صفحه اصلي arrow کتاب arrow برخاسته از استبداد و بنشسته بر مسند مشروطه
برخاسته از استبداد و بنشسته بر مسند مشروطه

برخاسته از استبداد

و بنشسته بر مسند مشروطه 
 
 
 
 
 
 
 

غلامحسين مراقبي 
 
 
 
 
 
 
 
 

 فهرست 

ناصر الملك؛ اشراف زادة رفورم گرا                                                  3

روزنامه نگار كودتاچي                                                                    9            

محمدولي خان سپهسالار                                                             16

وجيه المله اي كه رنگ باخت                                                        20 
 
 

  

1

                                      

ناصرالملك؛ اشراف زادة رفورم گرا 
 

ابوالقاسم خان، پسر احمدخان نوة محمودخان والي همدان، دومين ماه 1235 خورشيدي زاده شد . به مناسبت خاستگاه اجتماعي و جايگاه سردمداري و شرايط زماني، به آموختن پرداخت، به فرنگ رفت و به دانشگاه آكسفورد راه يافت و دانش آموختة رشتة حقوق شد، آنگاه به ايران برگشت و دربار ناصرالدين شاه او را به سوي خود كشاند.

شاه شگفت زده از نظم و ترقي اروپا از سفر سوم بازگشت و به شوق افتاد تا (قانون ايجاد) كند. شاهانه انديشيد و شاهانه به راهجويي برخاست. دستور داد در دربار مجلسي برپا دارند، نخبگاني را نيز خود برگزيد تا (قانون) را بنويسند. نخبگان براي رهجويي به هم انديشي پرداختند، اما راه به جايي نبردند تا اين كه شاهزاده ملك آرا چاره اي يافت و در نشستي پيشنهاد كرد كه: براي رسيدن به نتيجه اي سريع و بدون اتلاف وقت و گريز از صرف نيروي انديشه براي تدوين قانون، بهتر است كه همان قانون پيشرفتة فرنگي ها را ترجمه كنيد، منتها آنچه را كه خلاف شرع است، حذف كنيم! همگي اعضا اين پيشنهاد را پذيرفتند .

در نشست دوم، رئيس مجلس را كه همان شاهزده ملك آرا بود، برگزيدند. اعضا نيز تعيين شدند كه ميرزا الوالقاسم خان ناصرالملك نيز از زمرة آنان بود،1 گرچه اين مجلس چندان نپاييد و با بيزار شدن شاه از (قانون) به فراموشي سپرده شد.

ناصرالملك به زندگي در دربار ادامه مي داد تا آن هنگام كه شاه در شاه عبدالعظيم با گلولة ميرزا رضا كرماني از پاي درآمد. اتابك در تلاش بود كه جان شاه را نجات دهد، خونسرد و استوار دستور مي داد. چنان مي نمود و رفتار مي كرد كه گويي رخدادي روي نداده است، تنها رخدادي كوچك و نابهنگام و ديگر هيچ! زمانه را بنگريم كه قرباني پسين به ياري قرباني پيشين مي شتابد! او، قرباني پسين، به روزگار پادشاهي مردي بيمار و خسته و عاشق روضه خواني، با ترفند حيدرخان عمواوغلي، جواني شاگرد صراف، عباس آقا، در غروبي ديرگاه و تاريك، در پرتو نور هراسان چراغ به دستان، در جلو مجلس شوراي ملي ترور مي شود! و بي درنگ تروريست، خودزني مي كند! كارت شناسايي كه در جيب او يافته شد، شناسة نام او با شماره اي ساختگي از انجمني ساختگي بود!

به هررو، به هنگام ترور ناصرالدين شاه و در آن روز كه همه سردر گم و پريشان بودند، اتابك خردمندانه رفتار كرد، استوار و بهنگام فرمان داد، براي نشان دادن بي شتابي خويش، به ناصرالملك دستور داد كه برايش قليان بياورد. او مي شتابد و قليان به دست، ني را به اتابك تقديم مي كند.2

