صفحه اصلي arrow کتاب arrow نگرشی بر روزنامه های فکاهی ایران
نگرشی بر روزنامه های فکاهی ایران
نگرشی بر
روزنامه‌های فکاهی ایران   
 
  دفتر یکم: چنتة پابرهنه، بهلول، تشویقنسیم شمال (دوره‌های 3-1) 
 
  غلامحسین مراقبیتهران 1378
  موسسه نشر ملك
    
× نگرشی بر روزنامه‌های فکاهی ایران
× مؤلف: غلامحسین مراقبی
× چاپ ا ول: پاییز 1376× چاپ دوم: پاییز 1378
× تیراژ:  2000جلد
× شابک0-20-91593-964 ISBN 964-91593-2-0      



پیشگفتار
 
پیش از آغاز نوشتار در این‌باره، باید نخست مفاهیم فکاهی، طنز، هجو، و ذم  را شکافته و مرزبندی هر یک را مشخص نماییم. زیرا که نبود تعریف مشخص و سردرگمی در مرزبندی هر یک از مفاهیم یاد شده و یا در هم آمیختن آنها، ما را به کجراهه خواهد کشانید. ناگفته نماند که در ادبیات دیرین سال پارسی، همگی این مفاهیم را در مقوله‌یی به نام هزل می‌گنجاندند و سرایندگان با دیدگاههای خاص و با اهدافی گوناگون بدان می‌پرداختند. بر این پنداشت، ناگزیر از پرداختی کوتاه در شناخت این مقولة درهم آمیخته هستیم. هزل در واژه‌شناسی به معنی و مفهوم شوخی، و هر آنچه که جد نباشد، اطلاق می‌شود. در تاریخ شعر و ادب پارسی، بیشتر سرایندگان به آن پرداخته‌اند و اندک شماری نیز به آن باور نداشته و سرودن آن را کوچک شمردن خویش می‌پنداشتند. از آنان که هزل را نکوهیده‌اند، ناصرخسرو است، وی تا آنجا پیش رفته که آن را کفر و مخالف اسلام می‌داند:  که هزل گفتن کفر است در مسلمانی

  ناصرخسرو گرچه به گفتة خویش از هزل گریزان است، اما در جای جای دیوانش از مخالفانش و ناآگاهان بدگویی می‌کند و آنها را خر و چهارپا می‌نامد و آرام و با احتیاط به سرزمین رنگارنگ و پرکشش هزل سرک می‌کشد:
تا مرد خر و کور و کر نباشد

  از کار فلک بی‌خبر نباشد. (ص 359)

این تندگویی را بارهای دیگر در قصیده‌هایش آشکار می‌بینیم:
اگر با خرد جفت و اندر خوریم
سزد گر خری دور باشیم از آنک

  غم خود چو خر چند و تا کی خوریم
خداوند و سالار گاو و خریم
(ص 503)

بیچاره شاعر آرمان‌گرا می‌بایست از مردم رنج‌ها دیده باشد که آنان را این گونه به انگاره می‌کشد:
از بهر چه این خر رمه بی‌بند و فسارند؟

  یک ذره نسنجند، اگر بیست هزارند (ص 519)

شاعر خود تبعید کرده و پناهیده به یمگان، گاه چنان از دست «عوام» به ستوه می‌آید که ناگزیر درد گران جانش را با پیامبر بازگو می‌کند و بار دیگر «امت» را چهارپا می‌خواند:

 


امتت را چون نبینی بر چه سانند، ای رسول؟
چون فقیهان خوانم اینها را که علم فقه را

  بیشتر جز مر ستوران را نمانند، ای رسول...
جز که از بهر ریاست می‌نخوانند، ای رسول
                        
    (ص 541 و 540) 

 


 
         
بار دیگر این شاعر اندرزگو، به هنگام گفتار با «ناصبی» خویشتن‌داری از دست می‌نهد و بی‌مهابا به درشت‌گویی با سنی‌ها برمی‌خیزد، او از بدگویی «ذم» گاه فراتر می‌رود و به دام کینه‌توزی فرو می‌غلتد. عبدالواسع جبلی نیز در همین ردیف است که به خود می‌بالد، می‌نازد و می‌سراید:
در پای جاهلان نپراگنده‌ام گهر
وین فخر بس مرا که ندیده است هیچ‌کس

