشد با آوردن مثال، ادله و شواهد، نشانه‌هاي غرب‌زدگي را از زمان‌هاي ديرين بازشناسي كند؛ او يك بار به‌هند نظر مي‌اندازد. و از بي‌مهري ايرانيان به‌«هند مادر» گله سر مي‌دهد و فرار ما از دامان هند «نخستين توجه ما به‌غرب» عنوان مي‌كند، گاه از «كله خري» زرتشتيان در نپرداختن «جزيه» و فرارشان به‌هند ناله سر مي‌دهد و صفحه‌يي بعد به‌اين نتيجة اخلاقي مي‌رسد كه «هيچ كودكي در نازپرودگي آغوش مادر به‌جايي نرسيده است» و بي‌درنگ اضافه مي‌كند: به‌اين خاطر است كه اسلام «در مكه به‌جايي نرسيد» و از سر ناگزيري مهاجرت را پذيرفت و بعدها در بغداد و دمشق و قاهره و ... است كه به‌شوكت امپراتوري دست يافت، و همين طور مسيحيت و مانويت و بوديسم. آخر سر نيز سركوفتي مي‌زند به‌«غزوات محمود ملعون غزنوي و يورش نادر پوستين پوش» ، با اين نتيجه گيري كلي « و من يك علت احتمالي آنچه را كه غرب‌زدگي مي‌نامم در همين گريز از مركز مي‌دانم. كه گريز از گرما هم هست.» «شايد» قبلي را كوتاه و بريده تمام مي‌كند و به‌سراغ «شايد» ديگر مي‌رود! از خود مي‌پرسي كه اگر فرار ما از دامان هند «نخستين توجه ما به‌غرب» بوده، ناگزير فرار زرتشتيان به‌هند كاري شايسته و بهنجار بوده كه غرب ايران را رها كرده، به‌شرق پناه جسته‌اند! دو ديگر اين‌كه چرا نپرداختن جزيه را كله‌خري مي‌نامد؟ جاي تأسف است! از اينان بايد پرسيد چرا جزيه؟ و آن هم به‌كي؟ به‌ستمگراني كه تاريخشان سرشار از مردم‌كشي، جنايت، خيانت، حق‌كشي و شهوتراني است؟ سه ديگر، از شواهد چنين برمي‌آيد كه منظور از غرب فقط بعد جغرافيايي قضيه است، يعني آنجايي كه شرق نيست، ناگزير غرب است! به‌سخن روشن‌تر، اگر نويسنده پاكستاني بود، غرب بد و ستمگر ايران مي‌بود و هم چنين اگر وي هندي مي‌بود، غرب نيز پاكستان مي‌شد و واي بر ما كه اگر نويسنده مثلاً آلماني مي‌شد، آنگاه غرب هلندي مي‌بود و ...!

 

                                                                     * * *

 

 

     به‌كوتاهي دربارة عناوين و القابي كه آل‌احمد براي سلطان محمود و نادرشاه و زرتشتيان و فرارشان به‌هند مي‌نويسد، يادآور مي‌شوم كه «محمود ملعون غزنوي» همان پادشاهي بود كه امير المؤمنين و خليفة مسلمين خوش نشسته در بغداد و مورد تأييد آل‌احمد، او را يمين الدوله ناميد و تقديسش كرد. محمود با صلاحديد و تأييد مقام خلافت به‌قتل و آدمكشي و غارت مي‌پرداخت. اين‌كه آل‌احمد محمود را ملعون مي‌نامد، از بي‌انصافي اوست، زيرا محمود اگرچه بارها و بارها به‌هند لشگر كشيد، اما اين كار به‌خاطر اسلام‌گستري و مبارزه با كفر بود و از همه مهم‌تر، همين محمود بود كه مخالفان خلافت را با قدرت سركوب مي‌كرد و آنان را به‌نام قرمطي سر به‌نيست مي‌كرد! هي مرد! محمود همان كسي بود كه جهان را مي‌جست و انگشت در هر سوراخ مي‌كرد تا قرمطي بيابد! و قرمطي؟ هماناني بودند كه سنگ حجرالاسود را ربودند و به‌لحسا بردند و آن را شكستند و براي شكستن قداستش آن را سنگ آبريزگاه كردند! و خلفا براي باز پس گيري سنگ، چه جنگ‌ها كه نكردند و چه غرامت‌ها كه ندادند! با اين همه، مردي چنين اسلام‌گستر را معلون ناميدن، از بي‌انصافي است. تمامي متون اسلامي با بخشيدن پسوند غازي به‌نام محمود، او را تطهير و تقديس كرده‌اند! و اما دربارة «نادر پوستين پوش»، دريغا سيد جلال حتي در نيافت كه امام قلي، پدر نادر، به‌دامداري اشتغال داشت و گاهي پوستين‌دوزي مي‌كرده است و باز هم دريغا بر تئوريسيني كه پوستين پوشيدن را پست دانسته و آن را مترادف ملعون به‌كهتري به‌كار مي‌برد! اي كـاش آل‌احمد، اندكي از ستم و آزار وارده بر جزيه‌پردازان آگاه مي‌شد تا دريابد چرا زرتشتيان نه يك بار، بلكه چندين بار به‌هندوستان گريختند. كشت و كشتار و چپاول زرتشتيان به‌فتواي برخي از ملاها، جايي براي زيستن زرتشتيان باقي نگذاشت، حتي كار را به‌جايي رسانيد كه در يورش محمود افغان به‌كرمان، زرتشتيان به‌كمك يورشگران شتافتند! اين خيانت نيست، چاره‌يي است در رهيدن! كه اگر كمك به‌بيگانگان، در مقاطع رهايش، خيانت باشد، كمك بسياري از سپاهيان ايران به‌يورشگران تازي نيز خيانت شمرده مي‌شود! براي دريافتن چرايي كمك زرتشتيان به‌يورشگران افغاني، كاش آل‌احمد سركي به‌متون تاريخي مي‌زد تا دريابد حكومت صفوي چه جنايت‌ها كه نكرد، صوفيان صافي‌ضمير، مخالفان را كور مي‌كردند و سركردگان مخالف را به‌دستة آدمخواران مي‌دادند تا آنان، محكوم بدبخت را زنده زنده بخورند و تكه پاره‌كنند، «كلب آستان علي» آنقدر فرزندان و نوادگان خود را كشت و كور كرد كه در دم مرگ به‌دنبال جانشين مي‌گشت! و دريغا از يك صاحب فتوا كه اين جنايت‌ها را محكوم كند! كاش آل‌احمد سري به‌كتب تاريخي مي‌زد و دستكم براي سرگرمي هم كه شده رستم‌التواريخ را مي‌گشود و از لاي طنز سياه رستم‌الحكماء رشد بذرهاي نفرت و خشم را مي‌يافت:

                            نگاده، زن و دختر نامدار                 قـزلباش نـنهاد در قـندهار

                            زن و دختر و امرد كابلي               ز هر سو قزلباش گاد از يلي

                          برآمد ز هر سو ز افغان، فغان         ز جور قزلباش، خواهان امـان

                          بدريد گرگين چو گـرگ يله               همه اهل آن مرز را چون گله...

 

 * * *

 

 