با روي كار آمدن مظفرالدين شاه بيمار و ناتوان، و پشتيباني آشكار انگلستان از مشروطه، جنبش مشروطه شرايط مساعدي مي يابد و شتاب چشمگيري مي گيرد. طبقة متوسط خواستار آزادي است و مي خواهد با برپايي (عدالتخانه) خود را از خودكامگي زمينداران بزرگ و تيولداران برهاند. واگر نتوانست، دستكم در آن سهيم شود. فرزانة دربار، ابوالقاسم خان نيز گرچه شيفتة خودكامگي نيست، اما از خيزش نيز هراسان است، او واهمه دارد كه مبادا مبارزه زمام بگسلد، از اين رو چاره انديشانه با طباطبايي به نامه نگاري مي پردازد. او در نامه اي طولاني و چاره جويانه، طباطبايي را از نبود سياستمداران با تجربه و آگاه هشدار مي دهد. ناصرالملك به طباطبايي مي نويسد كه وي نيز از خودكامگي دل خوشي ندارد، اما چارة رهيدن، انقلاب نيست! كه پيش از آن بايد فرهنگ را گسترش داد و گرنه پس از انقلاب، به هنگام پي افكني نظام جديد با توجه به كمبود حيرت برانگيز آموزشگاه ها و دبستان ها به فاجعه گرفتار خواهيم شد. ابوالقاسم خان به طباطبايي گوشزد مي كند و هشدار مي دهد كه تنها چارة رهايش، در گستردن آموزشكده ها و نهادهاي آموزشي است. او بيش از آن كه به انقلاب اجتماعي بيانديشد، به انقلاب فرهنگي گمان دارد، اما اين نيز واقعيتي است كه ملت هاي گرفتار خودكامگي، براي به ثمر رسيدن انقلاب هاي فرهنگي نياز به سالياني دراز دارند كه از حوصلة (انقلابيون) بيرون است. (انقلابيون) به سزارين مي انديشند و خردورزان، تاريخ تلخ و پر از ناكامي جنبش هاي شتابناك را يادآور مي شوند. خيزش مشروطه در بستر مناسبي از رشد افتاده و ناگزير شتاب فزاينده مي يابد. شاه تسليم مي شود و فرمان برپايي مجلس شورا را مي دهد. ميرزا نصراله خان مشيرالدوله نخستين كابينه را تشكيل مي دهد، او ناصرالملك را به وزارت دارايي بر مي گزيند. براي نخستين بار، دولت براي گرفتن وام با نمايندگان ملت مشورت مي كند. نمايندگان نه تنها با وامگيري به مخالفت برخاستند كه پيشنهاد كردند با بنياد نهادن بانك ملي، دولت از ملت وام بگيرد. نخست وزير، به چاره جويي، ناصرالملك را براي توجيه وامگيري از دولت هاي روس و انگليس به مجلس مي فرستد.

ناصرالملك، اين فرزانة رژيم استبدادي، هيچگاه بي پرده و صريح به كاري برنخاست . او از ترفند بي اطلاعي و تجاهل هميشه بهره مي جست. چندان كه براي بركناري (نوز) بلژيكي از اين افزار بهره گرفت و در برابر نمايندگاني كه از بودجه و امور مالي پرس و جو مي كردند، اظهار بي اطلاعي كرد. نوشته اند كه نامه ها و تلگرام هاي بسياري از زبان ديگران براي بركناري (نوز) به علماي نجف ارسال مي كرد! هياهوي بركناري نوز بلژيكي، برخاسته از انگيزه هايي ديگر بود كه به آن خواهيم پرداخت و خواهم دريافت كه چه گونه نوز به مسلخ سوداگرانة تني چند دارا و سردمدار رفت.

با دگرگوني اوضاع و پيروزي جنبش، درس خواندگان چشم و چراغ ملت شدند. در آن وانفسا، ناصرالملك آكسفورد ديده، اميد مردم و نمايندگان مردم شد.

كابينة مشيرالدوله دوام نياورد و اتابك روي كارآمد، كاركشته و با اقتدار و آگاه از زد و بندهاي دربار! به چاره جويي، ناصرالملك را به واليگري كردستان فرستاد تا خود را از دسيسه هاي او در دربار برهاند. اما اتابك چه كند كه زمانه ديگر شده و شاه از او دلخوش نيست، نمايندگان مردم با آگاهي از پيشينة او از نخست وزيريش شادكام نيستند. رسانه هاي گروهي چپ، آتش كينة مردم را عليه اتابك شعله ور مي كنند. سرانجام حيدر عمواوغلي فرمان مرگ او را صادر مي كند، عباس آقا مامور ترور مي شود و اتابك در جلو مجلس از پاي در مي آيد. مشيرالسلطنه بر سركار مي آيد، اما عمر اين كابينه نيز كه درگير مخالفت هاي نمايندگان مجلس بود، ديري نپاييد و پس از 34 روز در 24 مهر ماه 1286 خورشيدي با 84 راي كبود بر كنار شد.

ناصرالملك در دوم آبان ماه 1286 كابينة خود را به مجلس معرفي كرد. در اين كابينة جنجال برانگيز، ناصرالملك، افزون بر نخست وزيري، پست وزارت دارايي را خود نيز بر عهده گرفت، اما پر سروصداتر از همه، وزير كشور بود. آصف الدولة! مستبد، از دشمنان سرشناس آزادي و كسي كه گروهي از دختران قوچاني را در ازاي ماليات اهالي، به تركمن ها فروخت!

اما، به دور از اين جنجال، ناصرالملك خود با طرح بودجة كشوري، براي نخستين بار، هياهو برانگيخت. اين اقدام مترقيانه برگي زرين و پر افتخار در كارنامة سياسي ناصرالملك شد كه ناديده گرفتن آن بيدادگري در تاريخنگاري است.