  وز دست سفلگان نپذیرفته‌ام عطا
در نثر من مذمت و در نظم من هجا


 
نیز از پشینیان که سخت با هزل درا میرزا آقاخان‌کرمانی است. او در سالارنامه پیش‌اندیش کسروی می‌شود و همگی شاعران از رودکی، فرخی، سنایی، عراقی، سعدی تا صبا و قاآنی را تولیدگران گدایی، لاابالی‌گری، نابکاری و «بغض رذایل» می‌داند و بی‌واهمه می‌نویسد: آنچه هزل و مطایبه پرداخته‌اند، فایده‌یی جز شیوع فسق و فجور و رواج فحشاء و منکر نکرده است. میرزا آقاخان نه تنها به هزل می‌تازد که تغزل، عرفان و تصوف را نیز ناپسند و پدیدآورندة فساد و تباهی می‌نامد.   و از این گروه کوچک که درگذریم، دیگر سرایندگان هزل را پذیرفته، آن را به کار گرفته و گاه نیز ضرور و پیوستی بر جد دانسته‌اند. سرآمدان هزل در ایران سعدی، وطواط، سوزنی، عبیدزاکانی، مهستی گنجوی، مولوی، وحشی، یغما، قاآنی، ایرج، عارف، عشقی و ...اند که هر یک در رشته‌یی از هزل قلمفرسایی کرده‌اند. رویکرد دسته‌یی از شاعران به سکس و هم‌ جنس بازی از دیگر رخساره‌های هزل و برای جلب توجه خواننده است، زیرا این رویکرد در بسیاری موارد به قصد تفنن و هزل‌گویی است. مولوی هزل را دارای نتایج اخلاقی و آموزشی می‌داند، با این گمان که خواننده در آن ژرف‌اندیش باشد:

 


هزل تعلیم است، آن را جد شنو
هر جدی هزل است پیش هازلان

  تو مشو بر ظاهر هزلش گرو»
هزل‌ها جد است پیش عاقلان
                            (ص 802)
 

 


                                                                                                
         
پیامد این دریافت است که مولوی گاه باورداشت‌های اخلاقی و فلسفی خود را در پوشش هزل منظوم می‌کند که نمونة این نتیجه‌گیری را مولوی پس از سرایش داستان درخت امرود در صفحة 802 با خواننده در میان می‌گذارد.او در این داستان سخن از مکر زنان می‌راند و همان‌گونه که عوفی در جوامع‌الحکایات و لوامع‌الروایات، سخت در اندیشة مکر زنان است و پر واهمه داستان‌هایی از دامگذاری آنان می‌سراید، مولوی نیز در این داستان همان ترفند را در داستانی دیگرگونه، بی‌شرم و آزرم واژگانی به نظم در می‌آورد. مولوی در هزل‌سرایی آنگونه پیش می‌تازد که داستان نصوح را در صفحة 937 به نظم در می‌کشد، به کارگیری واژگان جنسی در فرهنگ مولوی کاری‌ست پیش پا افتاده و ساده، تا آنجا که او از بکارگیری نام اندام و کاربری جنسی نمی‌هراسد. او در صفحة 950 مثنوی بار دیگر از یک لوطی و کردار جنسی او بی‌کراهت گفتار یاد می‌کند. نیز در 951 مخنثی را مخاطب قرار داده و او را سرزنش می‌کند. باز هم در صفحة 993 در داستانی از واعظی مسئله‌گو، به هنگام طرح کوتاهی یا بلندی «عانه» پرده از رازهای سر به مهر اجتماعی در خود گرفتار برمی‌دارد و ناآگاهی مقلدان را سرزنش می‌کند که چگونه «جوحی» به سادگی و بی‌هیچ دشواری در خیل زنان می‌نشیند، در اندیشة کامجویی ترفندی ساده لوحانه بکار می‌برد بی‌آنکه از پیامد کار بهراسد. دریغا که مجالی برای پردازش برهنه‌گویی هزل مولوی نیست که امید در فرصتی بهنگام و بهنجار آن را برتابانم. گفتن از هزل مولوی بی‌یاد هزل پردازی سعدی ستم بر «هازلان» است. گلستان بخصوص بابهای پنجم و ششم آمیخته‌یی از هنر طنز است، نیز در جای جای دیوان، بویژه در مطایبات، بی‌پرده از روابط جنسی می‌گوید، بی‌آنکه به حجب کلام گرفتار شود؛