«شايد» ديگر آل‌احمد در بارة كشش غرب بر فشار بيابانگردهاي شمال شرقي است، از آريايي‌ها گرفته به‌«تورانيان رسيده، تا غزها، سلجوق‌ها و مغول‌ها»، در اينجاست كه يكباره نظريه صادر مي‌شود «تومار تاريخ ما را هميشه ايل‌ها در نورديده‌اند. نه آل‌ها»! با اين حساب و كتاب‌ها، چون شهرهاي ما هميشه در معرض تاخت و تاز و تخريب بوده، بنابراين ما ملت به‌«اين نيز بگذرد» رسيديم و پذيرفتيم كه «هر كسي چند روزه نوبت اوست» و اين‌ها شد شعارمان! دربارة اين كه چرا ما به‌«شهرنشيني و تمدن شهري (بورژوازي) نرسيديم» «شايد» آن باشد كه فرصت شهرنشيني نداشته‌ايم، مگر امروزه روز را! و تازه چون اين حركت «دير آمده، ناچار نمودي سرطاني دارد» و چون شهرهاي ما به‌اين رشد سرطاني گرفتارند، دعا كنيم كه اين رشد به‌روستا نرسد كه اگر برسد، آن را مي‌پوساند و آنگاه «واويلاست ...» ! از خود مي‌پرسي، چرا واويلاست؟ نه او دليلش را مي‌گويد و نه خواننده در مي‌يابد، راستي را نيز مگر با اين گونه قصارگويي‌ها مي‌توان جامعه را در مي‌يابد، راستي را نيز مگر با اين گونه قصارگويي‌ها مي‌توان جامعه را بازشناخت؟ نه، نيازي به‌تفكر نيست! بايد بپذيري! زيرا پاراگراف دوم منتظر تو است. و نظرية بعدي صادر مي‌شود كه بله، «بناي تاريخ گذشتة ما به‌دوش پي‌ها و ستون‌ها و ديوارها و خانه‌ها و بازارها نيست» زيرا «شوش ... اصفهان و كاشان و ري» «مستثنايي» بيش نبوده‌اند! چرا؟ چون هر سلسله پي آثار سلسلة پيشين را «كن فيكون» كرد! اين كار را اينك نيز شاهديم، «بانك ملي ساختند بر جاي تكية دولت و وزارت دارايي بر جاي خوابگاه كريمخاني ـ يا هر گوشه‌اي مدرسه مي‌سازند بر جاي مسجدها و امام زاده‌ها» نيم‌نگاهي به‌جغرافياي تاريخي شهرهاي ايران‌زمين، گواه كهن‌سالي پي‌ها و ستون بناهاست، وجود و تاريخ شهرهاي بزرگ و پر رونق تبريز، مشهد، نيشابور، شيراز، استرآباد (گرگان)، همدان، زابل، كرمان، اردبيل، دامغان، ساري، آمل، قزوين، بم، دارابگرد، شاپورخواست (خرم آباد)، سرخس، شوشتر، جندي‌شاپور، اهواز، ابيورد، اروميه، اسفراين، استخر، قم، توس، كرج، بروجرد، دزفول، بار فروش (بابل) ، كرمانشاه، تون، فارياب، زوزن، سرخس، طبس، گناباد و ... دليلي بر رد «مستثنات» آل‌احمد است. آن مرد اگر نيم‌نگاهي به‌جغرافياي تاريخ ايران‌زمين مي‌افكند، چنين فتاوي مسخره‌يي صادر نمي‌كرد. گر چه ذهن او به‌دليل ساختار ارتجاعي خاستگاه اجتماعي‌اش، بيش از اين كشش نداشت كه از ايران‌زمين جز «شوش و اصفهان و كاشان و ري» بداند، اما او همت آن را هم نداشت كه حتي فتح نامه‌هاي اعراب را بخواند تا دريابد كه شهرهاي ايران‌زمين چه ميزان جزيه به‌فاتحان مي‌پرداختند. كاش مي‌خواند تا دريابد كه اعراب با گرفتن وعدة حكومت شهري و ناحيه‌يي از ايران، چه جنايت‌ها نكردند و چه خون‌ها كه نريختند! عمر سعد، پسر ابي وقاص، با مژدگاني حكومت ري و ديلم ايران زمين، به‌نوة پيامبر مورد باورش، چنان تاخت كه ياد مانده‌يي زشت از خود به‌جاي گذاشت. هر چند كه اين زشتكاري و گجستگي، نه مختص عمر سعد و پسر زياد و خاندان اميه بود كه تازيان همه در كيد و خيانت از يك قماش بودند، آن گونه كه پيامبر اسلام درباره‌شان چنين داوري كرد: اعراب اشد كفراً و نفاقا! نيز كافي است كه به‌كتاب‌هاي جغرافيا نگاهي افكنده شود تا دريابيم كه اقتصاد ما به‌دور از سلطة اقتصادي ـ سياسي ايلياتي بوده است. وجود برخي از ايليات و عشاير دليل نفي شيوة توليد مسلط كشاورزي در ايران نمي‌شود. اگر پيش از نظريه پردازي، به‌مطالعة ايلات بپردازيم و اقتصاد و فراورده هاي آنان را مورد توجه قرار بدهيم به‌آساني در مي‌يابيم كه تاريخساز ملت، كوچندگان نبوده اند، بلكه شهريان و روستائيان با اقتصاد پايدارشان بافت تاريخي جامعة ما را تنيده اند. اگر نويسنده نيك مي‌نگريست، در مي‌يافت كه ايل و عـشيره در كـنار و بيشتر در حـاشية زندگـي روستايي و شهري مي‌زيسته است و اگر چنين نمي بود، ايلات و عشاير چه چيز را براي غارت مي‌يافتند؟ اگر بپذيريم كه غارت، يك شيوة توليد ايلي است و خردمندانه به‌تاريخ ايل ها و مناطق نفوذشان بنگريم، درخواهيم يافت كه؛ تا كشاورز نكارد، انباشتي پيامد نخواهد داشت. صنعت كه هنوز نه شكل گرفته و نه ما در آن سرزمين پاي نهاده بوديم، در چنين حال ايل‌ها براي غارت بايد چـشم به‌انـباشت فـراورده‌هاي كـشاورزي مي‌داشتند. كـاش آل‌احمد مي‌خواند تا دريابد كه ايل خانه بنا نمي‌كند، زمين نمي‌كارد و شهر نمي‌سازد، كه اگر اين كند، آنگاه ديگر ايل نيست، عشيره نيست. اما چرا هر سلسله‌يي آثار پيشينيان خود را در هم مي‌كوبيد و چرا از پس هر چند سده، خانداني زمامدار مي‌شود؟ توجه به‌چندگونگي ملت‌هاي ايراني و وجود اختلافات بسيار جامعه‌ساختي آن‌ها با يكديگر، نايكساني و ناهماهنگي رشد اقتصادي كه خود بر انگيزه‌هاي بسيار استوار است، وابستگي‌ها و منافع ملي هر يك موجب ستم ملتي بر ديگر ملت‌ها و قوميت‌ها مي‌شود. دريافته‌ايم كه زماني مادها ـ مردمي ساكن در غرب ايران ـ بر پهنة ايران حكمروايي داشته‌اند. اينان به‌‌دليل همسايگي با دولت‌هاي آشور، با برخورداري و بهره‌گيري از فرهنگي پيشرفته‌تر، فراتر از ديگر مليت‌هاي ايراني بودند. سارد در بغل گوش مادها مي‌درخشيد، اينان ناگزير شوش و هگمتانه را شكوه بخشيدند. شوش پايتخت زمانه‌هاي اقتدار و هگمتانه پايتخت دروني و امن روزگاران سستي و شكست. شوش براي حمله به‌دشمنان و هگمتانه براي دفاع از سرزمين! يك بهره‌گيري هوشمندانه از وضعيت جغرافيايي! كوه‌هاي بلند و گذرگاه‌هاي خطرناك و كمينگاه‌هاي مرگ‌آفرين، بهترين سد دفاعي و طبيعي دولت‌هاي ايران‌زمين بوده، از اين رو حكومت‌هاي پر دوام ايراني هميشه دو پايتخت داشته‌اند، و اين دو گانگي تا به‌هنگام فروپاشي اقتدار حكومت‌هاي ميان‌رودان بر جاي بوده است. آشوريان با يورش‌هاي پياپي به‌سرزمين مادها، توانمندي اقتصادي و جنگي آنان را فرسودند، هزينه‌هاي نظامي كمر دولت ماد را در هم شكست و زمينة پيروزي پارسيان (ملتي ساكن در جنوب ايران) را فراهم آورد. پارس ها، هگمتانه را كه مركز و سمبل ملي مادها بود متروكه كردند و آپادانا را كه مركز مردم پارسيان بود به‌پايتختي برگزيدند. اما شوش، همچنان پايتخت بيروني بود. جنگ‌هاي دراز مدت ماد و آشور، نه تنها مادها را فرسود كه نيروها و توانمندي‌هاي آشوريان و بابليان را نيز كاهيد. در نتيجه، قدرت نوپا و تازه نفس پارس‌ها نه تنها مادها را در هم شكست كه سارد طلايي را نيز بر روي سپاهيان كوروش باز گشود. پارسي رهايي‌بخش هر جا را كه گشود و به‌هر سرزمين كه پاي‌نهاد، بـذر مهر و دوسـتي پاشيد و ديري نـگذشت كـه بذرها ريشه در بـاور و آيين‌هاي مردم از بند رسته دواندند؛ درخت مهر به‌شكوفه نشست و نام پر آوازة كوروش و خشايارشا در كتاب مقدس يهوديان به‌نيكي و بزرگواري ستوده شد، آنگونه كه كوروش برگزيدة يهوه و فرستادة او براي رهايش يهود ناميده شد استر، همسر خشايارشا نيز به‌گروه پيامبران يهود پذيرفته شد و كتابش نيز جزيي از كتاب مقدس شد، هر چند در سرتاسر كتاب كوچك استر، حتي براي يك بار، نام خدا آورده نشده است! اقتدار و پارس‌كانوني، چند سده‌يي بيش نپاييد كه در پاسخ به‌آتش زدن آتن، اسكندر نيز آپادانا را به‌آتش كشيد. اسكندر نيروي بالنده و آرمانگراي يوناني در آرزوي ساختن جهان‌يوناني به‌سرزمين‌هاي ديگر تاخت و همه جا را گشود و از همه مهم‌تر ميراث‌خواران ناكارامد هخامنشي كه فرسوده و ناتوان شده بودند، در برابر نيروي بالندة اسكندر به‌زانو در آمدند. پس از فرمانروايي چند صد سالة هخامنشيان، يا بهتر بگويم حكمروايي پارسيان، يونانيان به‌حكومت پرداختند، گر چه حكومت سلوكيان به‌يك صد سالگي نكشيد، اما بازماندة تفكر يوناني در انديشه و فكر ايراني، عنصري ماندگار شد و طي سده‌ها سال پس از آن بود كه دگماتيسم تازيان را در هم شكست. فلسفه بي‌واهمه از تكفير جزم‌انديشان به‌پيش رفت و از همه پيشي گرفت. اگر در سرتاسر تاريخ، هميشه از سوي شرق مورد تاخت و تاز بوديم و خود به‌غرب مي‌تاختيم، اينك از غرب نسيم خرد‌پرور فلسفه بر ما وزيدن گرفت! آن چنان به‌يكديگر همبسته شديم كه خدا و ايزدان ايراني با خدايان يوناني در هم آميختند: اهورامزدا ـ زئوس، ميترا ـ آپولن و آناهيتا ـ آتنه و اين‌گونه بود كه مجسمه‌هايي با نام‌هاي دو گانة يوناني ـ ايراني بر پا شد . گر چه با روي كار آمدن حكومت مذهبي و فقاهتي ساسانيان، اسكندر گجسته شد، اما تاريخ، گوياي وجود اسكندريه‌هايي است كه اسكندر بنا نهاد، هر چند ديگران شهرها را ويران مي‌كردند. اما لعن و نفرين دولتيان، پسند مردم نبود و نمايندگان فرهنگ مردم، اسكندرنامه‌ها سرودند و او را به‌تلافي لعن ساسانيان، جايگاه پيامبران دادند. در خردمندي اسكندر همين بس كه وي در هيچ زمان ارتباطش را با ارسطو نبريد و هميشه از آن فيلسوف رهنمايي مي‌خواست. سلوكيان، سرانجام، با سر تافتن پارت‌ها و خيزش‌شان، حكومت را به‌اشكانيان، نمايندگان توانمند پارت‌ها (مردمي ساكن در خاور ايران)، واگذاشتند. اشكانيان برخوردار از فرهنگ يوناني، راه و رسم آزادانديشي در پيش گرفتند و دين را محور حكومت نساختند، در زمان سردمداري اشكانيان، ملت‌هاي ايراني در داشتن دين و آيين خود آزاد بودند. جنگ گر چه در آغاز ساختار يكپارچگي و اقتدار حكومت است، اما دوام جنگ، يكپارچگي و توانمندي را به‌آهستگي مي‌كاهد و ديري نخواهد گذشت كه نيروي بالنده، حكومت فرسوده را سرنگون مي‌كند، اشكانيان نيز به‌دور از چنين سرنوشتي نبودند. جنگ‌هاي دراز مدت ايران و روم، اشكانيان را آنگونه فرسود كه بار ديگر نيرويي از مردم پارس با در هم شكستن حكومت اشكانيان، سر رشتة حكومت را به‌دست گرفت. ساسانيان به‌نمايندگي پارس‌ها با داعية ولايت فقاهتي به‌قدرت رسيدند. آزادگي رخت برتافت و ارتجاع قد برافراشت، كاست‌ها تنظيم شدند و برون شدن از طبقه بسيار دشوار. حكومت مذهبي ساسانيان، همه چيز را به‌خود منحصر كرد و سرپيچي از اوامر حكومتي را نافرماني از اوامر ديني القاء نمود. چندين سده حكومت ساسانيان كه به‌دليل جنگ‌هاي دراز مدت با روميان و بهره‌كشي از مردم، آن چنان كاهيده شده بود كه با يورش اعراب، شتابان فرو پاشيد. حكومتي كه خود متكي بر فقاهت بود، در برابر حكومتي متكي بر فقاهتي نوپا به‌زانو در آمد. ساسانيان با شكم‌هاي ‌فربه از ستمبارگي روحانيان زرتشتي، در برابر شكم‌هاي گرسنه و چشمان آرزومند و اميال در هم كوفته از فقر اعراب، تاب پايداري نياوردند و به‌علت استقبال ايرانيان از شكست، به‌زودي در هم شكستند. يـورش تازيان كه سـروش رهـايي مي‌نمود، با پيروزي اعـراب براي مردم ايران‌زمين جز خفت و در هم شكستگي بيشتر، رهيافتي نداشت. ايراني از چاه ستم روحاني زرتشتي نرهيده، به‌چاه ژرف تازيان فرو مي‌غلتد و ستمگر چشم و دل سير ساساني، جاي خود را به‌چپاولگر گرسنه و سيري‌ناپذير عرب مي‌دهد. امويان خدا را نيز بنده نبودند، خود را مولي همه، حتي اعراب مسلمان مي‌دانستند و خويشتن را ماية فخر در ميان همگان برمي‌شمردند. ستمديده گر چه غرق بود و برايش دريا و درياچه فرقي نداشت، اما در زمان ستمگر ساساني زنش و خانواده‌اش دست‌كم و به‌ظاهر، در امان بود، اما در چيرگي اعراب، زن و بچة ستمديده، كالاي دلپسند و غنيمت چشم نپوشيدني بود. چشم دل را اگر باز كني و به‌سده‌هاي گذشته برگردي، درمي‌يابي كه هدف نخست و غايي اعراب در تمامي جنگ‌ها، فقط و فقط غارت مال و دستيابي به‌زنان و فرزندان ديگران بوده است. رد پاي اين انگيزه را حتي در جنگ‌هاي نخستين و غزوات آشكارا مي‌يابي. در سرية حِشَمي به‌فرماندهي زيد بن حارثه در سال 6 هـ ق ، وقتي پيامبر اسلام، علي بن ابيطالب را شتابان مي‌فرستد و پيام مي‌دهد كه مغلوبين مسلمان بوده‌اند و بايد مال و زنان و بچه‌هاي آنان به‌مغلوبين بازگردد، زن‌ها را از آغوش مهاجمان بيرون مي‌كشيدند! در غزوة ديگر «ابو سعيد خدري» پيش از يورش صادقانه مي‌گويد كه مدتي است گرسنه‌اند و سخت در اشتياق و آرزوي هم‌آغوشي به‌سر مي‌برد! به‌كـمك اسـناد و متون تاريخي اسلامي، به‌گذشته باز مي‌گردي، بر تپه‌يي يا بلندايي به‌ميدانگاه پس از پيروزي باز مي‌نگري، مي‌بيني لباس زخمي‌ها و كشته‌ها را از تنشان در مي‌آورند، سرها را مي‌برند، مثله‌كردن كشتگان سنت اعراب بود، پس از آن، تصاحب اموال و از جمله زنان و فرزندان، و تلخ‌تر و دردناك‌تر تجاوز در گوشه و كنار ميدانگاه به‌زنان و دختران اسير.كاش مدعيان دفاع از عربيت، چشم‌ خردشان را بر ميدانگاه‌هاي جنگ‌هاي حتي قبيله‌يي اعراب باز مي‌گشودند و كشتگان لخت و مثله شده و زناني را كه با چشم و دل گريان بايد به‌فاتح كام بدهند، مي‌ديدند تا بار ديگر به‌دفاع از توحش برنخيزند. آل‌احمد از غـرب مي‌نالد و از اسـتعمار فرياد وا اسلاما سر مي‌دهد، گر چه مي‌بيند كه غربي استعمارگر، مدرسه مي‌گشايد، بهداشت را تعميم مي‌دهد، كارخانه مي‌زند و ... هر چند خود بهرة آن را نيز مي‌گيرد، اما نمي‌بيند كه اعراب به‌نام اسلام‌گستري و اشاعة دين، از هيچ جنايتي فروگذار نكردند، آنان حتي به‌فرزندان و خاندان پيامبر اسلام نيز رحم نكردند و آنان را آوارة شهرهاي مفتوحه و روستاها كردند. اعراب حتي در اوج ثروت به‌دست آورده از غنايمشان، به‌هنگام جنگ‌ها و درگيري‌هاي خانگي دست از غارت نمي‌كشيدند، حتي غارت لباس كشتگان! حسين بن علي در روز عاشورا به‌هنگامي كه خود را براي نبرد آخرين آماده مي‌كرد، به‌روايت جرير طبري شلوارش را با خنجر در چندين جا شكافت، تا دشمنان به‌هنگام تاختن بر جسدش، به‌شوق غارت، شلوار از پايش بيرون نكشند! ” و چون حسين با سه چهار كس بماند جامة زيري خواست كه خوش بافت بود و شفاف، يمني و خوش بافت كه آن را بدريد و پاره كرد كه از او درنياورند... و چون كشته شد، بحر بن كعب بيامد و آن را درآورد و وي را برهنه واگذاشت“ مدافعان عرب و عربيت مگر كور باشند تا چشم خردشان رزمگاه نينوا را در روزه دهم محرم سال شصت و يكم هـ ق نبينند: ” وقتي حسين بن علي كشته شد، سي و سه ضربت نيزه و سي و چهار ضربت شمشير بر او بود ... هر چه به‌تن حسين بود درآوردند، جامة زير را بحر بن كعب گرفت. روپوش را كه خز بود قيس بن اشعث گرفت. نعلين او را يكي از بني اود گرفت اسود نام. شمشيرش را يكي از بني نهشل گرفت... به‌رناس‌ها و حله‌ها و شترها روي آوردند و همه را غارت كردند ... به‌زنان حسين و بنه و لوازم وي روي كردند، زن بود كه بر سر جامة تنش با او درگير مي‌شدند و به‌زور مي‌گرفتند و مي‌بردند... با اسبان خويش حسين را لگدكوب كردند، چنان كه پشت و سينة او را درهم شكستند” و در سراسر تاريخ خليفگان و حاكمان عرب، كدام مخالف و دگرانديش را مي‌بيني كه به‌چنين سرنوشت تلخي دچار نشده باشد؟ خشونت و توحش، همزاد فتوحات عرب است، غدر، نيرنگ، كينه‌كشي، نوآوري در شيوة كشت و كشتار و بي‌رحمي، از بارزه‌هاي تاريخ عرب است. به‌روايات شيعه، هيچ يك از امامان شيعه، به‌مرگ طبيعي درنگذشتند، همگي آنان با رهيافتي نو! و با بي‌رحمي به‌شهادت رسيدند، يكي با غذا مسموم شد، ديگري در كارزاري نابرابر مثله شد، يكي با ميوه زهر خورانده شد، ديگري با دستمال هم‌بسترش و هر كدام با ترفندهاي تازه. در كدام كارزار مي‌بيني كه عرب، هماوردش را پس از كشتن مثله نكرده باشد؟ خشونت و شكنجه بر جان عرب چنان چيره بود كه زخمي را با خفت مي‌كشت: ”اشتر چون او را بديد، بر او حمله كرد و هم در آن گرمي نيزه‌يي بر سينة او بزد كه از اسب بيفتاد و ساعتي در خاك و خون مي‌غلتيد تا جان بداد” . رفتار اعراب با كشتگان نيز با خشونت و بي‌رحمي همراه بوده است: ”هر دو به‌نيزه جنگ آغاز نهادند. آخر، ظفر شامي را بود مؤمن را بكشت و فرود آمد و سر او باز كرد و روي او بر خاك نهاد و عورت او برهنه ساخت... تا چهار نفر از لشگر اميرالمؤمنين بكشت و با چهارمين همين معامله پيش برد»! تازه مقتول نوة پيامبر اسلام، فرزند خليفة چهارم و از خويشان حكومتگران و فرماندهان وقت است! در همين دوران است كه چنين لشگرياني و با چنين فرماندهان و خليفگاني به‌نام گسترش اسلام در غرب و شرق جوي خون به‌راه مي‌اندازند، هر عربي سر بريده‌يي به‌دست، مژدة فتح به‌خليفه مي‌رساند. ”ياساي“ عرب كشتار و غارت و تجاوز است، متجاوزان عرب همانقدر بي‌ترحم بودند كه سپاهيان چنگيز! غارت، مثله‌كردن و تجاوز، همزاد اعراب بود، اين ويژگي را در تمامي جنگ‌ها آشكارا مي‌بينيم، و كدام جنگ بود كه اين ويژگي را نداشت؟ * * * بررسي حكومت‌هاي پيش از اسلام نشان مي‌دهد كه هرم حكومت‌ها بر پاية باشندگان و شهرنشينان و كشاورزان استوار بود و ايل‌ها نقشي بنيادين در حكومت‌ها نداشتند. در هيچ يك از نوشتارهاي باستاني از كوچندگان به‌مثابة «طبقه‌يي» از بافت جامعه اشاره نمي‌شود. توجة زرتشت به‌كشاورزان، طرد نظام شباني و در نهايت ايلياتي است. نگرشي بر حكومت‌هاي پس از اسلام نيز، جز يكي دو مورد، نشاني از ايل‌ها ندارد و ادعاي آل‌احمد بر استواري بناي تاريخ ما بر ايل‌ها، پوچ و بيهوده است؛ صفاريان، سامانيان، طاهريان، خرمديان، ديلميان، سلجوقيان، غزنويان، اسماعيليان، كنگريان، اتابكان، صفويان، افشاريان و ده‌ها حكومت ديگر گر چه هر يك ديگري را مي‌كوبيد كه اين در هم كوبيدن، ريشه در انگيزه‌هاي بسيار داشت، اما بررسي خاستگاه اينان نشان مي‌دهد كه خاستگاه هيچ كدام اينان ايلياتي نبود! زنديه و قاجاريه به‌گونة دو ايل لر و ترك به‌قدرت رسيدند كه چندان نيز نپاييدند. بي‌توجهي به‌پايگاه شهري اينان، از سر خود واكردن پژوهش است و بس! دل سوزاندن آل‌احمد بر تبديل تكية دولت به‌بانك ملي و يا خوابگاه كريم‌خاني به‌وزارت دارايي، ريشه در خاستگاه آل‌احمد دارد كه به‌گونه‌يي ساختاري با هر چه نو و نوآوري است مخالفت مي‌كند، بهانه نيز همان علم و كتل گذشته است: جايگزيني مدرسه به‌جاي مسجد و امام زاده! مي‌پرسي كجا و كي؟ اما شاهدي نمي‌يابي، چون ادعا بر دروغ است و ريا، و نيت نيز مشخص؛ بهره‌گيري و سوء‌استفاده از سهش‌هاي مذهبي! اين‌كه آل‌احمد ادعا مي‌كند كه : «بناي تمدن مثلاً شهري ما كه مركزيت حكومت‌ها را در خود مي‌پذيرفته بنايي است تكيه كرده بر تيرك خيمه‌ها و بسته به‌پشت زين ستوران. هخامنش ييلاق و قشقلاق مي‌كردند ـ سامانيان نيز ـ اين است كه شوش هست ـ هگمتانه نيز هست. و هر دو پايتخت. تيسفون هست و فيروز آباد هم هست. و هم چنين باستان شناس‌ها حتي كار را به‌آنجا كشانده‌اند كه در طـاق بنـاهاي بسياري از دوره‌هاي تـاريخي ما شباهت‌هاي فراوان با خيمه‌يافته اند. و من اگر حدس بزنم كه به‌اين دليل بود كه ما مانديم و غرب تاخت، زياد بيراهه نرفته‌ام» كاملاً به‌خطا و استوار بر پندار بافي‌هاي هميشگي او دارد. به‌كوتاهي نگاهي بر مناسبات اجتماعي و اقتصادي مي‌اندازيم تا بافت راستين اجتماعي ايرانيان را بشناسانيم. زرتشت مي‌گويد: «اي مزدا! چادرنشين بيابان گرد (كه به‌كشاورزي نپردازد) هر چند بكوشد، از پيام نيك تو بهره نيابد.» طبقات‌عمدة اجتماعي در گاتاها، سپاهيان، برزگران و پيشوايان ديني‌اند. اين طبقه بندي اجتماعي در بارة هخامنشيان مصداق دارد. در كتاب زند نيز كه تفسيري است بر اوستا و نوشتة دورة ساسانيان، اين طبقات چنين ياد شده‌اند: آتوربان ـ پيشوايان ديني ـ آرتشتار ـ سپاهيان ـ واستريوش ـ برزگر ـ مي‌بينيم كه در اوستا و در تفسيرهاي آن هيچ نامي از ديگر نيروهاي مولد كـاري نيست كه اين به‌دليل خاستگاه اجتماعي زرتشت (كشاورزي) و مقابله‌يي است با چادرنشينان . اين‌كه آل‌احمد ادعا مي‌كند كه هخامنشيان و ساسانيان كوچنده بودند و دليلش نيز وجود پايتخت‌هاي دوگانه است، فقط از ناآگاهي و سطحي‌نگري او حكايت مي‌كند. آل‌احمد مي‌بايست در مي‌يافت كه شوش درست در بيرون از ديوارة رشته كوه‌هاي غربي ايران است و ضمناً پايگاه مادها براي حمله به‌سرزمين‌هاي ميان‌رودان. مرور تـاريخ آن روزگـاران گـواه آن است كه پايتخت‌هاي امـن ما، درون سـرزمين‌هاي مركزي ايران بوده است. مادها به‌هنگام ركود و ضعف و ناتوانايي هميشه در برابر يورش دشمنان آشور و كلداني، شوش را رها كرده و به‌هگمتانه مي‌گريختند و به‌هنگام زورمندي، شوش پايگاه آنان براي يورش به‌دشمنان بيروني بود. در بارة وجود دو پايتخت زمستاني و تابستاني، نه به‌خاطر كوچندگي، بلكه بخاطر جابه‌جايي قدرت و تغيير دودمان‌هاي حكومت‌گر كه اغلب هر دودمان برخاسته از ملتي از ملت‌هاي چندگانة ايران بوده است. ضرورت وجود و دوام شوش به‌خاطر انتقال فرهنگ و تمدني از بيرون به‌درون ايران بوده است، پس از مادها، پايتخت از هگمتانه به‌تخت‌جمشيد منتقل شد، اما شوش به‌خاطر اهميت فرهنگي و پايگاهي، به‌عنوان پايتخت دوم باقي ماند، پس از هخامنشيان پارت‌ها و پس از آن‌ها ساسانيان كه ديگر دشمني به‌نام آشور و كلداني رو در رو نداشتند، پايتخت را سرانجام به‌ميان‌رودان، تيسفون منتقل كردند، در بارة هم‌گونگي شكل خيمه و بناهاي شهرها، كدام آثار بجا مانده همانند «تيرك خيمه ها و بسته به‌پشت زين ستوران» است؟ راستي مگر پژوهشگر نبايد نظريه‌اش مستدل باشد؟ فرمايشات ديمي و باري به‌هر جهت، نه شايستة پژوهشگر است كه زادة كتاب مغشوش و مغلوطي است به‌نام «غرب زدگي»! حدس مهم آل‌احمد در بارة ماندن ما و تاختن غرب، فقط غرقاب وهم و گمان‌هاي اوست، نه بيش! جالب اينجاست كه وي اگر در صفحة 45 كتابش، هخامنشيان را جزو خيمه‌نشينان و در نتيجه تاخت و تازگر و دوغاب‌كش به‌در و ديوار توهمات صفحة 44 مي‌شناساند، در پايين همان صفحة 44 شرمگـينانه مي‌نويسد كـه در ايـران زمين «تنها در دورة هـخامنش و صفوي‌ها است كه مي‌بيني پدر و پسر به‌تكميل بنايي مي‌كوشند»! با اين حساب و با قبول اين حدسيات بايد بپذيريم كه از هيچ دودماني، جز اين دو خاندان، هيچ بناي تاريخي نبايد بجاي مانده باشد! ديد تنگ، عارضة مشخص ناآگاهي است. در ذهن ساده باور و چشمان كم‌سوي آل‌احمد، آثار باستاني ايرانيان عبارتند از ماندگارهاي تخت جمشيد و تكيه دولت و خوابگاه كريم‌خاني! دريغا كه آگاهي او از باستان‌شناسي، درست به‌اندازة آگاهي او از غرب‌شناسي است، نه بيشتر. بي‌اطلاعي آل‌احمد از شرايط اقليمي و آب و هواي مختلف ايران تا آنجا گسترده شده كه بي‌پروا مدعي مي‌شود: «هيچ كدام از شهرهاي بزرگ ما بيش از سه ماه در سال برف و بارندگي و يخبندان ندارند»! اين ادعا در بارة شمال باختري، باختر، شمال و شمال خاوري ايران دروغ و نابخردانه است. ديگر مناطق كوهستاني ميهن ما نيز داراي زمستان‌هاي طولاني‌اند و تنها بخش‌هايي بزرگ از مناطق مركزي، خاوري و جنوبي ما خشك و بري‌اند. مطلق‌گويي، مطلق‌انديشي و مطلق‌پنداري از ويژگي‌هاي گريز و دوري ما از فلسفه است، كه ريشة آن نيز در فلسفه ستيزي اهل فتوا دارد. بنگريم آثارمان را در گذشته، از مثنوي و كيمياي سعادت گرفته تا تكفير و كشتن اهالي حكمت، كه همگي و در هميشة تاريخ از چرايي و پرسش واهمه داشته‌ايم كه به‌قلاده خو گرفته‌ايم. آموخته‌ايم كه با چشم بسته و بي پژوهيدن به‌داوري بنشينيم. دومين كشور استعماري! همة ما خوانده‌ايم و مي‌دانيم كه خشايارشا به‌يونان لشكر كشيد و چون آتني‌ها در برابر شاهنشاه ايران‌زمين ايستادگي كردند، وي دستور داد تا آتن را به‌آتش بكشند و چنين نيز شد! روزگاري ديگر به‌هنگام پادشاهي داراي سوم، يونان خويش را بازيافت و در ساية توانمندي و شايستگي شاهي جوان و دانا، سربازان يونان به‌گردش حلقه زدند. اسكندر كه زمانه را يار مي‌ديد و دشمنان را فرسوده و ناتوان، به‌پاسخگويي يورش خشايارشا به‌ايران‌زمين حمله كرد. آخرين پادشاه هخامنشي زخمي و شكست خورده در حضور شكوهمندانة اسكندر جوان جان داد. سردار پيروز، دختر دارا را به‌زني گرفت و پيروزمندانه به‌تخت جمشيد گام نهاد. نوشته‌اند كه زني روسپي ياد آتن سوخته را در ياد اسكندر زنده كرد و او به‌پادافرة آتن‌سوزي، پاسارگاد را به‌آتش كشيد. آل‌احمد از يونانيان به‌گونة « نخستين استعمارطلبان تاريخ پس از فنيقي‌ها» ياد مي‌كند و فيل‌هلن بودن پارت‌ها را « نخستين تظاهر غرب زدگي تاريخ مدون ما» قلمداد مي‌كند! نخست بايد بگويم كه «فيل‌هلن» غلط است و درست آن هلنوفيل است. دوم آن‌كه يونانيان استعمارگر نبودند، گر چه اسكندر و جانشينانش بناي چندين شهر را كه به‌اسكندريه معروف شدند، پي افكندند. اما بررسي ماندگاري‌هاي فرهنگي از او نياز به‌جستاري ديگرگون و به‌دور از خشك انديشي دارد. پرسيدني است كه چرا اين فاتح بزرگ تا بدين اندازه در ادبيات ما جاي خوش كرده، آنگونه كه برخي او را جايگاه پيامبران داده‌اند؟ اما در بارة استعمار، بايد يادآوري كنم كه استعمار پديده‌اي است مربوط به‌دنياي معاصر و مفهوم آن نيز روشن است. از اين رو كشورگشايي و لشكركشي اسكندر را «استعمار‌طلبي» ناميدن، كاري است به‌دور از پژوهش و بسيار ناشايست. بديهي‌ترين اصل در پژوهش، به‌كارگيري بجا و درست مفاهيم و واژگان است. واژگان تاريخي، بار تاريخي فرهنگي خود را دارند و پژوهشگر مجاز به‌استفادة آن در هر زمان و هر جا نيست! غرب كجاست؟ خواندن كتاب آل‌احمد اين را به‌ما مي‌آموزد كه غرب يعني سمت چپ، يعني يك واژة بي‌بار، به‌همين رو اگر آل‌احمد پاكستاني مي‌بود، ايران نيز در نظرش يك كشور غربي مي‌بود! باور نمي‌كنيم؟ كتابش را ورق بزنيم تا به‌سردرگمي او در تعريف غرب آگاهي يابيم. آل‌احمد حتي اسلام را غربي مي‌داند! «و در آخرين تحليل آيا توجه ما به‌اسلام نيز خود توجهي به‌غرب نيست؟» به‌ريشخند مي‌ماند، اما او به‌راستي و از سر ناآگاهي مهدي موعود را نيز يك غربي‌زاده مي‌داند! «اگر باز هم دقيق‌تر باشيم ما از اين توجه به‌غرب فراوان جاي پا داريم... اسكندر... غربي بود... جنات عدن نيز غربي است و عنبر هميشه از درياهاي شمال غربي مي‌آمده است و بغداد كه كعبة زنديقان مانوي بود در منتهاي غربي فلات ايران بود ... حتي عرفان... شيخ صنعان باديه نشين را در بند كنيزكي رومي، مرتد مي‌كند و زنار مي‌بندد. حتي نرگس‌خاتون، مادر مهدي موعود شيعيان نيز كنيزي است در اصل رومي...» . مي‌پرسي نكند اين مرد، نرگس‌خاتون را نيز، همانند ماركوپولو، نمايندة مسيحيت و غرب براي ضربه‌زدن به‌«كليت اسلام» مي‌داند! بيشتر كه مي‌خواني، رد پاي تفكرات بيمارگونة سيد جمال اسدآبادي را در كتاب مي‌بينيم و آن علم كردن حكومت خلفاست، از اين روست كه آل‌احمد، همچون خلفش سيد جمال‌الدين اسدآبادي، بهايي به‌تشيع نمي‌دهد. و چه درست و به‌جا ميرزاي شيرازي پاسخي در خور به‌تلاش‌هاي سيد جمال براي ديدار و گفتگو با خود، مي‌دهد. ميرزاي شيرازي،سيدجمال را نمي‌پذيرد و به‌يكي از نزديكان خود چنين پاسخ مي‌دهد كه او مي‌خواهد من فتواي ارتداد ناصرالدين‌شاه را بدهم و به‌زير يوغ خليفة عثماني بروم؟ بد نيست كمي دربارة سردمداران خلافت عثماني ـ الگو و مدينة فاضلة سيد جمال و سيد جلال ـ بنويسيم. عثماني‌ها برده‌زادگان ـ غلامان ـ را در ارتشي خشن و بي‌رحم به‌نام «يني چري»، اسپارتاكوس‌هاي سده‌هاي ميانه، گرد آوردند و آنان، اين پروردگان خشونت و بي‌رحمي، براي سركوب هر گونه شورش به‌كار مي‌رفتند. تا سال‌هاي بسيار، نام «يني چري» پيام‌آور مرگ و خشونت و وحشت بود. اگر درست بينديشيم. عثماني‌ها نيروهاي سركوبگرشان را تنها براي درهم شكستن اروپا نساخته بودندكه بيشتر كينه و خشم‌شان از خنجر آزاردهندة تشيع در پشتشان بود، آن گاه درخواهيم يافت كه سلطان سليم، خليفة شهره و پيروزمند عثماني، «دسته‌يي از مردان كر و لال را مأمور كشتن برادران خود كرد و جلادان نيز با زه كمان آنان را خفه كردند» . خليفة پيروز چالدران و درهم شكنندة شاه‌اسماعيل، براي تكميل شئونات خليفه‌گري، به‌جلادان كر و لال دستور داد تا پنج برادرزاده‌اش را خفه كنند و اگر بپنداريم كه اين كار پادافرة دسيسه‌چيني آن‌ها بوده، بايد به‌ياد بياوريم كه يكي از اين برادرزادگان، فقط پنج سال داشته‌است! خليفة مسلمين مورد تأييد جمال و جلال، آنچنان بر شيعيان خاور آناتولي خشمگين شد كه در كشتاري خونين 40000 نفر آنان را كشتار كرد! شانس با ستمديدگان بود كه خليفه در ميان‌سالي، پس از 9 سال خلافت خونين به‌بيماري سرطان مرد. اين خليفة خونخوار به‌هنگام شكست و ناكامي بسياري از سرداران خود را كشت. همين افتخار براي او كافي است كه بدانيم او 7 وزير اعظم حكومت خود را گردن زد! اگر بپنداريم كه اين ويژگي تنها براي سلطان‌سليم بوده، به‌خطا رفته‌ايم كه فساد، خون ريزي، جنايت، پدر كشي، برادر كشي و فرزندكشي «اخلاق الاشراف» بيشتر زمامداران شرق بوده است. . اينان در زنبارگي سيري ناپذير بودند و در حرمسراي آنان چندين صد زن نگهداري مي‌شد. البته سليمان قانوني برخلاف پيشينيان كه 800 تا 900 زن داشتند، تنها به‌200 زن بسنده كرد. سليمان، خلافت را شكوهي بخشيد كه شهرة جهانيان شد. سليمان‌باشكوه هم‌چون ديگر خلفا، اسير فتنه‌انگيزي زنانش بود. مصطفي فرزند گل‌بهار زن فريبا و زيباي مونته‌نگرويي وي، با دسيسه‌چيني روكسلانا، سوگلي ديگر سليمان، به‌دست جلادان كر و لال خفه شد. روكسلانا دختر يك كشيش و روسي‌تبار بود كه در يورش عثماني‌ها به‌گالپسي به‌اسارت در آمد و چون بسيار خنده‌روي بود، خليفه او را خرم نام نهاد. او ريز اندام بود و موهايي زرين داشت، وي آنچنان بر سليمان نفوذ داشت كه فرزند او، مصطفي را به‌دست جلاد سپرد و گل‌بهار زن خاطره برانگيز سليمان را به‌مانيسا افكند و از شرش رها شد تا بي‌رقيب باشد. اين زن شهره در تاريخ اروپا، وزير با قدرت سليمان را پس از درهم كوبيدن نيروهاي ايراني، به‌هنگام بازگشت پيروزمندانه به‌قسطنطنيه، خفه كرد. بد نيست بدانيم كه بسياري از خلفا با زنانشان عروسي نمي‌كردند و با آنان رابطة كنيزواري داشتند، برخي نيز كه تن به‌عروسي مي‌دادند، از ناگزيري و به‌خاطر نفوذ گريز‌ناپذير سوگلي، از جمله روكسلانا بودند. سليمان براي اين‌كه از ديگر خلفا جا نماند، پسرش بايزيد و 4 فرزندش را كه به‌دربار تهماسب پناهيده بود، در برابر سكه‌هاي طلا باز پس گرفت و دستور خفه كردن آنان را داد. سليمان براي تكميل خلافت‌گري دستور داد تا فرزند 3 سالة بايزيد را در بورسا با زه كمان خفه كنند! در جاي جاي كتاب غرب‌زدگي، مخالفت با تشيع آشكار است، تا آنجا كه با ترس و لرز و با چشم و ابرو اشاره مي‌كند كه تشيع برانگيختة غرب براي ضربه‌زدن به‌كليت اسلام و حكومت عثماني است! او اسلام امپراتوري شده را جستجو مي‌كند و به‌دنبال آن است، نه اسلام ناب را! در ديدگاه او اسلام ناب همان بدويت و جاهليت است: « و اما اسلام كه وقتي به‌آبادي‌هاي ميان دجـله و فـرات رسيد اسـلام شد، و پيش از آنان بدويت و جاهليت عرب بود» . آل‌احمد در جاي ديگر كتابش صريحاً اسلام را پاسخي به‌تقاضاي شهرنشينان شام و فرات برمي‌شمرد: « و اگر كمي محققانه بنگريم اسلام خود نداي تازه‌اي بودبر مبناي تقاضاي شهرنشين واسط و فرات و شام»! در نظر آل‌احمد، هر چه كه بوي آزادگي دهد، هر كس كه صلاي آزادي در دهد، هر نغمة خوش كه خواب سنگين شرقي را آشفته كند، همه و همه «جاده صاف‌كن‌هاي غرب‌زدگي» اند. در نظر وي «سياست طالبي»، «سياحت‌نامة ابراهيم بيگ»، «هفتاد و دو ملت»، «رسالة يك كلمه» و ... «اغلب مبلغ غرب زدگي و كوبندة خرافات به‌اسم مذهب. به‌عقيدة من اين‌ها جاده صاف‌كن‌هاي غرب‌زدگي بوده‌اند» . او پيشنهاد مي‌كند كه «روحانيت» بجاي در بند «مقدمات و مقارنات نماز» يا «نجاسات يا مطهرات، يا سرگردان ميان شك دو و سه!» بودن بهتر است مانند واتيكان، ايستگاه راديو تلويزيوني در قم يا مشهد به‌پا كنند و «با اعتقاد به‌(عدم لزوم اطاعت از الوالامر) كه «گوهر گرانبهايي» «همچو نطفه‌اي براي هر قيامي در مقابل حكومت ظالمان و فاسقان» است به‌مبارزه با غرب‌زدگي و رسيدن به‌حكومت بپردازد! دريغا نماند تا ببيند كه آن «عدم لزوم» پريده و اولوالامر همنشين «الله و رسول» شده و اطاعت بي‌چون و چرا از آنان واجب شرعي گشته است! مي‌بيني‌ اي روح سرگردان كه حق با كي است؟ حق با ملكم نيست؟ كه گفت و درست هم گفت، ثابت شده‌اش را ما حس مي‌كنيم، مثل پوست شب! كه «اخذ تمدن فرنگي بدون تصوف ايراني» درست است و تو آن را به‌ريشخند گرفتي و فريدون آدميت را هم در لفافه فراماسون خواندي ، پسينيانت نيز نسخة تو را پيچيدند! * * * جلال مدعي است و خود را صاحب علم و كتل مي‌داند، او نيز همچون سيد جمال الدين اسدآبادي خود را مركز عالم مي‌پندارد و ازين روست كه مدعي مي‌شود « ما در اين راهي كه مي‌رويم همه كاره‌ايم و هيچ‌كاره. بس‌كه وقت تنگ است. مأمور خدمات اجتماعي هستيم ـ مأمور تخريب هستيم ـ مأمور قطع و وصل رابطه‌ها هم ـ نقاره كوب فضاحت اراذل بر سر اين بام هم ـ ... و دست آخر شايد سازندة گزي و معياري. و اين آخري ـ اولين و آخرين دعوي مان» . همة گرفتاري ها نيز از همين جا آغاز مي‌شود. از مدعي بودن و معيار دانستن خود، كه در اينجا ناگزيري دربارة همه چيز اظهار نظر كني. دربارة تاريخ، ادبيات، هنر، مسائل اجتماعي، سياست، اصلاحات ارضي، مدرنيزه شدن روستا، زن و ... در ديدگاه آل‌احمد، آزادي زن نيز ريشه در غرب‌زدگي دارد: « يك تضاد ديگر: از واجبات غرب‌زدگي يا مستلزمات آن آزادي دادن به‌زنان است» . در بافت خانوادة سنت‌گراي آل‌احمد، آزادي زن غير ضروري است و زن بهتر است كه در خانه به‌سر ببرد و از سنت و خانواده و نسل و نژاد پاسداري كند. بخوانيم و اشك بريزيم بر حال ملتي كه نويسندة مدعي‌اش در سدة بيستم به‌سنت و نسل و خون مي‌انديشد و حرمت آن را آرزو مي‌كند. «... يعني زن را كه حافظ سنت و خانواده و نسل و خون است، به‌ولنگاري كشيده‌ايم. به‌كوچه آورده ايم» . مي‌بينيم كه بيماري، ريشه در ارتجاع و سنت دارد. در نظر اينان كوچه، مترادف ولنگاري است و بيرون از خانه، مفهوم زشتكاري دارد. سؤال مي‌كنيم، شما كه سده‌ها سال زن را در خانه نگاه داشتيد و او را به‌پاسداري از نسل و خون گمارديد، جز ضعف و خفت و زبوني چه به‌زن ارمغان داديد؟ آيا در انديشه و در تاريختان جز از آن است كه زن وسيله‌اي است براي ارضاي مرد؟ كه اگر پاسختان نه باشد، تاريختان و احكامتان افشاگر دروغتان خواهد بود! مگر مي‌شود مخالفت ارتجاع را با مدارس دختران فراموش كرد، مگر لوايح شيخ فضل‌الله نوري فراموش شدني است؟ شيخ در «مطبوعه» يي در «حضرت عبدالعظيم» هورا كشيدن را مي‌نكوهد و دست زدن را خلاف شرع مي‌شمرد و ... آن قدر شور مي‌شود كه بي‌بي خانم استرآبادي هم به‌افشاگري برمي‌خيزد: «شيخ فضل‌الله نوري فتوا مي‌دهد كه: تأسيس مدارس دختران مخالف با شرع اسلام است. سيد علي شوشتري در آستانة حضرت عبدالعظيم بست مي‌نشيند و ضمن تكفير نامه‌اي كه صادر مي‌كند، مي‌نويسد: واي به‌حال مملكتي كه در آن مدرسة دخترانه تأسيس شود» . * * * در نگرش هاي خودفرازي و خودبرتربيني، همه چيز وابسته به‌شرايط نگرش دارد، اگر صاحبان نگرش در حاكميت نباشند، اما حاكم آن‌ها را در كنار خود داشته باشد. آب از آب تكان نخواهد خورد، مگر برخوردهايي گاه به‌گاهي، آن هم به‌خاطر تقسيم غنايم برگرفته از مردم و خواستن سهمي بيشتر، اما اگر حاكم به‌آن‌ها زياد بها ندهد و انحصارگرايي آنان را به‌كار نبندد، آن وقت است كه غرولند شروع مي‌شود و اگر فرصتي و مجالي و موقعيتي فراهم آيد، فرياد اعتراضي به‌از دست رفتن دين برمي‌خيزد. حكومت جابر مي‌شود و حقوق دولتي حرام و داراي اشكال! در اين حالت، كاركردهاي درست و نيك حكومت نيز زير سؤال مي‌رود، راه آهن تحريم مي‌شود، آن هم با اين انگيزه كه چاروادارهاي ما بيكار مي‌شوند. سوادآموزي جز از راه سنتي، كفرآموزي قلمداد مي‌شود. موسيقي، اغنيه است و اغنيه نيز حرام است. راديو صداي شيطان است و سيما جايگاه فساد و تاريخچة فتاوي گوياي اين ادعايند، كه كاش بر رسيده شوند. بنگريم كه آل‌احمد به‌مدرنيزه شدن چگونه مي‌نگرد: «يك تضاد ديگر: ماشين كه آمد و در شهرها و دهات مستقر شد ـ چه يك آسياب موتوري چه يك كارخانة پارچه بافي ـ كارگر صنايع محلي را بيكار مي‌كند...» . داوري را بنگريم و نگرش را، گويي نياي جلال حكم به‌تحريم راه آهن مي‌دهد يا حتي تحريم عينك! اگر حكومت با راهكار تقسيم اراضي، پاسخگوي عدالت اجتماعي باشد، باز هم بايد نكوهيده شود: « و تازه در چنين اوضاع و احوالي آخرين راه تحول را، در دهـات تقسيم املاك دانـسته‌اند! و گـستردن طبقة خرده مالك. » مي‌پرسي چرا نه؟ چون تو در حكومت نيستي؟ و جز اين راهكار، تو چه راهبردي داري و چه عرضه كرده‌اي؟ كو، كجا؟ * * * آل‌احمد بر آن است تا همه چيز را نفي كند، همه را طرد كند و آن‌ها راعامل غرب بداند، تا خود معيار شود و صاحب نان و نوايي، از اين رو سردار اسعد مهرة انگلستان مي‌شود و حتي « يكي از سهامداران شركت نفت B.P » كه مأموريت مي‌يابد با كمك مجاهدان تبريز و رشت، تهران را فتح كند! و تازه اين‌ها براي آن است كه سر ما به‌مشروطه و استبداد گرم شود، تا جنگ نخست جهاني درگرفته و كمپاني به‌نفت جنوب برسد! و پس از پيروزي، چون مصرف خارجي نفت به‌علت آن‌كه «كورة جنگ فسرده» بايد بازار داخلي را رواج داد! سر كار آمدن دولت مقتدر مركزي به‌خاطر اين خواسته است تا «تانكرهاي نفت به‌راحتي بتوانند تا قوچان وخوي و مكران بروند و بايد بتوان در هر ده كوره‌اي پمپ بنزين ساخت»! كاش نويسنده چشم‌هايش را براي يك بار هم كه شده باز مي‌كرد، نيازهاي زمان را درمي يافت و ناگزيري‌ها را و اگر به‌پيشرفت دل مي‌سپرد و آرزو مي‌كرد كه كاش روزي روستاييان ما نيز چون كشاورزان غربي صاحب پايگاه مدني شوند، وبتوانند از مواهب رفاهي برخوردار شوند، آنگاه ضرورت تمدن را درمي يافت، آن وقت درمي‌يافت كه كشيدن راه چارة نياز است، در آن زمان مي‌پذيرفت كه سياست انگلستان در صبحدم مشروطه استوار بر خودنگري بوده است. درياب زماني را كه تهرانيان در سفارت انگلستان پناه جستند. پيش از پناهجويي حتي نام مشروطه را نمي‌دانستند، اما چند روز بعد و درست در حياط سفارت بود كه معني و مفهوم و حتي واژة مشروطه را ياد گرفتند، آن هم از زبان كنسول انگليس. و يادشان گرامي باد روشنفكراني كه در اين همايش به‌تبليغ و آگاهي توده كوشيدند و شد آنچه كه بايد مي‌شد، زيرا كه نتايج به‌دست آمده برايندي از توان كوشندگان بود و اگر كه توانمندي‌شان فراتر از اين مي‌رفت، نتايجي بهتر و پايدارتر به‌دست مي‌آوردند. مخالف‌خواني آل‌احمد و همة مخالف‌خوان‌ها با تجدد و تمدن ريشه در منافع طبقاتي آنان دارد. مصدق‌السلطنه مي‌بيند كه مردي، بي‌وامگيري از كشورهاي ثروتمند و تنها به‌ياري ماليات قند و شكر، راه آهن جنوب به‌شمال را مي‌كشد، او مي‌داند كه تنها بندر پر رفت و آمد ايران خرمشهر است، مي‌داند كه راه تجارت آزاد تنها از جنوب است، نه شرق و نه غرب، كه در شرق افغانستان است و هندوستان است و در غرب عراق و تركيه است، اما چون او نيز مخالف‌خوان است، نابخردانه و كينه‌توزانه به‌دشمني برمي‌خيزد و كشيدن راه آهن را سياست انگلستان به‌نيت لشكركشي به‌شوروي برمي‌شمرد كه تاريخ اين پوچ‌گويي را افشاء كرد و برخلاف آن در اوجگيري جنگ دوم جهاني، انگليسي ها و امريكايي ها به‌كمك شوروي شتافتند. مخالف‌خوان آنقدر كوردل است و متعصب كه حتي پس از افشاي پوچگويي، از لجاجت دست برنمي‌دارد، مصدق پس از جنگ دوم نيز، در مجلس چهاردهم، بر آن ادعاي واهي بار ديگر پاي ‌فشرد و نشان داد كه اختلاف او با رضاشاه، اختلاف جاه و مقام است، كه چرا يك سرباز به‌شاهي مي‌رسد و ايران را به‌بزرگ راه تمدن راه مي‌سپرد، اما يك شاهزادة قجر كه از نوجواني در پست و مقام بود، و والي فارس بوده، منشأ اثر نشده است؟ مي‌بينيم و تجربه كرده‌ايم، عوارض راه كرج را، گوشت منجمد را، ماليات را، زندان را و ... كه همة اين‌ها معايب و پلشتي بود و تباهكاري اما براي ديگري، نه براي «من» حاكم كه به‌هنگام حكومت «من» همه چيز دو چندان مي‌شود و ... كاليگولا ديوانه و ديكتاتور و خونريز است كه اسبش را عزيز دردانة درباريان كرده و همه وقتي مورد لطف قرار مي‌گيرند كه از جام اسب باده بنوشند، او بايد سمبل خودكامگي شود و همه بايد اين را بدانند، اما براي هارون خليفة عباسي مقام‌داشت يك ميمون در پردة چشم‌پوشي جاي مي‌گيرد. مگر كاليگولا در بزرگداشت اسبش چه كوشيد كه هارون نكوشيد؟ «در خانة هارون، به‌سراي ام‌جعفر بوزينه‌يي داشتند، سي مرد حَشَم او بودند، او را شمشير بر ميان بستندي و سواران با او برنشستندي...»! آري، همين گناه كاليگولا را بس كه او غربي است و نامسلمان و هارون را اين غفران به‌كه اين شرقي بود و مسلمان! پس همين به‌كه او را در لابه‌لاي تاريخ فراموشي، به‌فـراموشي بسپاريم و به‌عـمد از او الـگو نسازيم، تا مبادا به‌آرمان ما خدشه‌اي وارد آيد. * * * بار ديگر دموكرات‌ها بر سر كار آمدند و حقوق بشر و فضاي باز، خواست آنان از دنبال كنندگان دنياي غرب شده، كـندي از يارانش مي‌خواهد تا لگام ها را شل كنند و نتيجه نيز برآمد. علي اميني بر سر كار آمد، اصلاحات ارضي مسئلة روز شد، سياستمداران به‌تلاش برخاستند تا هر كدام گروهي از روشنفكران را با خـود همساز كـنند. امير اسـدالله علم، پرويز ناتل خانلري را ياري مي‌كرد و او نيز نشريةسخن را رونق داده بود. برخلاف مدعاي پوچ آل‌احمد، كه « علم خانلري و دار و دسته را خريده بود و علم و كتلي راه انداخته بود و سخن مركز ثقلش» . خانلري پرتوان راه فرهنگ را ادامه داد و آثاري پر ارزش به‌جامعة فرهنگي ارائه كرد. در همين سال است كه امير عباس هويدا، نشرية كاوش را منتشر مي‌كند و آل‌احمد به‌او انگ مي‌زند كه او از دار و دستة منصور است. آل‌احمد، شاملو را هم بي‌نصيب نمي‌گذارد و مي‌نويسد به‌دار و دستة اطلاعات وابسته شده بود كه «يكي دو شمارة ماهانه برايشان داد و بعد درماند» و جالب است كه مدعي در همين سال با پول كيهان و با كمك 60- 50 نفر، در ظرف شش ماه، سه شماره بيرون داد تا اين «كه بوق توقيف ابدي مجله را زدند» . كسي از او نپرسيد تو كه خانلري و هويدا را داراي علم و كتل مي‌خواني، پس اين دم و دستك پنجاه شصت نفرة تو چيست؟ هيچ از خودت پرسيدي كه مگر بازگشت مالي دو شمارة نشريه چه قدر بود كه تو پنجاه شصت نفر را شش ماه علاف كيهان و آويختة خودت كردي؟ نكند به‌خاطر خاصه خرجي‌هاي تو بود كه صاحب امتياز پوست خربزة تعطيل را زير پايت گذاشت و يا نوعي پول جيبي بود از نوع همان 950 تومان حق تأليف مقالة گاندي ؟ راستي اگر ديگري اين مقالة رامي‌نوشت و در همان كتاب چاپ مي‌كرد، چه قشقرق‌ها كه به‌پا نمي‌كردي و او را جيره‌خوار و مزدور دربار مي‌شمردي، اما نه، دريافت اين گونه مواجب براي شما مجاز است كه هرچه باشد، اين‌هم نوعي سهم است، حلال بودن و شدن آن نيز توسط آقايان مرسوم بوده‌است، مگر نه! لمپنيسم، به‌ويژه در مقابله‌ها و به‌هنگام يادآوري نام رقيبي توانمند، نمود مي‌يابد. جلال نيز چنين است؛ خانلري را علف‌چران مي‌نامد «اسكناس‌ها را همان بهتر كه عين دستة علف جلوي دهان خانلري و بارقاطر بگيرد» . مي‌بيني كه نويسندة مدعي قلم‌زني چه‌گونه از يك وزنة ادبي، احسان يارشاطر، ياد مي‌كند. لمپن هميشه نام‌ها را مسخ مي‌كند و به‌ريشخند، همانگونه كه شاهديم يارشاطر، بارقاطر مي‌شود. مردي فرزانه كه به‌هنگام سرپرستي‌اش بر بنگاه نشر و ترجمه، آثاري ماندگار و فراموش نشدني به‌يادگار گذاشت. دربارة خانلري باز هم در نون والقلم او را به‌طنز زشت «خانلرخان مقرب ديواني» ياد مي‌كند. دشنام و دژنويسي تنها براي ايرانيان رقيب نيست كه گاه سرامدان شهرة غرب نيز از اين خوان كرم جلال بي‌نصيب نمي‌مانند: «كرگدني يا خوكي اوژن يونسكو نام» . او در جاي جاي نوشته‌هايش، دربارة همه ‌داوري مي‌كند، و چون به‌بيماري خود كانون‌بيني گرفتار است، ناگزير دربارة همه فتوا صادر مي‌كند: «در سال 1311 خودمان... امتياز دارسي را اول لغو مي‌كنند و بعد از نو مي‌بندند و با چنان بوق و كرنايي كه حتي پيرمردهاي قوم بو نبردند كه چه كاسه‌يي زير نيم كاسه است!» اين فتوا دربارة تقي‌زاده است كه «از نو آلت فعل»شده است! فتوا دهنده، روي كار را مي‌بيند، كاري به‌ژرفا ندارد، وقت هم ندارد كه پژوهش كار ديگران است و حضرت فقط بايد فتوا صادر كند، كه اگر جز اين مي‌بود، درمي‌يافت كه رضاشاه بدون آن‌كه نيروي فني راه اندازي صنعت نفت را داشته باشد، اقدام به‌پاره كردن قرارداد دارسي مي‌كند، در حالي‌كه رضاشاه مي‌بايست نخست دربارة افزايش سهم درآمد ايران با شركت نفت ايران و انگليس كلنجار مي‌رفت، در غير اين صورت چنان شد كه مي‌بايست بشود، يعني ناگزير براي راه اندازي چرخش صنعت نفت بايد با انگلستان قرارداد بست! اين‌كه حضرت، تقي زاده را آلت فعل دوباره مي‌نامد، از مقولة همان فرمايشات خرواري است. اين كه سيدضياء هوادار انگلستان و راه و رسم سردمداري آن‌ها بود، بر همه روشن است، اما اگر او را مأمور خريد و فروش زمين‌هاي فلسطيني‌ها بكنيم، خيانت به‌تفكر اسلامي سيدضياء نكرده‌ايم؟ اگر كمي انصاف داشته باشيم، مي‌دانيم كه سيدضياء پروردة خانواده‌يي روحاني، آن هم از نوع درجة يك بود كه خود نيز پيش از نخست وزيري، آخوند بود. نخستين روزنامه‌اش اتحاد اسلام بود و قوانين اسـلام را نيز در حـكومت 100 روزه‌اش جـاري سـاخت، اقـامة نماز در اداره‌هاي دولتي اجباري شد و سرو مشروبات را ممنوع اعدام كرد و ...با اين اوصاف اگر دربارة او بنويسيم «كه انگليسي‌ها برش داشتند و بردند فلسطين كه زمين‌هاي اعراب را بخرد و بفروشد به‌يهودي ها. آره جانم» . بسيار بي‌راهه رفته‌ايم. بجاست كه داوري آل‌احمد را دربارة رقيب دورة 14 سيدضياء يعني محمد مصدق يادآوري كنيم: «مردد ميان عمل و نظر... شكست خود را بست بيخ ريش كودتايي كه به‌ابتكار تراست بين المللي نفت راه افتاد» . داوري‌هاي جلال همانند تحليل‌هايش آبكي است. او بررسي نمي‌كند كه چرا مصدق شكست خورد. او اصلاً به‌سياست‌هاي خارجي در اين برش زماني توجه ندارد، نفهميد كه حكومت دموكرات‌ها در آمريكا به‌سر آمده و جمهوري‌خواهان روي كار آمده‌اند و مصدق در طول زمامداريش نتوانسته بود سياستي استوار و كارامد را پي‌افكند، او نه سازماندهي كرد و نه توانست حزبي را ساماندهي كند، او فقط به‌نفت چسبيده بود و به‌مسايل ديگر چندان بهايي نداد، مجلس را بست و رفراندومي كرد و خودش چوب ندانم‌كاري هايش را به‌ملايمت خورد، گر چه پس از زمامداريش برخي يارانش به‌جوخة مرگ سپرده شدند. بيشترين ضربه را حزب توده خورد، اما به‌وجود او آسيبي نرسيد، دو سال و اندي زنداني و پس از آن در احمد آباد زير نظر بود. در اين مدت نيز كميتة نظامي حزب توده، لو رفته و بسياري از افسران استوار بر انديشة ماركسيستي، تيرباران شدند. زيرا جان فاستر دالس به‌سياست لبة پرتگاه باور داشت و به‌مبارزه با كمونيسم پيگير. دروغزني و شايعه‌پراكني از كارهاي متداول بي‌بهره‌گان از خردمندي است، اينان نياز به‌قديس دارند، و نياز به‌قهرمان داشتن، آنان را وادار به‌دروغ بافي مي‌كند. آل‌احمد، تختي را كه در زندگي خانوادگي به‌بن‌بست رسيده و خودكشي مي‌كند، شهيد جلوه مي‌دهد و در لابه‌لاي كلمات با چشم و ابرو اشاره مي‌كند كه او را كشته‌اند؟ اين شهيد‌سازي او گريبان ملي‌گرا‌ها را نيز گرفته‌است. در حالي كه همه و حتي خويشان تختي باور دارند كه او خود را كشت، اما نياز به‌قهرمان‌داشتن، ملي‌گراها را وا داشته تا تختي را شهيد قلمداد نمايند. اين باور غلط و نياز به‌شهيد داشتن، دامن حتي قلم به‌دستان ملي را گرفته، به‌گونه‌يي كه من با تني چند از آنان در اين باره گفتگو داشتم، از آن‌ها كه بله شاه، تختي را كشت! و از من كه بزرگوار، آخر يادداشت‌هاي تخي و گواهان مرگ او خلاف اين فرمودة شماست، حتي خويشان نزديك تختي باور به‌خودكشي او دارند و... و آنان كه پس از پافشاري من، لبخنده به‌لب دروغشان را مي‌پذيرفتند، بي‌هيچ شرمگيني وجدان! اين شهيد‌نمايي جلال دربارة صمد بهرنگي نيز، بار ديگر نمود پيدا مي‌كند. بنگريم به‌انگيزة شهيد‌سازي در جاي ديگر؛ «اين همه مزار و امامزاده و بقعه و بارگاه را كه بي‌خود نساخته ايم! و اين يعني سراسر دستگاه شهيد‌سازي. براي ارضاي شهيد‌پرستي ما ايرانيان كه از سر بند قضية سياوش تاكنون به‌چنين بيماري‌اي دچاريم» و اينجاست كه نتيجه مي‌گيريم، نكند بسياري از شهدايمان از اين قماش‌اند؟ گزافه پردازي دربارة تعداد كشته‌شدگان هر رخداد مخالف نيز از اين گونه‌اند، بنگر به‌رقم انبوه كشته‌شدگان در رخداد سركوب فرقة دموكرات آذربايجان در آثار مخالفان دولت وقت، از جمله در كتاب گذشته چراغ راه آينده و يا كشتگان رخدادهاي 30 تير، يا 28 امرداد، يا 15 خرداد 1342 و حتي در رخدادهاي شورشگري 56 و 57. رد پاي اين دروغزني‌ها و گزافه‌نويسي‌ها را در آثار همة مخالفان و از جمله دكتر كريم سنجابي، زشت و عريان مي‌بينيم. مخالفيني كه به‌جاي ارائه دليل و راه‌كارهاي چاره‌ساز، تنها و تنها به‌اتهام زدن و شايعه پردازي دلخوش مي‌كنند. سنجابي كه خود در هنگامة رخداد 15 خرداد در بازداشت به‌سر مي‌برد، به‌دروغ تعداد كشتگان را «هزاران» نفر مي‌نويسد. نويسندة غرب‌زدگي به‌همه كار دارد، همه را مي‌شناسد و دربارة همه فتوا صادر مي‌كند، او باور دارد كه فردوسي « جز براي نقالان قهوه خانه‌ها هرگز معجزه نكرده است.» خيام هم كه به‌« عالم بالا و در مقابل عالم غيب» پرداخته و « انگار نه انگار كه دنياي پاييني هم هست و قابل عنايت است» ايرج نيز «انديشه‌اي مرده» دارد و « ديگر محلي از اعراب ندارد» دليلش هم اين است كه « از مضرات حجاب و تعارف حرف مي‌زند» « بهار به‌خلاف دهخدا غرب زده است» و عشقي نيز « آخرين فرد باطني ... برخاسته از خرده بورژوازي» است. بهار و محمد مسعود « چون حرفشان شنيده نماند به‌آنارشيسم گراييدند» . و اگر هم از حضرتش بپرسي كه آنارشيسم چيست؟ فيسلسوفانه خواهد فرمود: منظورمان همان هرج و مرج است، همين والسلام! نيما؟ « زيادي مي‌نويسد. اما زيادي هم چاپ مي‌كند... نيما شعر را مي‌پراكند. شعر را مي‌پاشد» پورداود؟ او هم رنگ و لعاب حكومت ديكتاتوري شده بود و زرتشتي بازي را رواج داده است. دشتي و حجازي؟ «اولي مأمور سانسور ديكتاتوري شده است و دومي ظاهر سازي هاي آب و رنگ دار «ايران امروز» را چاپ مي‌كند» . فتاوي كوتاه است و برا و مجالي براي شك باقي نمي‌گذارد. نبايد پرسيد راستي رژيم آنقدر در تنگناي مأمور بود و بي‌دست و يا جامعه پالوده از موافق، كه دشتي سناتور ناگزير از سانسورگري بود؟ كجا و كي؟ نبايد پرسيد و نبايد جستجو كرد، وقتي حضرت فرمود، دليل كافي است، ديگر نبايد شك كرد، بايد پذيرفت! هدايت نيز « با فرهنگ اسلامي بريده است... در هيچ جا از كار وسيع او اثري از دورة اسلامي نمي‌بينيم... خود او دست آخر هـمان سگ ولگرد را مي‌ماند.» آل‌احمد سطح را مي‌بيند و ستايش را، ناگزير كارهاي هدايت را چون در ستايش نيست، نمي پذيرد. او انيران را نخوانده؟ مازيار را هم؟ و طنزهاي معروفش را؟ به‌آن مي‌ماند كه او فقط سگ ولگرد را خوانده است و به‌همين دليل است كه تمام مثال‌هايش دربارة هدايت مبتني بر اين كتاب است. او «روشنفكران غربزده» را سگي ولگرد مي‌نامد « عين خيام كه فقط هواي ملكوت را به‌سر داشت» . علوي و چوبك هم غربزده مانده‌اند و حرفي هم براي گفتن ندارند. همة اين دست به‌قلم‌ها از مرحله پرتند، اين‌ها اگر شانس مي‌داشتند و سر يكي از كلاس‌هاي آقا جلال دو سال موعظه مي‌شدند « شايد آدمي مي‌شدند» . اما واي بر آنـان كه او را نـپذيرند، آن وقـت آن‌ها خـانلر و ميرزا زكي خان مي‌شدند، بارقاطر مي‌شدند يا هم چون ايرج افشار تهديد مي‌شوند به‌نيش قلم و يا چون شاپور راسخ انگ بهايي‌گري مي‌خورند، تا از واهمةجان و از بيم دشنة خشك‌انديشان به‌دهليز سكوت و خموشي پناه برد، اما اگر داراي انباني باشد پر، فرامرزي مي‌شود و چه مديحه‌يي برايش مي‌سرايد كه طرف صاحب مقامي است در دستگاه كيهان و كيهان نيز شش ماهي آلاف اولوف ياران جلال را پاسخگو بود و از كيسة فتوت، چشم بسته، تركتازي‌هاي آقا جلال را به‌نگاه عاقلي ناديده مي‌گرفت. * * * جلال در سه مقالة ديگر نمي‌داند با كه مي‌خواهد در بيفتد، با ناشران كتاب‌هاي دبستاني و دبيرستاني؟ و مگر داشتن امكانات چاپ و نشر كفر است؟ در نظامي كه شخص حقيقي يا حقوقي مي‌تواند كارخانه احداث كند و دم و دستگاه داشته باشد، مگر رو به‌راه كردن مؤسسه‌يي فرهنگي جرم است؟ مگر اشكال دارد كه بنگاه فرانكلين پديد آورندة پنجاه درصد آثار منتشره باشد؟ مگر همكاري فرانكلين با بنگاه ترجمه و نشر كتاب، بنگاه را پر توان‌تر و در نتيجه چاپ بيشتر و بهتر آثار نمي‌كند؟ مگر كفر است كه مجلة سخن با كمك مالي فرانكلين چاپ ‌شود؟ ببينم اگر كمك فـرانكلين نبود، حـضرت عالي كمك مالي مي‌كـردي و سخن را رو‌به‌راه مي‌كردي؟ اصلاً توي مدعي ، چرا خانة 420 متري خودت را نفروختي تا مؤسسة نشر رو‌به‌راه كني؟ * * * كارخانة نظريه پردازي آل‌احمد بي‌وقفه نظريه صادر مي‌كند، سطح را مي‌بيند، برداشت مي‌كند، كلي بافي مي‌كند و نظرية پرداخته شده صادر مي‌شود، مي‌بيند كه ارتشي‌ها ـ افسران ارشد و امراء ـ به‌خانقاه‌ها روي آورده‌اند، پس مي‌شود نظر داد كه « خانقاه ها چه در تهران و چه در اينجاها پاتوق فعاليت‌هاي خارج از برنامه‌اي ارتشي‌ها شده» . او باور دارد كه رودكي « به‌احتمال قريب به‌يقين در نوعي كودتاي ضد قرمطي كور شده است» سطحي‌نگري آل‌احمد موجب مي‌شود كه او همة خردمندان و نام آوران تاريخ ايراني را يك كاسه كند، او رودكي و بوعلي سينا و ناصر خسرو و حسن صباح و زرتشت و گئومات و ماني و مزدك و بزرگمهر و طاهر و عليشير نوايي و اميركبير را بدون در نظر گرفتن شرايط اجتماعي و زمان و مكان آن‌ها يك‌كاسه مي‌كند و افاضه مي‌فرمايد كه « يعني هر صاحب امري صاحب كلامي را به‌عنوان معاون و ياور خود برمي‌گزيده تا امر و كلام را با هم در اختيار داشته باشد يعني كه انديشه و عمل را» آل‌احمد به‌تاريخ نيز علاقه دارد و همين علاقه كافي است تا ايمان بياوريم كه او در اين زمينه نيز صاحب نظر است. مي‌فرمايد: « مسئلة مسلم اين است كه ملت نجيب ايران در صدر اسلام به‌استقبال عرب رفت» . چرا و براي چه؟ اين‌ها به‌ايشان ربطي ندارند! « آقاي سلمان فارسي كه شايد اسمش را به‌اسلام داده مگر كيست؟» « عدة زيادي از اين‌ها مزدكي بودند و رفتند اسلام را كمك كردند و آوردندش ايران» . پنداري عروس آورده‌اند! با همان جشن و سرور، بيگمان اين‌كه نوشته‌اند براي چيرگي و دستيابي بر خاك ايران، چه خون‌ها ريختند، همة اين‌ها زاييدة انديشة روشنفكران غرب‌زده است! حال كه اسلام از خودمان بوده، حتي اسلام نامش را از سلمان خودمان گرفته، پس ديگر چه جاي خزعبلات است؟ اگر مي‌بيني كه مسيلمه نيز مدعي است كه اسلام از نام او برگرفته شده، همه بي‌جا گفته‌اند، اصلاً مسلمان يك واژة اصيل پارسي ميانه است؟ و ريشة اسلام در همان مانويگري و تمايلات مزدكي است، دليل آقا نيز روشن است، آخر عرب‌ها همة شورشگران را زنديق مي‌ناميدند، پس چون زنديق همان زنديك است، در نتيجة ريشة اسلام بنا بر اعتراف صريح همگان در ايران است! شوخي نيست و دريغي است كه روزگاري كوتاه و اغلب ميهمان به‌نهاري، در خدمت بانوي شعر و ادب، خانم پوران فرخزاد بودم، و از آنجا كه اين قلم به‌دست هميشه يادگيرنده بوده است، در محضرشان معاني اين واژه ها را دريافتم، از او و از باشندگان در آنجا. در آن لحظه‌هاي گپ و نهار دريافتم كه محمد در اصل ماهوماد بوده است؟ وقتي از خواهر فرزانة فروغ، من گيج و گنگ معني ماهوماد را پرسيدم، دريچه‌هاي معرفت را به‌رويم گشودند كه ماهو همان ماه است و ماد هم همان ماد خودمان، يعني ماه ماد! اقرار مي‌كنم كه به‌شيطنت پرسيدم، پس فاطمه هم واژه‌اي است تحريف شده، كه با مهرباني و لبخند تأييد كردند، بله، فاطمه همان فاتوماي خودمان است. البته من ديگر جرئت نكردم دربارة فاتوماي خودمان بپرسم، كه در آن صورت نفهمي خودم را آشكار مي‌كردم. پس دم فرو بستم، اما دريافتم كه خديجه و عايشه نيز نام‌هايي پارسي‌اند و جوان فرزانة كردي كه از آموختگان آن مكتب بود، در آنجا بر من گشود كه سلطان بايد با ت نوشته شود، به‌دليل اين كه پارسي است و ريشة خلفاي عثماني نيز از ايران است! * * * آل‌احمد برتر از آن است كه تاريخ نويسي كند، او «استنباط» مي‌كند! چه را كِي و كي را؟ از زبان خودش بخوانيم: « مي‌بينيد كه من تاريخ نويسي نمي‌كنم. استنباط مي‌كنم. و خيلي هم به‌سرعت. دلايل و وقايع را خود شما در تاريخ ها بجوييد.» گند استنباط آل‌احمد وقتي در مي‌آيد كه با كلاف سر در گم رضا شاه رو‌به‌رو‌ مي‌شود كه اضافه كنم اين سردرگمي نه تنها براي جلال كه براي بسياري از مخالفان سياسي نيز بوده و هست. براي درك بهتر پيچيدگي ذهن حضرات بهتر است صحنه را از پيش از كودتاي 1299 خورشيدي به‌كوتاهي باز بنگريم: پادشاهي بر ايران حكومت مي‌كند به‌نام احمدشاه كه ترسو، بزدل و كاسبكار است. واقعيت چنين است كه او به‌علافي بيشتر علاقه دارد تا به‌پادشاهي، و از همه بهتر عاشق فرنگ است، به‌ويژه موناكو، سواحل كان، پاريس و جنگل‌هاي اطراف شهر. از بلشويسم نيز در وحشت است. براي گرفتن حقوق ماهيانه مادام‌العمر از انگلستان، از چانه‌زني با نمايندگان سياسي انگليس شرم ندارد. اين پادشاهي كه مخالفان رضاشاه كوشيده‌اند از او چهره‌يي آزاده و دمكرات و مهربان بسازند، به‌صراحت اسناد وزارت امور خارجة انگلستان، براي دريافت مقرري ماهيانه پانزده هزار تومان، حتي لرد كرزن خونسرد را از آن همه پافشاري در گرفتن حقوق، به‌واكنش واداشت. به‌هررو، تزاريسم فرو مرده و بلشويك‌ها يكي يكي سنگرهاي تزاريسم را تصرف مي‌كنند. ناتواني احمدشاه و ضعف حكومت مركزي شورشيان خفته را بيدار كرده و بار ديگر ايران‌زمين صحنة شورش‌هاي محلي است. تنگستاني‌ها در جنوب، جنگلي‌ها در شمال، نايب‌حسين در كاشان، شيخ‌خزعل در جنوب‌غربي، سيمتقو در غرب، كميتة مجازات در پايتخت و دولت‌ها همگي مستعجل، هر كدام ماهي و حد اكثر چند ماهي و بعد سقوط تا نوبت به‌ديگري برسد. حكومت گاه در دست رهبران مجاهد شمالي است و گاه در دست رهبران بختياري، رهبر مجاهدين شمالي سپهدار تنكابني است كه خود ريشه در استبداد دارد و چون خود را بستانكار انقلاب مي‌داند، حاضر نيست ماليات بپردازد. سران بختياري نيز دست كمي از او ندارند. سردار اسعد سر نخ سردمداران جنوب را در دست خود دارد، صمصام‌السلطنه به‌ساز او مي‌رقصد. مجلس نيز در هايهوي فراكسيون‌ها فقط به‌خود سرگرم است. امنيت نيست، آسايش نيست و هر كس فقط به‌فكر خويش است. هيچ كس را ياراي آن نيست كه شب هنگام بيرون بخزد. قتل و غارت از رخدادهاي روزمره و عادي مردم شده، اميد دور از دسترس است. و مردم همگي در بيم و هراس. در اين هياهو و سر در گمي، قزافي به‌يافتن هويت ايراني بر مي‌خيزد. بي‌ياري ديگران و در ارتشي كه فرماندهانش روس‌اند، خود را بالا مي‌كشد، شايستگي نشان مي‌دهد و نشان مي‌گيرد، در سركوب شورش ها به‌جان مي‌كوشد، حقوقشان را نمي‌دهند، سرباز مي‌بايست براي گذراندن زندگي به‌آب حوض‌كشي روي آورد، آن قزاق ، به‌دفاع از حقوق صنفي سربازان قد مي‌افرازد و در كشاكش زماني با ياري يك روزنامه‌نگار كودتاچي، دولت را سرنگون مي‌كند، درست در سوم اسفند 1299! دوله‌ها و سلطنه‌ها دستگير مي‌شوند، بي‌خونريزي و بي‌كشت و كشتاري . سرباز هويت مي‌يابد، او ديگر براي سيركردن شكم خود و خانواده‌اش نيازي به‌كار آزاد ندارد، حقوقش را به‌موقع در يافت مي‌كند، روس‌ها از قدرت بر كنار مي‌شوند و عرصه بر شورشگران تنگ مي‌گردد. بساط ياغيان يكي يكي برچيده مي‌شود. واپسين دولت كوتاه مدت، دولت كودتـاست. دولـت 100 روزه و پس از آن سـردار سپه قـدرت را به‌دست مي‌گيرد. او مركز قدرت است. خدمتكار تشويق و خائن تنبيه مي‌شود. جنگلي‌ها سركوب مي‌شوند، كلنل محمدتقي‌خان پسيان سر بلند مي‌كند تا خود بنماياند، او نيز سركوب مي‌شود. شيخ محمد خياباني سر برمي‌دارد تا آذربايجان را آزاديستان كند كه او نيز در هم كوبيده مي‌شود. احمد قوام رهگشا مي‌شود. ناشايست‌ها بركنار شده‌اند، شاه از صحنة قدرت به‌دور است. همه چيز بر محور سردار سپه مي‌چرخد، روشنفكران و سوسياليست ها از او حمايت مي‌كنند، غوغاييان در مجلس به‌هياهو مشغولند، سردار سپه، ارتش نوين ايران را پي مي‌افكند، اصلاحات آغاز شده، امنيت برقرار است. جمهوري، خواست منطقي و درست سردار سپه است كه با حركت غلط و ضد تاريخي مدرس و اقليت مجلس و بلواي هياهوگران، در نطفه خفه مي‌شود. خزعل نيز گرفتار مي‌شود، ايران يك پارچه تابع حكومت مركزي شده، لرها سركوب، كردها نيز و مردم دمي توانستند نفسي به‌راحتي بكشند. اعزام دانشجو به‌اروپا، تأسيس دانشگاه، بانك ملي، بيمارستان، راه آهن، از كارهاي رضاشاه است. در حكومت او شناسنامه براي همه صادر مي‌شود، لباس‌ها يك شكل مي‌شوند، دستار از سرها برداشته مي‌شود و كلاه پهلوي اجباري مي‌شود، زن به‌اجتماع و فعاليت هاي اجتماعي فراخوانده مي‌شود. حجاب برداشته مي‌شود. اصلاحات اداري به‌سرعت انجام مي‌شود. راه‌هاي شوسه شهرها را به‌يكديگر پيوند مي‌دهد. دارايي اصلاح مي‌شود، دادگستري پي نهاده مي‌شود و ... شاه با زيركي از توان روشنفكران و راهبران تجدد بهره مي‌گيرد، داور در رأس همة اصلاح‌گران است، خطا نيز هست كه هر نوپايي ناگزير از خطاست، اما حكومتگر با كمترين اشتباه، بيشترين خدمت را به‌جامعة ايران كرد. رضاشاه به‌خاطر توهين پليس امريكا به‌ديپلمات ايراني، روابط ايران و آمريكا را قطع كرد. او با فرانسه نيز قطع رابطه كرد، نيز در سال 1316 به‌خاطر اهانت دولت سعودي به‌حجاج ايراني تا پايان حكومتش با عربستان قطع رابطه كرد. پرسيدني است، مردي كه قرارداد دارسي را پاره مي‌كند، خزعل انگليسي را نابود مي‌كند، سيدضياء هوادار انگلستان را تبعيد مي‌كند، با دولت‌هاي محور رابطه برقرار مي‌كند، به‌انگلستان دهن‌كجي مي‌كند و سرانجام با لشكركشي انگلستان و شوروي درهم شكسته مي‌شود، چه‌گونه مي‌تواند انگليسي باشد؟ آن وقت جلال آل‌احمد چنين اظهار مي‌كند: « و راه آهن سرتاسري را مي‌كشند ـ نه به‌خرج دولت كه به‌خرج ماليات قند و شكر ـ كه تازه بزرگترين دليل وجودي‌اش كمك رساندن به‌پشت جبهة استالين‌گراد بود در سال‌هاي جنگ دوم بين‌المللي» . فضاحت و حقارت انديشة جلال در توضيح او نشان داده مي‌شود ـ نه به‌خرج دولت بلكه به‌خرج ماليات قند و شكر ـ! راستي كسي برايت نگفته كه محل تأمين بودجة راه آهن خود از شاهكارهاي اقتصادي است. در مملكتي كه پرداخت حقوق كارمندان حتي از محل درآمد نفت است، مردي اين سنت زشت را درهم مي‌شكند و با ماليات قند و شكر، راه آهن را مي‌كشد كه نه پيشينيان مورد علاقة تو و نه پسينيان آرزويي‌ات، چنين افتخاري به‌دست نياورده‌اند. و بعد مي‌خواهي بگويي كه رضاشاه به‌اين «دليل» راه آهن را به‌«وجود» آورد كه به‌هنگام جنگ به‌اتحاد شوروي «كمك» برساند؟ يعني رضاشاه داراي قدرت اين پيش‌بيني و پيش گويي بود كه جنگ آينده را گمان بدارد، جبهه را تشخيص بدهد و براي روزگاري كه خود بر سر كار نيست به‌شوروي كمك كند؟ همان شوروي كه نيمي از كشورش را اشغال كرد؟ دريغا از يك جو خرد!. مشكل جلال و همة اعوان و انصارش اين است كه تراكتور آمده و گاوهاي ورزاو را بيكار كرده است! ديوانگي جلال از اين است كه «تقسيم املاك» شده‌است، به‌نظر اين مدافع بزرگ مالكي، اشكال و ايراد تقسيم اراضي اين است كه زمين‌ها را به‌تكه‌هايي كوچك تبديل كرده‌است و حالا هم كه تراكتور آمده‌است، «نه زمين وسيعي تا بتوان ازشان كار كشيد و نه جاده اي هست كه بتوان براي تعمير به‌شهرشان آورد.» و تازه تراكتور به‌روستاهايي آمده كه « اهالي يك روستا دست كم سه ماه از سال بيكار بيكار» اند! و تازه آن 9 ماه ديگر از سال را روستايي به‌« علف چيني ـ تاپاله آفتاب كردن ـ گاو و گوسفند را لب جو بردن ـ يا برگزاري مراسم نماز باران» مي‌گذراند. * * * وقتي كه تو مصرف سرانة هر ايراني را در 1342، سالي 250 ليتر مي‌نويسي، چرا از آمار مصرفي كشورهاي ديگر شاهد مثال نمي‌آوري و مگر 250 ليتر در سال كم است؟ يعني براي هر خانوادة پنج نفري، روزي 5/2 ليتر نفت! يعني فاجعه! يعني به‌جاي جايگزيني انرژي ديگر، تو به‌آن مي‌انديشي كه ما چرا نفت بيشتري مصرف نمي‌كنيم! و بعد چه زمين تقسيم بشود، چه نشود، چه خرده مالكي باشد، چه بزرگ مالكي؛ نيروي مازاد روستا بايد مهاجرت كند. و ناگزير به‌شهر، كه اين عارضة توليد مثل به‌دور از كنترل است. اين‌كه روستايي با به‌شهر آمدن در حاشية شهر خانه مي‌كند و به‌ماشين‌پايي و بليت بخت آزمايي فروشي رو مي‌كند، به‌دليل نداشتن مهارت كاري مهاجر است. اگر مي‌بيني كه ماشين به‌شهر و به‌ده آمده، اين ناگزيري تمدن است، آخر بزرگوار، براي طي‌الارض كردن، اسب و خر تكافوي زندگي امروزي را نمي‌دهد، تو خودت ديدي كه براي رفتن به‌كرمانشاه براي شركت در مراسم سوگواري خويشاوندت، با اتومبيل صبح حركت كردي و ظهر به‌كرمانشاه رسيدي، كه اگر غير از اين مي‌بود، مي‌بايست در معيت عيال، با الاغ يا قاطر دست كم ماهي طي راه مي‌كردي، تازه اگر شانس مي‌آوردي و بين راه گرفتار قطاع‌الطريق نمي‌شدي، تا لخت و پابرهنه به‌شهر زادگاهت برنگردي! برخلاف تصور تو كه مي‌نويسي «بدجوري خر تو خر شده است!» باور كن كه در آن صورت به‌هنگام خر سواري حضرتت، مي‌توان مصداق فرمايشت را يافت! مگر رسيدن به‌وضع مطلوب و تميز و مرتب شدن عيب است كه آمار مي‌دهي « ايران از لحاظ مؤسسات آرايشگري و سلماني شانزدهمين كشور دنياست.» و خوشا به‌حال ايران كه در 1342 در لندن 4200 سلماني بوده ولي در تهران 4700 آرايشگاه داير بوده است و هم چنين در مسكو 3900 سلماني به‌كار مشغول بوده است. نقل قول از مجلة مسايل ايران، گوياي ذهنيت طبقاتي جلال دربارة سينماست. « سينما در رديف مواد مخدر و سيگار در ايران پناهگاه فراريان از نگراني ـ از خانه و خانواده ـ فراريان از مدرسه و محروميت هاي جنسي و ديگر محروميت ها شده است.» و اينجاست كه مي‌بيني نويسندة صاحب ادعا چه‌گـونه با سينما به‌مـخالفت برمي‌خـيزد و آن را در رديـف مـواد مخـدر مي‌خواند. جلال از تضاد مي‌گويد، تضاد رسانه‌ها با جامعة سنتي كه رسانه‌ها در هم شكنندة سنت‌هاي دست و پا گيرند. رسانه آگاهي مي‌آورد و در نتيجه رخوت جامعة خواب‌آلوده را در هم مي‌شكند! تضاد ماشين و صنايع لكنتي سنتي از ديگر زنجموره‌هاي روحي آل‌احمد است. او واهمه دارد كه اگر ماشين بيايد ـ كه آمده است ـ « آسياب ده را مي‌خواباند. چرخ ريسه‌ها را بي‌مصرف مي‌كند. قالي‌بافي و گليم‌بافي و نمد‌مالي را مي‌خواباند.» و راستي كسي از او نپرسيد كه عمو وقتي كارخانة پارچه‌بافي بيايد، اولين كارش اشتغال كارگر نمد‌مال است و جاجيم باف. وقتي آسياب موتوري بيايد، درست است كه آسياب‌آبي از كار مي‌افتد، اما از هرز رفتن نيروي‌كار جلوگيري مي‌كند. حالا مگر حضرتت در تمام عمر خودت و خانواده‌ات، چه قدر نمد خريداري كرده‌يي كه به‌رونق آن صنعت افتخاري‌ات كمك رسانده باشي؟ وقتي ماشين مي‌آيد، فاصله‌ها كوتاه و كوتاه‌تر مي‌شوند و آن وقت بچة آسيابان ده با يك تب دو ساعته نمي‌ميرد! در آن صورت، زائو به‌هنگام زاييدن، نه بچه‌اش سقط مي‌شود و نه خودش سر زا مي‌رود! چطور كسي به‌تو نگفته كه عمو اگر ماشين بد است، چرا تو خودت از مزاياي آن بهره مي‌گيري و مصيبت و سختي را فقط براي همسايه مي‌خواهي؟ چرا ماشين‌سواري براي تو خوب است، برق و آب لوله‌كشي و آسفالت و جاده و هواپيما و بانك و اداره براي تو خوب است، اما روستا بايد همانطور دست‌نخورده باقي بماند؟ آوردن شاهد براي نماز باران، آن هم در آغاجاري، «يكي از مراكز استخراج نفت!» چيزي از بار گناهان تو و امثال تو نمي‌كاهد، تويي كه براي داسغاله و كرسي و چرخ ريسه سينه‌دراني مي‌كني و هرگز نكوشيدي تا ملت را براي شناخت صنعت ترغيب كني! آخر مگر هم‌جواري با چاه نفت آگاهي فرهنگي را ارتقاء مي‌دهد؟ اگر نويسندة اين جامعه تو باشي كه براي نان و نام، روشنفكر تازيانه‌خورده را به‌صلابه بكشي و او را به‌راي خوش‌خندگي ارتجاع، به‌خيانت متهم كني، از عوام اين جامعه بيش از اين انتظاري نيست كه براي باريدن باران نيايش كند! از تضادهاي ديگر و « از واجبات غرب‌زدگي يا مستلزمات آن آزادي دادن به‌زنان است.» كه باز هم دريغ بر مردمي كه تو با اين تفكر آب دوغ خياري متفكرش باشي! راستي را در جامعه چند طبقه داريم؟ « غرضم آن 90 درصد همة دهاتي‌ها است به‌اضا‏فة طبقات كاسب‌كار شهري و بازاري و مستخدمان جزء و مجموعة آنچه طبقة سوم و چهارم مملكت را مي‌سازد» مي‌بيني نويسندة پر مدعا را، بپرس طبقة سوم و چهارم كدام است؟ اي مدعي سردبيري نشريات حزب توده و مدعي قلمزني در عرصة‌ سياست و هنر و ادبيات و اجتماع! حتي به‌هنگام توده‌يي بودن ياد نگرفتي كه طبقه به‌چه مفهومي است؟ كاش ميراث‌خواران و ريزه‌خواران سفرة اين همه واپس‌زدگي، تلاش مي‌كردند تا دوغابي بر اين همه فضاحت و پريشان‌گويي بكشند، تا خوانندگان را از اين همه بي‌انديشگي نيازارد! خودت نيز نماندي تا وارونگي آرزوهايت را شاهد باشي. تا بي‌باوري را در قلمرو ايمان به‌چشم ببيني، تا به‌راز مقدمة نصراله منشي بر كليله و دمنه پي‌ببري، آنجا كه مي‌گويد: اي ملك عادل، در اين روزگار عدل و ايمان چه‌گونه بي ايماني بر همه چيز مستولي شده و در اين صلاي داد و دهش، بي‌دادي بيداد مي‌كند و ... نماندي تا به‌چشم ببيني كه سنگسار، رهزن چاره‌گري است و كف دست هاي بي‌انگشت، واگويه‌هاي راه‌بري سنخيت انديشة تواند، بر فقر و مسكنت! اگر مي‌ماندي سوختن كتاب‌ها را مي‌ديدي، مي‌ديدي كه سينماها چه‌گونه در آتش مي‌سوزند، شهرنو را مي‌بندند، اما چند سالي بعد شهرنويي به‌وسعت شهر، خودجوش ساخته مي‌شود، عشق‌هاي دستمالي شده به‌بهاي نان و سيركردن شكم عرضه مي‌شوند، مجامع روشنفكران را با هو و جنجال برمي‌چينند، بر دارها جوانان تاب مي‌خورند و جوخه‌هاي مرگ، پركار و بي واهمه، به‌سركوب آزادي، خيل خيل ديگرانديشان را راهي گورستان مي‌كنند. اگر مي‌ماندي، مي‌ديدي كه از دانشجوي پر جوش و خروش سال‌هاي دهة 40، چه مرغان دست‌آموز و خموده‌يي به‌جا مانده، دانشجوياني، همچون عروسكان پارچه‌يي، با گردني شل و ول و پاهايي بي‌حالت و كله‌هايي با تكه پارچه! نماندي تا شاهد باشي كه مثنوي و گلستان نيز بايد «بررسي» شوند. و خوشا به‌حالت كه در خوش‌باوري و خوش‌خيالي و فارغ از غم نان مردي و نماندي تا شاهد ندبه و اشك و آه خيلي‌ها باشي. اگر مي‌ماندي و مي‌ديدي به‌ضرب «ارشاد» بري از ديني چون طبري، چه‌گونه ديندار مي‌شود، و چه آيات عظامي كه بر پردة سيماي ندبه، اشك ريزان، خيانت و مزدوري خود را ‌باور مي‌آورند و طلب بخشش مي‌كنند...