ناصرالملك با طرح بودجه، تيول را برانداخت و حقوق شاهزادگان و درباريان را كاستي داد. اين لايحه با 83 راي موافق تصويب شد. اما مخالفان به رهبري سيدعلي يزدي، پدر سيدضياالدين طباطبايي، در ميدان توپخانه گرد آمدند و با پيوستن شيخ فضل الله نوري به گردآمدگان و تحصن زنان ناصر الدينشاه در مجلس، ناصرالملك هراسان از اوجگيري هياهوي ارتجاع، سراسيمه پس از 56 روز نخست وزيري، از زمامداري دست بر كشيد.

شاه خشمگينانه، نخست وزير مستعفي و بيمناك را به دربار فراخواند. بيماري را بهانه آورد، اما ناگزير به خدمت شاه رفت. شاه به او اهانت كرد، خوارش كرد و دستور داد كه قهوة قجري بخورد. مارلينگ در تلگرام 16 دسامبر 1907 به اداوارگري آگاهي مي دهد كه ناصرالملك بنابر خواهش من نجات يافت. شاه او را به اروپا تبعيد كرد و وي روز ديگر به فرنگ حركت كرد و از سفارت نيز كس همراه او فرستادند.

نارضايتي از پادشاهي محمدعلي شاه اوج مي گرفت و ديكتاتوري چاره ساز نبود. دو دولت روس و انگليس، بيمناك از شتابگيري خيزش مردمي و به چاره جويي در مهار جنبش، به شاه فشار آوردند تا ناصرالملك اروپا نشين را به نخست وزيري برگزيند. اين براي نخستين بار بود كه دو دولت رقيب ، بر انتخاب يك نخست وزير پاي مي فشردند. اعمال فشار نمايندگان دو دولت توسط سابلين و مارلينك بدانجا كشيد كه شاه ناگزير پذيرفت . شاه تلگرامي دوستانه بدو زد و او را به تهران پذيره شد . ناصرالملك سلامت را در اروپا ديد و از بازگشت به ايران خودداري كرد. سعدالدوله به جانشيني او، تشكيل كابينه داد اما جنبش كنترل نشدني بود، سرانجام بهمن خيزش مردمي، پادشاهي محمدعلي ميرزا را درهم كوبيد و شاه به سفارت روسيه در زرگنده پناهيد.

ناصرالملك در اروپا ماند. شاه بركنار شد، احمدميرزا به شاهي برگزيده شد. اما به خاطر كمي سن، برايش نايب السلطنه گزيدند. پير قاجار عضدالملك، به نايب السلطنگي برگزيده شد. اما ديري نگذشت كه مرد پير پس از چندي مرد و براي گزيدن نايب السلطنة جديد دو كس گزينه شدند، مستوفي الممالك از سوي دموكرات ها و ناصرالملك كه بر رقيب پيشي گرفت، از سوي ميانه روها و محافظه كاران. مجلس با تلگرام هاي پياپي به اروپا، ناصرالملك را به تهران پذيره شد. او بهانه ها گرفت، بيماري فرزندش و تيمارداريش را هم، كه سرانجام شرطي گذاشت. و آخر سر در 19 بهمن 1289 خورشيدي، شب هنگام به تهران وارد شد. سپهدار تنكابني را مامور تشكيل كابينه كرد و از احزاب خواست پروگرام هاي خود را منتشر كنند و از فراكسيون ها نيز كه اعضاي خود را مشخص نمايند.

ناصرالملك كه از كارگردانان اصلي اعتداليون بود، با زيركي كوشيد تا مجلس و انقلابيون را به بن بست بكشاند و سرانجام نيز با ترفندهاي او و يارانش در دوم دي ماه 1290 خورشيدي بود كه مجلس را منحل، احزاب را تعطيل و مطبوعات را توقيف كرد.

ناصرالملك به دليل خاستگاه طبقاتي و پايگاه اجتماعيش، دشمن انقلاب و مخالف دموكراسي زودرس بود. او آشكارا مدافع منافع سلطنت بود و براي برپايي مجلس سنا زمينه هاي بسيار چيد.

ناصرالملك پس از رسيدن احمد شاه به سن قانوني، ايران را ترك گفت و با ترك ايران و سياست زندگي در اروپا را برگزيد.

ناصرالملك سرانجام در چهارم دي ماه 1306 خورشيدي در 71 سالگي درگذشت.

ناصرالملك و تاريخنگاران

ويكتوربرار او را مصلح و اشرافي آزاديخواه مي نامد. محمود محمود او را در زمرة مردان آگاه مي داند. ادوارد براون بيش از همه از وي جانبداري مي كند و او را يگانه مرد سياسي مي نامد. آنت دستره او را آنگلوفيل مي داند. كسروي نيز از او به بدي ياد مي كند و او را مهرة بيگانه بر مي شمرد. عبدالحسين نوايي نام او را همراه با نفرت و بيزاري مي آورد. مهدي ملك زاده هم او را محافظه كار و جبون مي داند. مخبرالسلطنه نيز از خبث نفس او حكايت مي كند. با اين همه، اين اشراف زادة فرزانه، آن گونه بود كه برشمرديم: دوستدار پيشرفت و ترقي اما با ميانه روي و  نه با هايهوي، باآموختن و فرهنگسازي، آن هم به تدريج و آهسته گام، نه شتابزده!