 


امرد آنگه که خوب شیرین است
چون به ریش آمد و به لعنت شد

  تلخ گفتار و تندخوی بود
مردم آمیز و مهر جوی بود
                             (صفحة 135)
  

 


 
         
 
زبان سعدی در نثر و قطعات بیشتر آمیخته به طنزی شیرین و دلچسب است، حتی در نگار نامه‌هایش؛ خواجه شمس‌الدین صاحب دیوان در نامه‌ای می‌پرسد که حاجی بهتر است یا عامی؟ پاسخ سعدی چنین است: «العجب پیادة عاج چون عرصة شطرنج به سر می‌برد فرزین می‌شود، یعنی به از ان می‌شود که بود و پیاده عاج بادیه می‌پیماید و بتر از ان می‌شود که بود!
از من بگوی حاجی مردم گزای را
حاجی تو نیستی شتر است از برای آنک

  کو پوستین خلق به آزار می‌درد
بیچاره خار می‌خورد بار می‌برد

  
صاحب دیوان از او می‌پرسد علوی بهتر است یا عامی؟ و سعدی به زیبایی می‌‌نگارد:
به عمر خویش ندیدم من این چنین علوی
به روز حشر همی ترسم از رسول خدای

  که خمر می‌خورد و کعبتین می‌بازد
که از شفاعت ایشان به ما نپردازد
                         
(صفحة 915)
 

 


 

 


         
هزل در ادبیات ما چنان گسترده است که بی‌واهمه می‌توان گفت نمی‌توان دیوانی را گشود و شاعری را نیافت که به شاخه‌های گونه‌گون طنز نپرداخته باشد. به هنگام پایانة کلام جای دارد که از رستم‌الحکما یاد کنیم که اثر ماندگارش رستم‌التواریخ و نثر شوخگینش نقبی‌ست به جامعة واپس زدة ایران صفوی و زندیه.   برخی از سرایندگان نیز بیشتر به هزل پرداخته‌اند تا به جد که این پرداخت بیشتر را ناگزیر از توجیه بوده‌اند. سنایی در این توجیه، آموزش و فراگیری را هدف هزل می‌داند:
هزل من هزل نیست، تعلیم است
گرچه با هزل جد بیگانه است
شکر گویم که نزد اهل خرد

  بیت من بیت نیست، اقلیم است
هزل و جدم هم از یک خانه است
هزلم از جد دیگران خوشتر

  
گروهی دیگر از سرایندگان، مفهومی خاص در راستایی خاص، از آن ساختند، برخی چون عبیدزاکانی از آن سلاحی ساختند تا انتقام خویش را از جامعة فرو شده در تباهی، بگیرند:
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

  تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی

نیز شاعرانی هزل را آوردگاه خویش ساختند، دشمن را به کارزار طنز کشاندند و با خشمی کینه‌توزانه، حیثیت اجتماعی دشمن را مثله کردند. ایرج میرزا به دلیل روانی بیان و برهنگی واژگان از سرامدان این گروه از شاعران است.دسته‌یی دیگر نیز برای جلب نظر و طرح خویش به سرودن اشعار صرفاً سکسی روی آوردند، اینان روابط جنسی را عریان به تصویر کشیده و کامجویی را به گونه‌یی فزاینده و بیمارگونه طرح کرده‌اند، مثنوی لیلی و مجنون به دست شاعری اصفهانی در پوششی کاملاً سکسی بازسرایی می‌شود، خاکشیر اصفهانی نیز در محل درآمد کاسبکارانی می‌شود که در این پهنه یکه تازی می‌کنند. سهراب خان گرجی در نوشتن خاطرات پیشگام می‌شود و رسالة فجوریه را می‌نویسد تا رازگشای آن باشد که زنان و غلامان در این ملک تر دامن‌اند! بسیاری دیگر از آن قداره ساختند تا در چارسوی فرهنگ و ادب باجگیری کنند، همچون: انوری، سوزنی و طواط و ... برفراز این سمت ‌و سوهای گوناگون، جامی به پالایش هزل کوشید و آن را، پیراسته از کینه و دروغ، آراستگی آیین خردمندان و شادمانة زندگی دانست و بر نیاز آن پای فشرد: 
باغ خنده ز گل خندان است
خنده، هر چند که از جد دور است
دل شود رنجه ز جد، شام و صباح
جد بود پا به سفر فرسودن
گر نه آسودگیت رنج زدای
لیک هزلی که نه از دود دروغ
تخم کین در دل دانا کارد
شو ز فیاض خرد تلقین جوی

 
  خنده آیین خردمندان است
جد پیوسته، نه از مقدور است
می‌کن اصلاح مزاحش به مزاح
هزل، یک لحظه به راه آسودن
شود، از رنج در افتی از پای
برد از چهرة قدر تو فروغ
خوی خجلت به جبین‌ها آرد
راست گو، لیک خوش و شیرین گوی!