 

                                                                           * * *

 

        كوتاه و بريده مي‌نويسد، فتوا صادر مي‌كند و كارگاه توليد تئوريش يك ريز انگاره صادر مي‌كند: « اين مقابله ]رو در رويي دين و دولت[ كه در دورة ميرزاي شيرازي به‌ترور شاه انجاميد ـ و در دورة مشروطيت به‌خلع محمد علي شاه و تغيير رژيم ـ » نخست آن‌كه ميرزاي شيرازي با ناصرالدين شاه مقابله نكرد كه نامه هاي بجا ماندة او گوياي اين واقعيتند. دوم آن كه ترور ناصرالدين‌شاه را به‌گردن ميرزاي شيرازي نينداز، كه تروريست شاه، ميرزا رضاي كرماني بود و از همه براي تو تلخ‌تر آن كه ميرزاي شيرازي به‌قدري با سيد جمال اسدآبادي مخالف بود كه حاضر نشد به‌هيچ بهايي، حتي ريخت او را ببيند! سيد جمال هر چه تقلا كرد و هر قدر ترفند زد تا ميرزاي شيرازي را ببيند، ميرزا زير بار نرفت و آشكار و بي‌پرده گفت: او مي‌خواهد من فتواي قتل شاه را صادر كنم تا زير بيرق عثماني‌ها برويم! در دورة مشروطيت نيز خلع محمدعلي‌شاه نيز در نتيجة خيزش مردم بود، درست است كه گروهي از روحانيون مشروطه‌خواه شده بودند، اما بسياري از ملاها نيز دشمن مشروطه بودند؛ چرا چشم‌هاي تو فقط سيد عبداله بهبهاني و سيدمحمد طباطبايي را مي‌بيند و شيخ فضل‌اله نوري و سيدعلي يزدي را نمي‌بيني؟ آخر تو كه «كشتار بي رحمانة 15 خرداد 1342 را كه حتي راديو مسكو آن را سركوبي يك قيام ارتجاعي خواند! و شادي كرد! » را در خيال خودت شاهد بودي، نماندي تا در سال‌هاي پسين معني و مفهوم دقيق و درست «كشتار بي رحمانه» و «سركوب» را دريابي! اين‌كه راديو مسكو آن حركت را ارتجاعي خواند، به‌دليل مخالفت آشكار روحانيت با اصلاحات ارضي و حق رأي زنان بود، آخر اعلاميه‌هاي آن روز را دستكم مي‌خواندي و بعد اين‌گونه دُرفشاني مي‌كردي!

         نگرش آل‌احمد بر ماشينيزم، نگرشي است سكسي و مبتني بر روابط جنسي. او، از آنجا كه مي‌ديد و نگران كم و زيادي اسپرم‌هاي خود در آزمايشگاه‌هابود با چشمان نگران مي‌ديد كه با اين بي‌اجاقي، پس از او ملكش با دگران است! ناگزير بر همه چيز به‌ديدة سكس مي‌نگرد، دست هاي پر موي دكتري پير و يا چشمان دكتري ديگر و دست آخر « جنين ماشين را بشر خود در درون «سيلندر» و «پيستون» نهفته است!»