 




                                              2                            
                        
                              روزنامه نگار كودتاچي

خاستگاه سيدضياء، روحانيتي درباري و ارتجاعي بود كه فرزند، برخلاف پدر روسوفيل، دل به مهر انگلستان باخت و در زمانه اي پرآشوب، فرصتي يافت تا خود بنمايد و پايه گذار حكومتي خودكامه گردد كه هدف روي كارآمدنش، ايجاد تمركز و رهايي از بحران حاكميت بود.

سيدضياء روزنامه نگاري بود كه بي باكانه به دوله ها و سلطنه ها يورش آورد و كاهلي و پژمردگي آنان را دليل فروماندگي جامعه خواند. اين روزنامه نگار شجاع، نخستين نخست وزير بدون لقب درباري و به دور از سنت صدارت گزيني بود، او كه زندگاني سياسي اش را با انتشار هفته نامة نداي اسلام در 1325 ه. ق آغاز كرد تا پايان دوران زمامداريش در 1300 خورشيدي و حتي دورة نمايندگيش در دهة 1320 هميشه و همه گاه اسلام را در نظر داشت و از آرمان هايش هرگز دست نشست.

سيد ضياء نوجوان كه به انتشار نداي اسلام در شيراز دل سپرده بود، شبي از وحشت شليك گلوله اي ، نشريه و دفتر كارش را پر واهمه ترك، و ناشناس، از هراس جان باختن، با دليجان راهي تهران شد. يارانش سن سيد را در آغاز به انتشار نداي اسلام، پانزده سال نوشته اند‍‍‍‍!

‍سيد ضياء به تهران، كانون پرهياهوي سوداگران سياست، وارد شد، در كارزار احزاب، بي طرفي اختيار كرد و كوشيد با انتشار روزنامه، خود را به كرسي برساند. آخوند جوان در 14 رمضان 1327 ه.ق. روزنامة پرهياهوي شرق را منتشر كرد. چاپ صفحة چهارم روزنامه به زبان فرانسه، نشانگر روكرد اين روحاني جوان به تجدد بود. او بيشتر مطالب روزنامه را خود مي نوشت و از آغاز با حمله به سياست روسيه و پيگيري آن، در جلب محبت سياستمردان انگليس در ايران به مسابقه برخاست. شرق هر چه بيشتر مي رفت، فاصلة آخوند تند و تيز ضد روسي، با سفارت فخيمة انگلستان كم مي شد. سرانجام روزنامة شرق در شمارة 106 توقيف شد و بنا به حكم ادارة نظميه، مورخ 4 جمادي الاول 1328 ه. ق. به اتهام تخفيف و توهين به وزرا عظام، پرونده اش بسته شد. سيدضيا چندي بعد در 5 شوال 1328 ه.ق. برق را منتشر كرد و شعار داد و نوشت كه شرق را توقيف كرديد، برق را منتشر ساختيم، برق را توقيف بكنيد، رعد را طبع و منتشر مي سازيم، رعد را از ما بگيريد، لغات معمولة ديگر از بين نرفته!
در اين هنگام مستوفي به نخست وزيري برگزيده شده بود، او مي كوشيد با دوري كردن از سياست روس و انگليس، بناي حكومتي ملي را پي افكند، اما سيد ضيا كه دل به مهر سفارت انگلستان داشت، به حكومت مي تاخت و حكومت نيز به حكم وستداهل سوئدي، رياست شهرباني وقت، برق را در سيزدهمين شماره متوقف كرد.

سيد ضيا بنابر پندار پيش گفتة خويش، بي درنگ رعد را منتشر كرد كه سرانجام با كودتاي 1299 رعد نيز به تعطيل خود خواسته گرفتار آمد.

با كودتاي 1299 گرچه قرارداد 1919 را باطل اعلام كرد، اما به عقيدة بالفور مفاد قرارداد را كاملاً اجرا كرد!

انقلاب مشروطه پايه هاي حكومت متمركز مركزي را به لرزه درآورد و اين لرزش، موجب فترت كابينه ها و عمر كوتاه آن ها بود، تركيب و تنوع اقوام ايراني نيز موجبي ديگر بر فرهنگ هاي متفاوت و گاه متضاد قومي بود، به گونه اي كه در سرتاسر تاريخ ايران زمين شاهد بوده ايم كه هر گاه حكومتي متمركز و مقتدر، زمامداري را از كف وانهاده، در گوشه و كنار شورش ها و خيزش هاي بسيار رخ داده است. رهاورد انقلاب مشروطه نيز، فروپاشي زمامداري متمركز بود كه نتيجة آن نيز دمي نفس در هواي تازة آزادي بود. رشد احزاب دموكراتيك و رسانه هاي متعهد، ارتجاع را با محافظه كاران همسو كرد و اينان با پي افكني احزاب و رسانه هاي وابسته به خود، به دفاع از هستي و خواسته هاي طبقاتي خود برخاستند. خيزش هاي قومي كه نطفه در بي عدالتي هاي حكومت مركزي داشتند، شكل گرفتند و با فروپاشي تزاريسم در كشور همسايه شمالي و حمايت آشكار و فاش زمامداران كمونيستي از مردم ستمديده و ستمكش، خيزش هاي قومي را در بستري مناسب انداخت و فرامد اوجگيري آغاز شد.