   
هر چه بیشتر کندوکاو کنیم و پی جوی سرایندگان و اهدافشان از سرایش هزل شویم، به دلیل گستردگی و پراکندگی نگرشی هر یک، ببیشتر سردرگم می‌شویم، از این رو ناگزیر از بخش‌بندی و ارائة تعریف و شناخت مشخص از هر یک از مفاهیم نهفته در هزل هستیم، که در دنبال به آنها می‌پردازیم:  طنز: شیوه‌یی در گفتار و نوشتار است که موضوع را به جد نمی‌شکافد و حقایق و گفتنی‌ها را در پوششی از شوخ‌طبعی ارائه می‌دهد. این پوشش می‌تواند گاه رنگی از لبخنده و گاه زهر خنده داشته باشد. در این شیوه از نوشتار، که بیشتر مورد نظر ماست، نویسنده یا شاعر با طرح به ظاهر جدی موضوع، و یا برعکس، با ظرافت و نکته‌سنجی نکاتی ابهامی و ظریف در اثر می‌گنجاند که خواننده را بر خلاف ظاهر اوضاع به تفکر وادارد. می‌توان گفت که طنز زنگ تفریح خردورزان و روشن‌اندیشان است و اینانند که به آن شکوه و رنگ و بوی اجتماعی می‌دهند. گفتنی است که انگیزة پدیداری این گونه شیوه‌های نوشتاری به دلیل نبود یا کمبود آزادی اجتماعی است. شکوفایی آن نیز به هنگام رودررویی آزاداندیشی با سرکوبگری‌های اجتماعی است. شاعر یا نویسنده در رودررویی با اوضاع زمان، بیشتر به نماد روی می‌آورد، که این گونه در ادبیات ما بسیار رایج است. نمودار روشن این باور، پیش‌گفتار نصرالله منشی در کلیله و دمنه از زبان برزویة طبیب، یا مثنوی پایدار و دل‌انگیز عبید در نقد ریا و زهد دروغین فقیه کرمانی، به نام موش و گربه است. نمادگرایی در ادبیات پارسی، چنان جای گرفته که کمتر شاعری می‌بینیم تا به دور از این گریزگاه باشد. مولوی، پروین، ایرج، عنصرالمعالی، جامی، رودکی و ... بهره‌گیران بیشتر نمادند. در اینجا به جاست که از کتاب زیبا و خواندنی کلثوم ننه یاد شود، این کتاب که عقاید‌النساء نیز خوانده شده، نوشتة آقا جمال خوانساری فرزند یکی از شاگردان میرداماد است. در این نوشتار، رفتار و کردار و باورهای زنان به طنز نقادی شده است. افضل علمای زنان که نامشان در کلثوم ننه یاد شده، احکام و فتاوای خود را دربارة زنان و باورها و رفتارشان صادر می‌کنند، این علمای پنجگانه در همه مورد نظر می‌دهند، از آیین شوهرداری تا صیغة خواهر خواندگی و آداب حجاب... کتاب کلثوم ننه نقبی است به درون دنیای سر به مهر زنان ایرانی در سده‌ها میانی. گفتنی است که هدایت با بهره‌گیری از کتاب کلثوم ننه نام افضل علمای زنان را در توپ مرواری یاد می‌کند. هدایت در این نوشتار به پژواک باورداشت‌های کهنه باوران برمی‌خیزد. از دیگر آثار طنز، کتاب موفق وغ وغ ساهاب است. هدایت در این اثر طنز را به خواننده می‌آموزاند و نشان می‌دهد که در این زمینه تا چه اندازه پویا و پربار است. کتاب تأدیب‌النسوان نوشتة شاهزاده والی طنزی است مردانه که در زمان ناصر‌الدین شاه علیه زنان منتشر می‌شود و زنان را ناقص‌العقل و نیمه مسلمان می‌نامد. پس از نگاشتن آن بی‌بی خانم استرآبادی بی‌واهمه، طنزنامة معایب‌الرجال را در نقد مردان و رفتار و گفتارشان نوشت، تلخ نوشت و تند و تیز و درشت‌گوی. این کتاب به کوشش خانم افسانة نجم‌آبادی در 1371 در شیکاگو چاپ گردیده است. دریغ است که در اینجا از طنزنامة التفاصیل، نوشته و سرایش فریدون توللی یادی به میان نیاید، نیز بجاست که از نوشتار خوب و موفق جیمزموریه به نام حاجی بابای اصفهانی یاد شود.