     آل‌احمد اهل جزييات نيست، او كلي‌گو است، وظيفة او پرداختن به‌ريشه‌ها و اما‌ها و چراها نيست، راست مي‌گويد: « ديگر از من نخواهيد كه وارد جزئيات بشوم كه نه من اين كاره‌ام و نه اين صفحات مامور به‌چنين كاري است».  او كوتاه مي‌گويد، كوتاه مي‌خواند و كوتاه مي‌نويسد. نيازي به‌بحث نيست، همة آيات او مبين‌اند. وقتي او مي‌نويسد: « درست است كه مدارسمان سال‌ها فكر و ذهن بچه‌هاي مردم را با فرمول‌ها و معادله هاي فيزيك و شيمي و رياضي خسته مي‌كنيم و ادبيات و فلسفه و اخلاق را تقريباً از برنامة تمام دبيرستان‌ها و دانشكده‌ها برداشته‌ايم؛ و مغز هر مدرسه ديده‌اي انباني است از فرمول و قانون و معادله. اما چه نتيجه‌اي؟» كاملاً درست مي‌گويد. اصلاً رشتة ادبي در دبيرستان‌ها ور افتاده و دانشكدة ادبيات درش تخته شده، همة روزنامه‌هاي ما هم به‌جاي صفحات ادبي، فرمول رياضي و فيزيك و شيمي به‌خورد خوانندگان مي‌دهند! باور كنيد، وقتي آل‌احمد مي‌گويد، حتماً درست است، بله. از آن سو هم اين سي چهل سالة حكومت پهلوي‌ها هم براي متمدن شدن كافي بوده، تازه سيزده چهارده سالش هم با هايهوي بسيار براي هيچ كم مي‌شود، بله، اين بيست سالة مفيد براي دريافت علم و صنعت كافي بوده است، تازه مخالفت‌ها با آموزش و تكفيرها بماند! بله، چرا ما در اين مدت بيست ساله نتوانسته‌ايم صنعتي بشويم؟ رازي در آن نهفته است، هم غرب مقصر است، هم دولت غاصب‌مان! وگرنه چرا براي « سوار كردن يك كارخانة قند يا سيمان يا پارچه بافي يا نخ تابي يا روكش لاستيك (!) نه تنها ماشين را تمام و كمال از فرنگ و آمريكا وارد مي‌كنيم، بلكه يك دار و دستة عريض و طويل فرنگي از كارگر ساده گرفته تا مهندس و سر مهندس ـ به‌دنبال ماشين مي‌آوريم.» كلي باف، دروغبافي هم مي‌كند، مي‌نويسد و با وقاحت مي‌نويسد كه «كارگر ساده» از فرنگ مي‌آوريم. كجا؟ كي؟ بنا بر چه آمار و چه مأخذي؟ و بعد تويي كه در برابر كارخانة روكش لاستيك نشانة شگفتي (!) مي‌گذاري، يعني واقعاً نمي‌داني كه فناوري ساخت چه پيچيدگي‌هايي دارد؟ يعني تو مي‌خواهي به‌ضرب و زور دو دهه درس خواندن و با مغزي جادو جنبلي، جاي كارشناسان صنعت و ماشينيزم غرب را بگيري كه آن‌ها بيش از 400 سال است انقلاب صنعتي را پشت سر گذارده‌اند. واقعاً‌ نمي‌داني؟ راستي را هيچ از خودت پرسيده‌يي كه مگر چند سال از عمر دانشگاهت مي‌گذرد؟ مگر استادان دانشگاه‌هايت چه كساني بوده‌اند؟ و از همه مهم‌تر دورة صنعتي شدن را از كي آغاز كرده‌ايم؟ مگر يادت نيست كه پنجاه شصت سال پيش از اين اثر گهربارت، عينك، چتر، چرخ خياطي، قطار راه آهن و ... همه تحريم بوده و فتواي تحريم اين‌ها همه موجود است! تو با اين همه عقب‌ماندگي، مي‌خواهي بدون كارشناس غربي، صنعت غرب را در اينجا روبه‌راه كني! آن هم بدون گذراندن رنسانس؟ مگر مي‌شود، آخر هنوز انگيزيسيون، جيوردانو برونويمان را نسوزانده و هنوز گاليله‌مان در دادگاه توبه نكرده. چشم‌ها را باز كن. نيك بنگر، ما هنوز در سرآغاز راهيم، ما تازه داريم راه رفتن را ياد مي‌گيريم، تازه داريم مزة تلخ و زهرابة تفتيش عقايد را زير زبانمان حس مي‌كنيم. و تو كه هنوز اين‌ها را درنيافته بودي، مي‌خواستي يك شبه ره صد ساله بروي؟ اين ساده‌پنداري، ساده‌باوري و سست‌انگاري را در بسياري از باورمندي‌هاي باورپردازان خاوري مي‌بينيم، در غربي كه سوسياليسم راهكار برون‌رفت جامعة بورژوازي است، خوش باوران ساده دل خاورنشين، مي‌كوشند جوامع رشد نيافته و عقب مانده را شتابناك به‌راه سوسياليستي بكشانند، راه رشد سرمايه‌داري تز روز ساده دلان مي‌شود و خوش‌خيالان مي‌كوشند مغولستان، افغانستان، تاجيك‌ها و آفريقايي‌ها را به‌اين مهلكه بكشانند. مغولستاني كه در سرآغاز فئوداليسم است، افغانستاني كه اقتصاد روستايي دارد، حبشه‌يي كه در پيچ و خم تاريخ سده‌هاي ميانه گم شده، موزامبيك، كنگو و ... ستارگان سرخ جامعة سوسياليستي مي‌شوند، عمان كه مردمش نمي‌دانند رأي و مجلس و نماينده چيست، داراي جنبش رهايي بخش سوسياليستي ظفار مي‌شود. نتيجه نيز معلوم است، چاهي بدون آب كه اتحاد شوروي بايد آن را سطل سطل پر آب كند. شوروي به‌جاي درون سازي و بازسازي صنعتي، از آنجا كه با دارويي پيشرفته درمان شده، به‌بيماري گرفتار مي‌آيد: توجه به‌برون و به‌دست آوردن پايگاه‌هاي سست و لرزان! جنبش‌هاي رهايي بخش مثل قارچ از زمين مي‌رويند، و بعد به‌هنگام فروپاشي، به‌سرعت همه چيز درهم مي‌ريزد، آوار پي آوار، كمونيست‌هاي دو آتشه، پيشتازان رابطه با غرب مي‌شوند، درست به‌برفي مي‌مانند كه در تابش آفتاب بهاري به‌سرعت آب مي‌شوند. خوشباوران گذشته و باور پردازان راه رشد غيبشان مي‌زند و درست در همين جاست كه نه از تاك نشان مي‌ماند و نه از تاك نشان! تجربة همة كشورهاي رو به‌رشد نشان داده است كه بدون گذراندن و آموختن فرهنگ رشد، بي‌جايگزيني دانش و خودباوري، صنعتي شدن و خودكفايي صنعتي امكان ندارد. باوركنيم و بياموزيم كه بدون پي‌افكني و شالوده‌ريزي تمدني مبتني بر خودگرايي، بزك‌كاري و نماسازي كرده‌ايم كه اين كار به‌درد نمايش و خودنمايي مي‌خورد، اما اگر مبتني بر هنجار باشد، آنگاه پايدار و شكوهمند مي‌شود وگرنه دولت مستعجلي بيش نخواهد بود. تجربة صنعتي شدن، بي‌گذراندن و آموختن فرهنگ رشد صنعتي، در بسياري از كشورهاي خاوري و شكست و پس‌روي اجتماعي در اين‌گونه كشورها، گوياي اين باور تلخ است. ايران، كشورهاي آسياي ميانه و بسياري از كشورهاي آسيايي و آفريقايي تجربه‌هاي تلخ اين آموزه‌اند. بي‌گذراندن دوران طولاني و بي وقفة‌ آموزش، نمي‌توانيم به‌بن‌ماية تمدن و فناوري دست بيابيم، پيش‌آهنگان تمدن و پيشرفت ايران در راهيابي به‌جايگاه خاص صنعتي به‌جان كوشيدند و اگر فرياد سر دادند كه ايران بايد جسم و جان و روانش غربي شود، نه از روي خوش خيالي و يا وطن فروشي، كه استوار بر مردم‌خواهي و نيك‌انديشي بوده‌است. آن كس كه شعار مي‌دهد: « چون آن كارخانه را به‌ما مي‌فروشد ضمن قرارداد فروش گنجانده‌است كه وقتي صحت عمل كارخانه را تضمين خواهد كرد كه كارشناسان خود او سوارش كرده باشند و تحويل داده باشند» . اين را درنيافته است. ساده‌لوحي است اگر كه ندانيم فناوري‌ساخت به‌فناوري‌آموزشي و به‌فن كاربري نياز دارد كه وارد كننده، نيازمند اين آموزش است وگرنه و در صورت داشتن فن‌كاربري، اين بايسته خودبه‌خود از قرارداد حذف مي‌شود. كارشناس غربي مي‌آموزاند، مفت نمي‌خورد و غارت نمي‌كند. اگر نخواهيم چشم خودمان را ببنديم، بهتر است به‌فراورده‌هاي ما و هماننده‌هاي ما و هماننده‌هاي خارجي نظر بيافكنيم تا تفاوت را دريابيم. ساده بگوييم تا تفاوت را دريابيم، كارخانه‌هاي كاغذ‌سازي ما از خارج وارد شده‌اند، يعني با كارخانه‌هاي همانند خارجي تفاوتي ندارند. كارشناسان ايراني نيز آن را مي‌گردانند، وزن همان وزن است، تعداد و بسته‌بندي نيز همان، اما بنگر به‌كاغذ 70 گرمي ايراني و 70 گرمي خارجي، كاغذ ما زرد است،كاغذ او سفيد است، كاغذ ما نازك و كلفت است، كاغذ او يك‌دست است، وزن ما در هر برگ متغير است، وزن او مو نمي‌زند، حال بيابيم انگيزه‌هاي اين همه تفاوت را! و بعد اين مقايسه را در بارة هر فراوردة ايراني با مشابه خارجي آن انجام بدهيم. آل‌احمد در صفحة 109 كتابش قول مي‌دهد كه حساب شرق‌شناسان را برسد، از صفحة 128 شروع مي‌كند به‌افشاگري دربارة خاورشناسان، نخست به‌پيتر اوري مي‌پردازد كه اين خاورشناس فارسي‌دان و استاد دانشگاه‌هاي كمبريج و ميشيگان، چرا رييس شركت راه‌سازي جان مولم در تهران بوده است؟ به‌راستي كه گناهي است نابخشودني و سندي است خيانت‌بارانه! سپس به‌گيرشمن مي‌پردازد كه چرا از كنسرسيوم چادر و ابزار و ماشين گرفته تا به‌«حفريات باستانشناسي شاپور كازرون» بپردازد و اين‌كه غلط كرده خارك را پايگاه مسيحيت دانسته است! بدتر از همه دمرگان فرانسوي است كه شوش را كاويده است و اين خاورشناس تجاوز‌كار پيش از دارسي بوده است! و بدتر از همه، آن‌كه « يادتان باشد كه وجود نفت را در خوزستان يكي از همين نوع حضرات مستشرق = باستانشناس متوجه شد» . به‌راستي گناهاني‌اند بزرگ و نابخشودني! آخر باستان‌شناس فقط بايد با آثار بازمانده از كهن كار داشته باشد، او را چه كه « نتيجة حفرياتش را در مجلة «معادن»! چاپ پاريس منتشر » كند؟ اصلاً مگر باستان‌شناس حق دارد كه از شركت‌هاي بزرگ پول و كمك بگيرد؟ نه، همة آن‌ها داراي مقاصد پليدي‌اند! و گناه نابخشودني‌تر آن‌كه اينان مسيحيت را به‌رخ ما مي‌كشند و بحرين عزيز ما را كه از آغاز آفرينش جهان، پايگاه اسلام و از سنگرهاي مسلمين بوده، پايگاه مسيحيت قلمداد مي‌كنند! زهي خيانت، زهي دروغ! * * * اگر غربي كالا به‌شرق صادر كند، «حضرت» فرياد مي‌كشد كه ديديد! چاپيد! و فرياد وا مسلماناي او و همپالكي‌هايش، گوش فلك را كر مي‌كند. اگر غرب كارخانه در شرق روبه‌راه كند، فرياد مي‌كشند كه هيهات، غرب در صدد است كه از نيروي كار ارزان شرق بهره بگيرد، آن‌ها مي‌خواهند كارگر ارزان شرقي را به‌خدمت بگيرند، نه كارگران غربي استيك خور را! كه اگر چنين باشد، به‌هنگام صادرات تو، آيا غرب هم فرياد مي‌كشد: وا مسيحا، فراورده‌هاي شرقي قانع و نان و قاتق‌خور آمده كه كسب و كار مرا در هم بريزد و مرا از نان‌خوردن بياندازد؟ حضرات! چند سده پيش، گاليله سكون زمين را به‌هم ريخت و پيشگامان دانش، مركزباوري زمين را از ديدگاه كائنات، افسانه خواندند، اينك نيز در دورة رسانه‌ها، زمين دسترس‌تر از آن شده كه شما ناكجا آبادي‌ها خودتان را اشرف زمينيان بدانيد و بپنداريد كه تمام جهان چشم شده تا خراب‌آباد تو را ببلعند و «امپرياليست‌ها» شب و روز در اين نقشه‌اند كه درآمد چلغوز تو را از كفت به‌در آورند! نه عمو، قصه اين است كه فرهنگ و تمدن پوياي غرب، آب در خوابگه مورچگان ريخته است! آخر تويي كه در شهر و ديارت، هنوز هم كه هنوز است ماشين‌هاي عهد بوق غربي در خيابان‌هاي پُر چاله و چوله‌ات در گردشند و ماشين‌هاي بالاي 20 سال عمر، هنوز رونق فروشگاه‌هاي اتومبيل شهر تواند، چه‌گونه ادعا مي‌كني: « روشن است كه ما بايد هميشه خريدار بمانيم و نيازمند باشيم. خوشبختانه هنوز قسط ماشين و تراكتور و بولدوزر تمام نشده است كه خود ماشين شكسته يا زنگ زده. و كمپاني هم كه بيش از 5 سال ضمانت نكرده» آخر چه كسي گفته كه تو هميشه بايد خريدار بماني؟ تويي كه در لاك شرقي‌ات خموده‌اي و هرازگاهي، چرت افيون عرفانيت مي‌پرد و از سر خماري نق مي‌زني كه هي ! بردند و خوردند و چاپيدند! آخر تو كه واژه‌ها را فقط پشت سر هم رديف مي‌كني و از ماشين و تراكتور و بولدوزر نام مي‌بري، يعني مي‌خواهي مدعي بولدوزر سازي شوي؟ و تازه مگر كمپاني بايد بيش از 5 سال ضمانت كند؟ تو كه از آينة ماشين‌ات «وان يكاد» مي‌آويزي و جلو كاميون‌ات با خط درشت مي‌نويسي « يا قمر بني‌هاشم» و يا «بيمة حضرت عباس» و ... مگر مي‌تواني ماشين بسازي؟ نخستين ضرورت سازندگي و خودكفايي، آگاهي به‌فن و فناوري است، درهم‌آميختن عرفان و صنعت، نتيجه‌اش همين آش شله‌قلمكار است! آخر از دكتري كه بالاي مطب‌اش مي‌نويسد « يا من اسمه شفاء و ذكره دواء» چه انتظاري مي‌توان داشت؟ او هنوز در عالم هپروت است و باور دارد كه سلامتي و بيماري از قدرت خداوندي است، او چنان مي‌پندارد كه عطسه‌كردن رقيه سادات از مشيات الهي است. او را چه به‌كار در ناشناخته‌هاي زيست شناختي؟ او را همان به‌كه حبه‌يي قند با آب دهان مردي متبرك شفا بخش باشد. آل‌احمد از شارل مالك «فيلسوف لبناني» نقل مي‌كند كه وي در كنفرانسي در مانهاتان افاضه فرموده‌اند كه سرمايه‌داران غربي « براي ملل در حال رشد فقط وسايل مادي در انبان خود دارند. هم او گفت كه راه، سد، دقت در تكنيك و لبخند فرمانروايان، اين است آنچه به‌ملل عقب مانده تحميل مي‌شود. ولي از فكر و آزادي و سعادت و حقيقت بشري هرگز خبري نيست. دنيايي از تكنيك دقيق هدف اصلي آن‌هاست نه دنيايي لايق زندگي بشري. چه رسد به‌خدايي بودن آن» . مي‌بيني مشكل چيست! اين حضرات مي‌پندارند كه « راه، سد، دقت در تكنيك» بشر را خوشبخت نمي‌كند. اين وقيح لبناني معتقد است كه غربي بايد « فكر، آزادي و سعادت و حقيقت بشري» را هم در گلوي شرقي تنبل و عرفان‌زده بريزد! تويي كه طبق آمار خودت نسبت به‌جمعيت 20 ميليوني كشورت فقط و فقط يكصد و سي هزار كارگر داري ، پس ديگر چه مرگت است؟ فاجعه را درك مي‌كني؟ كشاورزي كه نداري! زيرا از كل مساحت كشورت ده درصد آن قابل كشت است كه از اين ده درصد حدود يك درصد آن كشت آبي مي‌شوند و بقيه ديم كاري است، يعني كشاورز « زحمت‌كش» تو شخمي بفهمي نفهمي مي‌زند و تخمي بر روي زمين مي‌كارد و به‌دو مي‌رود تا در زير كرسي به‌لمد و بچه‌يي بكارد تا بهار بيايد و باران ببارد و اوايل تابستان برود درو كند و خرمن كند و محصول به‌دست آورد، اگر محصول پر بار بود زيارتي و ... بقية ‌جمعيت چي؟ خوب، بنا بر آمار خودت از اين خيل ميليوني فقط 130 هزار نفر به‌كارگري مشغولند، بقيه نيز به‌شغل شريف واسطگي و توليد عرفان و خزعبلات شرقي مشغول! اما... اما انباني از توقع، ادعا، پر رويي و وقاحت كه غربي‌ها آمده اند ما را بچابند، برايمان راه مي‌سازند، نفتمان را مي‌برند و .... آخر تويي كه حتي نفت‌ات را غربي كشف و استخراج كرده، و اصلاً در اين چرخة فناوري عددي نبوده‌يي، اين همه ادعا براي چه؟ * * * غرب‌زده كيست؟ سيد جلال مي‌گويد كه غرب‌زده « عضوي از اعضاي دستگاه رهبري مملكت است پا در هوا است، ذرة گردي است معلق در فضا، يا درست همچون خاشاكي بر روي آب» . آدم غرب‌زده هرهري مذهب است ... راحت طلب است ... معمولاً تخصص ندارد... شخصيت ندارد... قرتي است. زن صفت است. به‌خودش خيلي مي‌رسد. به‌سر و پزش خيلي ور مي‌رود. حتي گاهي زير ابرو برمي دارد. به‌كفش و لباس و خانه‌اش خيلي اهميت مي‌دهد ... نمي‌داند قبله كدام سمت است ... به‌خاطر اوست كه كتاب طباخي راه شكم به‌اسم «راه دل» از چاپ درمي‌آيد، پر از شرح و تفصيل همة خوراك‌هاي پر خامه و پر گوشت كه در چنين هواي خشك و گرمي اصلاً نمي‌توان لب زد. غذاهايي كه فقط مجوزي است براي مصرف كردن كوره‌هاي گازسوز فرنگ ساز ... و به‌عنوان آخرين نكته، آدم غرب‌زده در اين ولايت اصلاً چيزي به‌عنوان مسئلة نفت را نمي شناسد... در مقابل نفت تسليم محض است. و اگر پا بدهد خدمتكاري و دلالي نفت را هم مي‌كند. برايشان مجله هم مي‌نويسد (رجوع كنيد به‌مجلة كاوش) ‌و فيلم هم مي‌سازد (موج و مرجان و خارا ـ را ببينيد) . آل‌احمد اعتراف نمي‌كند كه خودش با پول اسراييل و به‌خرج دولت اسراييل، به‌اسراييل مي‌رود، اشاره نمي‌كند كه خودش با پول و پلة كيهان، كتاب ماه را با آن خرج‌تراشي‌ها در مي‌آورد، آن‌هم با شش‌ماه لفت و ليس خودش و رفقايش (حدوداً پنجاه شصت نفر!)، اما اگر اميرعباس هويدا نشرية كاوش را در آورد، اين به‌راستي جنايت است و خيانت است و همة اين‌ها لاطائلات است. * * * آل‌احمد از صفحة 159 كتابش « اجتماع به‌هم ريخته» را مي‌كاود تا نظرگاه‌هايش را تدوين كند، او مي‌نويسد، بنا بر آمار رسمي « هنوز دست كم در حدود يك ميليون و نيم نفر از اهالي مملكت ما كوچ نشينند» و پس از دو سه سطر، در زير نويس، از سالنامة صداي ايران چنين نقل مي‌كند: « طبق سرشماري سال 1962 (نوامبر) ايلات ايران 15 درصد كل جمعيت ايران را تشكيل مي‌دادند. الباقي 25 درصد شهرنشين و 60 درصد ده نشين بوده‌اند. به‌علت برخي عوامل تاريخي، فئوداليسم و سيستم ايلي با هم در ايران ره به‌تكامل نهادند. و تنها قدرتي كه در سيستم فئودال مي‌توانست خودنمايي كند، سيستم ايلي بود. اتفاقي نيست كه اگر تمام سلسله‌هاي سلطنت كه در ايران به‌قدرت رسيده اند از ايلات برخاسته‌اند. حتي در زمان مشروطيت و بلواهايش رؤساي ايلات (بختياري) و مالكان بزرگ (سپهسالار تنكابني و ديگران) رسماً‌در ماجراها شركت كردند.» اين برداشت و داوري سالنامة «صداي ايران» در ذهن آل‌احمد جرقه مي‌زند. تا قلم‌فرسايي كند كه خان‌ها « سر نخ همة تحريك‌هاي سياسي داخلي و خارجي» اند و همه‌شان از حكومت باج مي‌گيرند و « تهديد مداومند براي هر كه خيال آبادي را در قلمرو آن‌ها در سر بپزد» . با اين پندار، در چند سطر پايين‌تر وقتي كه حكومت به‌سركوب خان‌هاي فارس برخاست، او با لحن دلسوزانه مي‌نويسد « كه ما در نوروز 41 ديديم كه در فيروز آباد كاخ و زندگي‌شان را حكومتي‌ها چه ويران كرده بودند» . آل‌احمد نكاويد كه چه طور ممكن است ايلات هميشه در حركت و آن هم با جمعيت پانزده درصدي، بر فئوداليسم چيره‌شوند؟ و چه‌گونه حكومت كنند، كه اگر در پايتخت‌ها حكومت كنند، ناگزير از اسكانند كه در آن‌گاه ديگر ايلياتي نيستند، اما قصة فئوداليسم، آن هم در ايران‌زمين براي همه نفي شده، آخر در سرزميني كه سهم مالك و كشاورز بر پاية زمين، آب، گاو، تخم و درو بخشبندي مساوي مي‌شده، چه‌گونه مي‌توان براي زمينِ تنها ارزش قائل شد؟ درست بنگريم، زمين بدون آن چهار بخش ارزشي نداشته است و زمين همان سهمي را مي‌برد كه تخم يا آب مي‌برده است! و ديگر بگرد و بياب فئودال را، با آن توان و توش كه در غرب در سده‌هاي ميانه مي‌زيسته است. اما استناد جلال به‌نشرية «صداي ايران» كه « حتي در زمان مشروطيت رؤساي ايلات (بختياري) و مالكان بزرگ (سپهسالار تنكابني و ديگران) رسماً در ماجراها شركت كردند» نگرشي است سطحي و عوام پسند. مجاهدان شمال خواست و رؤياهاي ديگري در سر مي‌پروراندند و آبشخور مشروطيت‌شان نيز بن‌ماية سوسياليسم روسي داشت و اگر سپهدار را به‌سركردگي برگزيدند، از تنگدستي‌شان در سردار داشتن بود وگرنه سوابق سپهدار و طرز تفكرش بر همه آشكار بود. بزرگ مالكي سپهدار، يك رخسار از چند رخسار اجتماعي و اقتصادي سپهدار است، او در آغاز سپاه گري است كوشا كه با رشد مقام، صاحب ملك و ضياع مي‌شود، او كنتراتچي هم بود، سركوبگري جدي و كوشا هم بود، و پيوستن‌اش به‌مشروطه نيز به‌حساب دو دو تا چهارتاي اقتصادي بود ، رخساره‌هايي كه با مشخصه‌هاي فئودالي هم‌خواني ندارد، از آن سو سردار اسعد هم از فرنگ برگشت و مدعي مشروطة جنوب شد، تازه مشروطة جنوب نيز آبشخوري ديگرگونه داشت و به‌هيچ روي با آبشخور شمال هم‌خواني نداشت. آنان فقط در نام مشترك بودند، اما در سهم و در انگيزه كاملاً متفاوت! آخر سرداري كه كتاب آبي ـ اسناد وزارت امور خارجة انگليس دربارة‌ ايران ـ را چاپ و منتشر مي‌كند، رييس ايل است؟ ايل كه دل بستة شهر و اسكان نيست، ايل براي چراي گوسفندانش نياز به‌چراگاه دارد، اين‌كه آل‌احمد مي‌نويسد: « يك سال تمام در جستجوي بدوي ترين نعمات دنيا يعني «آب» سرگردانند» باز هم از خامي است. اگر ايل به‌دنبال آب بود كه زمستان‌ها آب در كوه پايه‌ها فراوان است، آن كه آب مي‌خواهد كشاورز است، نه ايل، كه ايل نياز به‌چراگاه دارد و از اين روست كه ييلاق و قشلاق مي‌كند و همة دعواي سياه چادرها با روستاييان بر سر مراتع است، نه به‌خاطر چشمه‌سارها! و دست آخر تو كه ايلياتي‌ها را باج گير مي‌نامي، چرا از اسكان آن‌ها توسط رضاشاه ناله سر مي‌دهي؟ دلت براي اسكان به‌زور تفنگ مي‌سوزد؟ مگر نه همين ايلياتي است كه خرمن كشاورز را به‌غارت مي‌برد، بي آن كه بر حال و روز او ترحم كند، آن هم به‌زور تفنگ! پس مشكل چيست؟ جز در خودخواهي نويسنده و همپالكي‌هايش! به‌ژرفاي موضوع بنگريم، از عمده‌ترين ابزار توليد كوچندگان، غارت دسترنج كشاورزان است، آن وقت به‌چنين غارتگراني مي‌توان جز به‌زبان قدرت سخن گفت؟ كاش اين مدعيان پوچي گامي از مركز و زمان بيرون مي‌نهادند و مي‌ديدند كه چه‌گونه لر، كرد، تركمن، عرب و بلوچِ كوچنده، دمار از روزگار دهاتيان و شهرنشينان درمي‌آوردند، به‌هنگامة ناتواني دولت مركزي، هيچ قانوني و ايماني توان ايجاد ترحم در دل بي‌رحم ايلياتي غارتگر نمي‌توانسته پديد آورد. غارت، كشتن و سوختن، ساده‌ترين و رايج‌ترين كار روزمرة ايلياتي بوده است.