از ديرباز دو قدرت انگلستان و روسيه، ايران را منطقة نفوذ و ميدان تاخت و تاز منافع خويش كرده بودند. تزار كه سرنگون شد، انگلستان خود را بي رقيب يافت و كوشيد از فرصت به دست آمده بيشترين بهره را ببرد. ماموران انگليس هوارداران ايراني خود را بسيج كرد و به هنگام نخست وزيري حسن وثوق الدوله قرارداد 1919 را به تصويب كابينة وثوق الدوله رسانيد. احمد شاه از امضاي قرارداد سرپيچيد و شرط امضا را حقوق ماهيانة پانزده هزار تومان مادام العمر از انگلستان اعلام كرد. چانه زدن ها شروع شد. وثوق الدوله دويست هزار تومان رشوه گرفت و نصرت الدوله وزير امور خارجه و صارم الدوله وزير ماليه نيز به همين مقدار! اما شاه ، تامين سلطنت، حمايت انگلستان و حقوق ثابت ماهيانه را شرط امضا قرارداد گذاشت. احمد شاه آزمند و ترسو كه به خواسته هايش نرسيده بود، از امضا قرار داد سرپيچيد و به بهانة مشروطه خواهي و با ژست دموكرات منشانه، امضاي آن را بسته به تصويب مجلس شوراي ملي كرد، كه مي دانست با وجود فراكسيون دموكرات، تصويب آن محال است. افزون بر آن، در هر منطقه هر كس پرچمي برافراشته و گروهي گرد خويش، به داعيه اي برخاسته. در گيلان، جنگلي ها حكومت شورايي تشكيل داده اند و با پيشنهاد احسان الله خان در انديشة حمله به تهران اند. در جنوب شيخ خزعل حكومت مستقلي تشكيل داده و ماشاالله خان كاشي، نواحي كاشان و مركزي را به آشوب كشانده و با حمله به طبس و غارت مردمان آن شهر، ياد مغولان را زنده كرده است. جاسوسان آلماني در گوشه و كنار به توطئه چيني و تشكيل شورشيان عليه منافع انگلستان سرگرمند. واسموس آلماني كه از شورش در افغانستان سرخورده، به دشتستان روي مي آورد و آنجا را پر فتنه مي كند. سيميتكو كه پاي امضايش پارتيزان رهايي بخش كردستان مي نويسد، غرب را به خود مشغول كرده و از همه بدتر فعاليت كميتة مجازات در پايتخت است. ترورهاي كميتة مجازات همه را به وحشت افكنده، فرمان هايش گريز ناپذير است. به صدرالاشراف با نامه دستور مي دهند تا ترك خدمت كند، كه چاره اي جز پيروي نيست، وثوق الدوله از تهديد كميته، پر واهمه به كنج سراي خويش پناهيده، ماموران و دلسپردگان سياست انگلستان از شعار ضد انگليسي كميته درهراسند. احسان اله خان، كمونيست سرشناس ايراني، از فعالان اجرايي كميته است.

در اين سردرگمي حكومتي، كابينه ها چاره اي جز استعفا ندارند. انگلستان در تلاش است كه تا فرصت باقي است و حريف شمالي سر در گريبان خويش دارد و گرفتار مشكلات خويش است، با بستن پيمان نامه اي منطقة نفوذ خود را گسترش دهد. آزاديخواهان به مقابله با قرارداد برخاستند و سيدضيا رعد را پايگاه مدافعان قرارداد كرد! سرانجام نوبت زمامداري سپهدار (سردار منصور رشتي) رسيد كه شايستة زمامداري نبود.

سيد ضيا به نمايندگي از سوي دولت ايران به ياري حكومت مساوات آذربايجان روسيه شتافت و قراردادهايي براي حمايت از حكومت مساوات و به ضرر مالي ايران بست كه دولت ايران زير بار اين قراردادها نرفت. سيدضيا از آن پس كوشيد تا به سفارت، مركز قدرت، بيشتر نزديك شود، نورمن با او به مشاوره پرداخت و او را از بخاطر ضد كمونيستي و وابستگي اش به انگلستان پسنديد. خطر بلشويزم بيخ گوش انگلستان بود، ناگزير، سيدضيا براي انجام كودتا به قزوين به نزد رضا خان ميرپنج قزاق شتافت. همه چيز آماده شده بود، با نگرشي به اوضاع، آشكارا در مي يابيم كه زمينة كودتا كاملا آماده بود، با اين صراحت كه در چنان شرايطي، كودتا هيچ گونه مجال باخت نداشت. تا آنجا كه به بازي مي مانست! به يك خيمه شب بازي! همه در انتظار بودند، در انتظار آن رهايي بخشي كه بيايد، امنيت ببخشد، رونق بياورد، واهمه و هراس را از دل جامعه برماند و از همه مهمتر اميد را بگستراند. تا آن كه پيشتازان رهايي، شب سوم اسفند 1299 خورشيدي با قزاق هاي آمده از قزوين، قزاقخانه، نظميه و تلگرافخانه را تصرف كردند و بامداد كودتا، به كوشش سفير انگليس، دستخط رياست وزرايي سيد ضيا الدين از احمد شاه گرفته شد.

آخوند كودتاچي، با دستخط صدارت، عمامه از سر برداشت، بيانيه اي تند عليه اشرافيت و فساد حاكم بر دولت و لزوم كودتا منتشر كرد، دستور دستگيري سردمداران را داد: از گروه دستگير شدگان، عين الدوله، سپهسالار، فرمانفرما، نصرت الدوله، سيد حسن مدرس، قوام السلطنه، امين الضرب، وثوق الدوله، ممتاز الدوله، مستوفي الممالك، مشيرالدوله، موتمن الملك و ملك الشعرا بهار بودند. او دستور داده بود كه سرشناسان و وابستگان به دربار را دستگير و در برابر پرداخت پول آزادشان كنند. سيد ضيا گرچه عمامه از سر برگرفت، اما آرمان هاي اسلاميش را رها نكرد. او دستور داد كه دكان ها روز جمعه بسته شوند و به شاخه هاي سبز تزيين گردند. سرو مشروبات الكلي در ميهماني هاي رسمي موقوف و به جاي آن دوغ و شربت گذارند، او تعظيم شعائر اسلامي را ضروري برشمرد.

سياست خارجي در زمان حكومت سيد ضيا كاملاً درآميخته با اهداف امپرياليسم انگليس بود، بالفور بجا و درست گفت كه، انگلستان با كودتاي سيد ضيا آني را به دست آورد كه با قرارداد 1919 مي خواست به دست بياورد! او با ظاهر فريبي قراردادي را كه مدافعش بود، باطل اعلام كرد!

نورمن در 25 فوريه در ساعت 11:30 بامداد، به طور كاملاً محرمانه و با قيد خيلي فوري به اطلاع لرد كرزن مي رساند كه: سيد به طور محرمانه سياست خود را به اين شرح با من درميان گذاشت:... معاهدة ايران و انگليس بايد ملغي اعلام شود. بدون انجام اين عمل حكومت جديد نمي تواند كارش را شروع كند. ملغي شدن معاهده با بيانيه اي همراه است مبني بر اين كه اين امر متضمن هيچ خصومتي نسبت به بريتانياي كبير نيست و حكومت جديد فوراً شروع به جلب حسن نيت انگلستان خواهد كرد، زيرا اين امر براي حيات ايران جنبه اساسي دارد. اقداماتي براي به كار گرفتن مستشاران نظامي و مالي انگلستان بر مبناي قراردادهاي شخصي آغاز خواهد شد. به طوري كه به هيچ وجه انجام اين امر به وجود قراردادهاي ميان دو كشور ايران و ايتاليا دلالت نكند، زيرا بايد تا سر حد امكان توجه كمتري نسبت به فعاليت هاي اين مستشاران جلب شود. اين كودتا كه اوج گيري قدرت رضا خان را در پي داشت و چندين سال بعد ديكتاتوري را برقرار ساخت، استبدادي كه آشكارا با انديشة آزادي افكار به مخالفت و سركوب برخاست.

مخبرالسلطنه، مهدي قلي هدايت، سامانة اداري او را چنين مي ستايد: در دورة ميرزا سيد ضياءالدين جواب تلگرافات فوري مي رسيد و جواب مطابق سئوال و منطق بود.

مخالفان امپرياليسم انگليس، هيئت دولت سيد ضياء را كابينه سياه ناميدند و از او به عنوان محلل سياسي يادكردند. حكومت صد روزة سيدضياء سرانجام در پنج جوزاي 1300 خورشيدي با اعمال قدرت و ترفندهاي رضاخان سردار سپه به پايان رسيد. احمد شاه كه آلت دستي بيش نبود، چنين حكم داد: (نظر به مصالح مملكتي ميرزا سيد ضياء الدين را از رياست وزراء منفصل فرموديم.)