 

 * * *

 

 

 درد اينجاست كه هيچ يك از صاحبان افتخار آل‌احمد، توجهي به‌حال و روز كشاورزان نكرده بودند، نه نياكان مذهب پناهش، نه مصدق و يارانش و نه... و اينك كه حكومت دست به‌اصلاحات ارضي زده و به‌قول خود اينان فئوداليسم را درهم كوبيده، نق زن بزرگ شروع به‌نق زدن كرده كه « با اين تحول دروغ آميزي كه در ده سال اخير بازيش را درآورده‌اند ـ و دارند به‌طبقة خرده مالك مي‌افزايند، كار بدتر از بد هم شده است» . چرا؟ اين فضولي‌ها به‌خواننده نيامده، حضرت وقت اين كارها را ندارد، زمانه تنگ است و او بايد تئوري صادر كند، او كوتاه و بريده اشاره مي‌فرمايند كه « طبقة خرده مالك را اگر دويست سال قبل تقويت كرده بوديم حالا دست كم يك مشروطيت حسابي داشتيم» و چون نويسنده شتاب دارد، به‌يكي از همپالكي هايش حواله مي‌دهد « در اين مورد من حرف را كوتاه مي‌كنم و به‌دوستم حسين ملك مي‌سپارم» ازين بهتر مي‌خواهي؟ زهي بي‌انصافي! آل‌احمد براي آبادي روستا نيز طرح دارد، او معتقد است كه « تا شر سربازي از سر دهات كنده نشود، ... روستا آباد نخواهد شد.» توجه كنيم كه او باور دارد جمعيت ده نشين ايراني آن روز 60 درصد و ايلات نيز 15 درصد و شهر نشين 25 درصد است، پرسيدني است كه اگر قرار باشد از ايل و روستا يعني 75 درصد جمعيت سرباز نگيريم، آيا بايد بار آن‌ها را 25 درصد شهرنشين به‌دوش بكشد؟ چرا؟ در همان صفحه يكباره از روستا به‌شهر مي‌آيد و ناله سر مي‌دهد كه «طاق بازارها خراب... مسجدها مخروبه و حسينيه‌ها كوفته و ريخته و تكيه ها بي‌معني شده» و سينماها « وسيله‌اي براي تحريك اسافل اعضاء» ... و دريغ كه نماندي تا در اين زمانة رونق تكايا و مساجد، شاهد شكوفايي سينماي پورنو باشي و اندوهگين مباش اگر كه در آن زمانه « از اجتماعات مذهبي مان هم كه مدارس، روز به‌روز مي‌كاهند»، در اين زمانه، وارونة آن را شاهد باشي و ببيني چه به‌روزگار كتاب‌هاي درسي آورده‌اند! از اداهاي آل‌احمد تلفظ برخي واژگان به‌گويش عوام است، او قشون را «قشن» مي‌نويسد و مدعي است كه « 54 درصد از كل بودجة مملكت صرف نگهداري قواي انتظامي مي‌شود» . راهكارهاي او جالب است او مي‌فرمايد: « نبايد به‌عنوان سربازگيري دهات را اين چنين از نيروي زندة كار خالي كرد كه بيايند و در سربازخانه‌ها به‌آموختن فن حرب با دشمن نامعلوم آينده بپردازند» زيرا حضرت باور دارد كه « مرزهاي جهان را بر سر ميز مذاكرات تعيين مي‌كنند نه در ميدان‌هاي جنگ در چنين روزگاري ديگر از بُرد جديد توپ‌هاي اهدايي سخن گفتن مسخره است» او باور دارد كه بهتر است ارتش را تخته كنيم زيرا « صلاح ما در اين است كه از قواي تأميني تنها به‌پليس و ژاندارمري اكتفا كنيم» . به‌راستي سعادت قرين تو شد كه نماندي وگرنه با ديدن جنگ ايران و عراق و جنگ خليج و جنگ‌هاي افغانستان و آذربايجان و ارمنستان، آن هم بغل گوش خودمان، عرق شرم و خجالت از جبين مباركت سرازير مي‌شد. گر چه مي‌دانستي و مي‌دانيم كه تو و نياكانت هرگز اهل رزم نبوده‌ايد كه اگر سر از لاك بيرون مي‌آوردي و دست از نظريه صادر كردن برمي‌داشتي، درمي‌يافتي كه بدون ساية همان توپ‌هاي اهدايي، در اين سرزمين شورش‌زده، خشت روي خشت بند نمي شد! از پدرت مي‌پرسيدي كه پيش از سردار سپه، آيا جرأت داشت شب هنگام از خانه بيرون بيايد؟ بنازم ساية سر نيزه‌يي را كه چپاولگران و غارتگران لر و كرد و ترك و بلوچ و عرب و تركمن را سر جايشان نشاند.

 اينجا را داشته‌باش و بشنو كه اگر وزير خردمند فرهنگ، سربازان ديپلمه را گزين كرده و به‌جاي سپاهيگري به‌آموزش روستاها، زير عنوان سپاه دانش مي‌فرستد، بي درنگ آل‌احمد نعل وارونه مي‌زند و مي‌گويد اين كار پسنديدة دكتر پرويز ناتل خانلري به‌خاطر «ميليتاريزه كردن فرهنگ مملكت» است و از معايب ديگرش آن است كه شغل معلمي را با « اين اقدام عملي سخت مضر» « بي اعتبار كردند كه شد همدوش بيگاري در قشن» !

 نگاهي كوتاه و گذرا به‌برخي نوشته‌ها، آل‌احمد دربارة شكست سنگين مصر، اردن و سوريه از اسراييل در جنگ 6 روزه، مقاله‌يي دارد كه با عنوان اسراييل به‌مثابة آلت امپرياليسم چاپ شده است. او اين مقاله را در روز شنبه سوم تيرماه 1346 و دربارة آن رخداد مهم خاورميانه نوشته، او كه چند سال پيش به‌هنگام ميزباني دولت اسراييل، ستايش نامه‌يي دربارة اسراييل نوشته، اينك رخ برتابانده و به‌دفاع از اعراب و حكومت ناصر كه فرموده بود ظهر در اورشليم و شام در تهران، برخاسته‌است! در اينجا نيز آل‌احمد گرفتار پريشاني خاطر است او مي‌نويسد: « من تعجب مي‌كنم كه حضراتي كه سال‌‌ها بر گوش ما فرو كرده‌اند كه اسراييل يك كشور سوسياليستي است آيا الان با وجدان آرام مي‌خوابند» . پرسشي است كاملاً درست و بجا و به‌راستي كه آن «حضرات» را بايد افشا كرد. او نمي‌گويد كه آن «حضرات» كيانند، زيرا شرم دارد كه نام خود و رفقايش را ببرد، نويسندة شرمگين نمي‌گويد كه آن «حضرات» عبارت بودند از خليل ملكي، آل‌احمد، حسين ملك و ... نه؟ پس بخوانيم: «و سپس علم و زندگي» وارد گود شد. و ما جمعاً شديم برگردانندة آنچه از سوسياليسم دهقاني اسراييل به‌اين مملكت مي‌رسيد. و اين شهرت كار را به‌آنجا كشاند كه «علم و زندگي» دو سه بار از طرف روحانيون تهديد شد. ولي ما، به‌ازاي «كلخوز» آنچه را كه بايست يافته بوديم. «كيبوتص» را. با چوب بستي سوسياليستي» . در جاي ديگر نيز اعتراف مي‌كند كه «در جست و جوي چيزي بجاي « كلخوز» نهادن بوديم كه عاقبت به‌«كيبوتص» دست يافتيم» . مي‌بيني تف سربالا را؟ و دريغ بر ما و بر نسل ما كه رسولش با يك ميهماني 17 روزه، مديحه‌سراي اسراييل مي‌شود و با؟ مجيز گوي اعراب! جنگ 6 روزه، يادآور پيروزي اسراييل نيست! يادآور شكست تفكر هجوم است، پيام‌آور آن است كه زمان به‌دريا ريختن ملت‌هاي غير به‌سر رسيده است. آن جنگ، تفكر عربيتي را در هم شكست كه مي‌خواستند پس از به‌دريا ريختن اسراييل، از تهران قادسيه بسازند. آري اشك ناصر، اشك تمساح بركه‌يي گندابي بود كه لقمة گلوگيرش شده و ناگزير است لقمه را برگرداند! بجاست كه در اينجا بيانيه‌هاي راديو عمان را به‌ياد آوريم؟ راديو عمان در اول ژوئن 1967 چنين اعلام كرد: «شهروندان، كارگران، و روستاييان! چه انتظاري كشيديم براي اين ساعات افتخار و براي روزي كه اعراب به‌سوي قلب عربيت پيش بروند.» همين راديو در 5 ژوئن ساعت 9 و 58 دقيقه بامداد فرياد سر داد: « اعراب دلاور! هر جا كه هستيد، همه چيز را تا فرجام در هم كوبيد! بر شماست كه كار اسراييل را يكسره كنيد». در 6 ژوئن ساعت 23 و 55 دقيقه، همين راديو شادمانه فرياد مي‌كشيد كه « سربازهاي اردن هم اكنون در حال نابودي استحكامات يهود در اورشليم هستند. پيش به‌سوي ديدار با رابين در تل آويو» يادآوري مي‌كنم كه در اين جنگ، اعرابي كه از سه جبهة مصر و اردن و سوريه به‌اسراييل يورش آوردند، به‌جاي ناهار خوردن در اسراييل، صحراي سينا، غرب اردن و بلندي‌هاي جولان را از دست دادند و با خفت و خواري صلح را پذيرفتند و ناصر براي هميشه آرزوي فتح اورشليم و تهران را به‌گور برد. بيچاره ما خوانندگان كه اين فرمايشات را باور مي‌كرديم: «ديگر اين‌كه نفت حوزة خليج 7 مرتبه ارزانتر است از نفت الجزاير و ده مرتبه ارزانتر است از نفت حوزة پاناما و بيست مرتبه ارزانتر از نفت آمريكا»

 و ما حساب نكرديم كه با اين فرمايش اگر در آن روز و روزگار نفت ما 2 دلار مي‌ارزيده، ناگزير نفت الجزاير 14 و نفت پاناما 20 و نفت آمريكا بشكه يي 40 دلار بوده‌است؟!

 نويسندة مبارز و خستگي ناپذير، براي ما عقب‌مانده‌ها نسخه مي‌پيچيد كه «معلوم شد كه براي آرامش اعصاب حمام سونا مي‌كند و از اين قرتي بازي‌ها» و ما كه نمي‌دانستيم، مي‌پنداشتيم كه حمام سونا حتماً ‌ابزاري بورژوازي و امپرياليستي، يا به‌قول نويسندة نتربوقمان، براي آرامش اعصاب است! كه راستي اگر حمام سونا براي آرامش اعصاب مفيد است، چه خوب بود كه اين سيد بزرگوار، در خانه‌اش حمام سونايي درست مي‌كرد تا «يك شاگرد نره خر» را «به قصد كشت» نزند و يا آهنگر روبه‌روي خانه‌شان را به‌خاطر اين‌كه چرت بعدازظهر پدر گرامي‌اش را بر هم زده بود، چنان «با تمام كله... توي تمام صورتش» مي‌زند و كنتور سه فازش را با سنگ خرد مي‌كند كه طرف 7 روز گواهي درمان مي‌گيرد و از همه فاجعه‌آميز‌تر، نظريه‌پرداز شرقي و مردمي، با كمك قاضي، بيچاره شاكي را «به‌علت فقد دليل» دست به‌سر مي‌كنند. بيچاره شاكي چنان از اين نويسندة مردني وحشت كرده بود كه «دو روز بعد دكانش را جمع كرد و رفت» .

     در خود فرو مي‌روي، كه اين مدعي مردمخواهي در آن سال‌هاي دهة بيست، و نوحه‌سراي شريعت در سال‌هاي پسين، چه دژرفتار بود و بيدادگر كه بيچاره آهنگري زحمتكش را به‌خاطر برهم‌زدن خواب نيمروزي پدرش، چنان كتك زد و بر او ستم راند كه لمپن‌ها اين نمي‌كنند كه او كرد. نويسنده‌يي كه در نكوهش روشنفكري، انگ خيانت را بر آن‌ها مي‌زند و زادگاه آن را اشرافيت، روحانيت، مالكيت ارضي و حشم‌داري ايلات و شهرنشيني مي‌داند و از بررسي جايگاه اجتماعي درمي ماند، بهتر بود به‌ترجمه‌هاي «التنزيه لاعمال الشبيه» ادامه مي‌داد كه هم براي اين دنياي او خوب بود و هم براي آخرتش. آيا نويسنده‌يي با چنين نظريه‌يي نه چنان است كه گفتيم؟: «مي بينيم كه اسلام چه قدر قدرت دارد كه با يك قلم ميرزاي شيرازي امتياز تنباكو لغو مي‌شود و در اينجاست كه غرب خود را در خطر مي‌بيند و به‌خاطر همين مشروطه را بنا كرد و ضد مشروعه نشان داد و عده اي را سرگرم مقارنات و نجاسات. و از آن روز بود كه نقش غرب‌زدگي را همچون داغي بر پيشاني ما زدند و من نعش آن بزرگوار را (شيخ فضل الله) بر سر دار همچون پرچمي مي‌دانم كه به‌علامت استيلاي غرب‌زدگي پس از دويست سال كشمكش بر بام سراي اين مملكت افراشته شد» .

 

 * * *

 

 

 منتشر شده: • ...... • نخستين كاربرد گستردة طنز در مطبوعات ايران، دفتر يكم: بهلول • همسرايان، دفتر يكم: جورج اورول • نگرشي بر روزنامه هاي فكاهي ايران: دفتر يكم: نسيم شمال، چنتة پابرهنه، تشويق، بهلول • آرماندو، آه آرماندو • همسرايان، دفتر دوم: جلال آل‌احمد • تاريخ شنيداري ايران. دفتر يكم: گفت‌وگو با شاپور بختيار • تاريخ شنيداري ايران. دفتر دوم: آخرين تاسماني «نقد اميدها و نااميدي‌ها، خاطرات دكتر كريم سنجابي» • نگرشي بر روزنامه هاي فكاهي ايران: دفتر دوم: باباشمل، حاجي بابا، گل زرد، بهلول • سفرنامة وقار الملك. • مناجات نامة حضرت امير. خوشنويسي: قوام‌السلطنه. • تفسير ابوالفتوح رازي. جلد 1 و 2. • زنداني شيلن. • مقدمه بر روزنامة جارچي ملت. منتشر مي‌شود: • كاربرد طنز در مطبوعات جدي • برخاسته از استبداد و بنشسته بر مسند مشروطه • هشت مقاله : «نقد» • دن بابو، دمي با بابوي والاجايگاه. برگردان چند داستان ايبري. • طنزگه راديو