به جرات مي توان گفت كه سيد ضياءالدين از انگشت شمار سياستمداراني است كه سال هاي بسيار در صحنه هاي سياست و ادب ايران مورد حب و بغض قرار گرفته است. با ياد اين نكته كه كفة مخالفان بسيار سنگين بوده است. بهار او را فاشيست ناميده و نوشته است كه سه كس قصد كودتا داشتند: سيد حسن مدرس، نصرت الدوله، و سيد ضياءالدين. نصرت الدوله در لندن موافقت هاي اوليه را براي رهبري كودتا به دست آورده بود كه در راه بازگشت در همدان گرفتار برف و بستگي جاده مي شود و فرصت را از دست مي دهد و هنگامي به تهران مي رسد كه سيد ضياء گوي رقابت را ربوده و حكم صدرات گرفته است، ناگزير به جمع زندانيان افزوده مي شود. به شوخي مي ماند كه بيست و اند سال بعد فرزند نصرت الدوله، مظقر فيروز كه كباده كش سياست انگليس شده بود و روزنامة رعد امروز را منتشر كرد، به دفاع و جانبداري از سيدضياءالدين برخاست و روزنامه اش را ارگان تبليغاتي سيد و دار و دسته اش كرد.

از موافقان و سرشناسان سيدضياء، دو شاعر ارزنده، عارف قزويني و ميرزاده عشقي اند، عارف براي او كنسرت اجرا كرد و عشقي نيز او را بسيار ستود.

بيشتر طنز سرايان ايراني نيشتر به جان سيد ضياء زده اند، حتي صادق هدايت و فريدون توللي! كمتر نشرية دهة بيستي را مي توان يافت كه به سيد ضياء نپرداخته باشد، مي كوشيم در فرصتي ديگر به دورة دوم زندگي وي بپردازيم.

سيد ضياء پس از بركناري از نخست وزيري، به گفتة صدرالاشراف با گرفتن هشتصد هزار تومان ايران را به قصد فلسطين ترك كرد تا 21 سال بعد بار ديگر از درون به برون درآيد! و به راستي نيز كه برآمد، در هنگامه اي كه حزب توده ميداندار بود و زمينة برآمدن مصدق فراهم شده بود، او يك تنه در برابرآنان ايستاد و حتي در مجلس چهاردهم رو در روي مصدق به تبار او يورش آورد، كه پسين از پي مي آيد. 

                     

                                        3                         
                        محمدولي خان سپهسالار

محمدولي خان سپهسالار خلعتبري، پسر حبيب اله خان سردار ساعد الدوله تكابني، از جواني به سپاهيگري پرداخت و به درجة سرتيپي ارتقا مقام يافت، فرماندة فوج هاي تنكابن و مازندران شد، نخست لقب نصرالسلطنه گرفت، پس از آن اميراكرم شد، بعد سردار معظم و سرانجام سپهسالار شد. در دربار ناصرالدين شاه و مظفرالدين شاه گرامي بود و چندين بار حكومت يافت، به طور كلي مي توان او را حاكم سنتي تنكابن دانست. وي در 1304 ه.ق سرتيپ اول بود، در 1308 در پادشاهي ناصرالدينشاه، امير تومان و حاكم استرآباد شد، گمرك گيلان را نيز كنترات كرد. در 1314، در پادشاهي مظفرالدينشاه، گمرك را به او سپردند، پس از آن سرپرست ضرابخانه شد، در 17 و 1316 به حكومت گيلان رسيد، در 1322بار ديگر حاكم گيلان شد، در 1323 تلگرافخانه را به مبلغ 230 هزار تومان اجاره كرد، ضمن آن كه همزمان حكومت استرآباد را هم در چنگ خويش داشت.3

اين سردار بزرگ مشروطه، تا آنجا كه در توان داشت، در سركوبي مشروطه خواهان و مردم از جان مايه گذاشت. مردم را به گلوله بست و از هيچ خشونتي دريغ نكرد.

در رخداد مسجد آدينه، مردم در پي كشته شدن يكي از معترضين به بركناري عين الدوله بسيج شدند، كسروي گزارش مي دهد كه عين الدوله با اميربهادر و نصرالسلطنه از نياوران به شهر مي آيند و چنين نهادند كه در برابر شورش ايستادگي نمايند و زور به كار برند.4 روز بعد مردم متحصن در مسجد بيرون مي آيند، سينه زنان به سوي چهارسو حركت مي كنند كه به فرمان فرمانده، سربازان به روي مردم آتش مي گشايند، هنگامة شگفتي برخاست، مردم به خاك و خون كشيده مي شدند، شمارة كشتگان را كسي ندانست... هواخواهان دولت شمارة آنان را 12 تن نوشته اند، ولي ديگران مي گويند از صد نفر بيشتر بودند5 فرمانده و سررشته دار سربازان كسي نيست، جز نصرالسلطنه! و از همه مهم تر، وي از بردن آب و نان و خوردني هاي ديگر براي مسجديان جلوگيري كرد. به هر روي، مردم براي گرفتن مشروطه در تكاپو بودند، اما دريغا كه سپهسالار دگرگون نشد و تغيير نپذيرفت، همان بود كه بود و همان مي انديشيد كه پيش تر مي پنداشت!

باري ديگر، پس از به توپ بستن مجلس در 1287 خورشيدي (1326 ه.ق) توسط كارگزاران محمدعلي شاه، ستارخان در تبريز سرازفرمان مي تابد، شاه افزون بر فرستادن عين الدوله، محمدولي خان تنكابني را به فرماندهي قشون آذربايجان، براي سركوب مجاهدان، مي گمارد. در باغ صاحب ديوان نزديك تبريز اردو مي زند، عين الدوله روز بعد به او مي پيوندد، به بررسي اوضاع مي پردازند، اما سپهدار پس از چندي (تغيير راي داده به رشت بازگشت)6

شمس الدين رشديه، در يادنام، پدرش داستاني مي نگارد كه رشديه به محض اين كه شنيد محمدولي خان چنين ماموريت مهمي دارد، به دنبال او برخاسته، حوالي رشت به او مي رسد و به ملاقاتش مي رود7 او را پند و اندرز مي دهد، حتي ترغيب به افراشتن پرچم مخالفت و فتح تهران! دريغ است كه افسانه پردازي فرزند رشديه ادامه مي يابد، زمان و مكان را در هم مي ريزد و مقدار زيادي دروغ تحويل خوانندگان مي گردد. نتيجة شمس الدين رشديه چنين است كه، با پند و اندرزهاي شادروان رشديه، محمدولي خان فرماندة نيروهاي مردمي مي شود! به تهران يورش مي آورد، آن هم با دوز و كلك و شب هنگام و با فريادهاي زنده باد محمد علي شاه براي رد گم كردن!

در پايان سال 1287 خورشيدي (آغاز سال 1327 ه.ق ) رشت به دست آزاديخواهان مي افتد، مردم سپهسالار را به رشت پذيره مي شوند، او را به فرماندهي نيروي شمال بر مي گزينند و به سوي تهران روانه شان مي كنند.

در 25 فروردين 1288 خورشيدي (23 ربيع الاول 1327 ه.ق) تهران به دست آزاديخواهان شمال به فرماندهي سپهدار و مشروطه خواهان جنوب به سركردگي سردار اسعد گشوده مي شود. محمدعلي شاه به سفارت روس در زرگنده پناهنده مي شود و مردم پس از بركناري او، احمد شاه را به شاهي بر مي گزينند.

سپهدار در كابينة نخست، وزير جنگ شد و در رمضان همان سال نخست وزير كابينه مي شود. در 1328 ه.ق به نمايندگي مجلس برگزيده شد.

سپهدار از كابينه يازدهم تا هيجدهم نخست وزير بود و افزون بر آن، پست وزارت جنگ و يا داخلي را نيز يدك مي كشيد.
خاستگاه اجتماعي:

محمدولي خان از بزرگ مالكان ايراني بود، اين بزرگ زميندار سرشناس، از رهبران اصلي حزب اعتداليون بود. وي به دليل خاستگاه اجتماعي، با هر گونه اقدام انقلابي و تغيير زير بنايي، ناگزير از دشمني و ستيز بود. كينه توزي وي به دموكرات ها و انقلابيون ، كينة شخصي (سپهدار) به تقي زاده، سليمان ميرزا، يا عمو اوغلي نبود، اين، كينه بزرگ زمينداري به بورژوازي ملي بود كه مي خواست به دور از چيرگي سرمايه داري خارجي و چپاول ناشي از آن، به شكوفايي اقتصادي دست يابد.

فاتح بزرگ تهران، بابت ماليات يك سال خود 72 هزار تومان بدهكار بود، وي نه تنها منكر پرداخت ماليات بود، بلكه بابت حمله به تهران ادعاي يك ميليون تومان هزينه مي كرد و مي گفت كه دولت بايد به خاطر خدماتش او را تا ده نسل از پرداخت ماليات بري بدارد!

تقي زاده در كتاب تاريخ اوايل مشروطيت ايران مي نويسد كه سپهدار مبلغ 800 هزار تومان به بانك استقراضي (بانك روس) بدهكار بوده است. مخبرالسلطنه مي نويسد كه ستارخان معتقد بوده كه سپهسالار با خرج كردن ساليانه 40 هزار تومان او و انجمن را كلافه كرده است. چرچيل ثروتش را بالغ بر سيصد هزار تومان مي نويسد.

مخبرالسلطنه از او چهره اي ناخوشايند مي نماياند، وي او را محرك قتل صنيع الدوله مي داند و سيدابوالحسن علوي او را يكي از اشخاص نمره اول خائن ايراني مي نامد، او كسي است كه دستور داد عارف را به خاطر شعري كه عليه او سروده بود، در بازار كتك بزنند.

ويكتور برار مي نويسد كه سپهدار در اوت 1908 هنوز هم در راس سپاهيان پادشاه، با انقلابيون مي جنگيد. ميرفخرايي نيز او را مغرور، خود پسند ولجوج مي داند.

سپهدار در كودتاي سيدضياالدين طباطبايي دستگير مي شود كه پس از چندي با ديگر زندانيان آزاد مي شود. وي در 1305 خورشيدي با خودكشي نقطه پاياني بر زندگي پرماجرايش مي گذارد. 
 

                                
                                               4
                         وجيه المله اي كه رنگ باخت