پوشش شوخ‌طبعی در طنز بسیار نازک است و گاه نادیدنی، که اگر از این مرحله فراتر رود به قلمرو فکاهی فرو خواهد غلتید. فکاهی: خط میانه‌یی بین طنز و هجو است که از هر دو بهره‌گیری می‌کند. این شیوه اگر اصیل باشد و پای‌بند به اندیشه، در پوششی از شوخی و خنده لبی به طرح مسایل جدی برمی‌خیزد و در جامعه‌یی که مجال آزادی گفتار و نوشتار نیست، به نقد خندان می‌پردازد. این شیوه ارثیه‌یی از سرایندگان هزل‌سرا و تلخکان درباری است. زمانی که کسی را یارای انتقاد نبود و کسی نمی‌توانست جلودار ستمروایی ستمگران باشد، تنها بذله‌گویان و تلخکان بودند که می‌توانستند آبی بر آتش خانمانسوز خودکامگان فرو پاشند.  در این زمینه، داستانهایی نه چندان کم، حکایت از خدمات ارزنده اینان دارد. در این داستان‌های بجا مانده، رفتار و گفتار تلخک‌ها گرچه رویه‌یی از مسخرگی دارند، اما کار و گفتارشان درست، بجا و خردمندانه است، نکته‌گیری ایشان زیبا و ظریف و بسیاری مواقع هنرمندانه است، و آنگاه که این گفتار و رفتار توسط طنزسرایی چیره‌دست بازسازی می‌شود، به زیبایی هر چه تمام‌تر بر دل می‌نشیند، حتی اگر گفتار به واژگان شهوانی آغشته شوند، زمانی که رسانه‌های گروهی وجود خارجی نداشت و شاهزادگان و حکومتگران به دلخواه و بی‌واهمه و بی‌نیاز به پاسخگویی کردارهای خویش، به هر کاری دست می‌زدند، تنها تلخکی دلسوخته، آگاه و دل به مردم سپرده بود که می‌توانست با زهرابة کلام خویش، در رفتاری شوخگین، جانی را هستی دوباره بخشد و ستمگری خشمگین را بر سر رحم آورد. یادماندة گفتار تلخکان و بذله‌گویان، گاه نشانگر دادخواهی مردم در کارزار درباریان است، اما در بیشتر موارد نشانگر رفع بی‌حوصلگی و اندوه پادشاهان است، از این رو و به این انگیزه است که از آنان کمتر نشانی بجای مانده، جز انگشت‌شماری که ماندگار آنان بخاطر یاریگریشان بوده است. ملانصرالدین، بهلول، جُحی یادگار این دورانند.   پس از برچیده شدن بساط خودکامگی و رونق مشروطه، تلخک‌ها و بذله‌گویان از دربار رخت بربستند و شیوه دیگرگون شد، آنان که هدفشان شادمان ساختن مردم از راه حرکات و رفتار خنده‌ناک بود، یا به تماشاخانه‌های کوچه بازاری روی آوردند و یا به فکاهه‌گویی پرداختند، برخی از اینان، توانستند هرازگاهی موفقیتی به دست آورند و این تنها زمانی بود که طنزپردازان و فکاهی‌نویسان آگاه، در شرایط دموکراسی و یا ضعف دولت مرکزی، توانمند به نشر مطالب خود می‌شدند. تاریخ فکاهی‌نویسی در ایران، خود گویای راز و رمزها و افت و خیزهای بی‌شماری است که می‌کوشیم در پرداخت و شناخت هر نشریه، به کوتاهی از آن سخن بگوییم و در این مجموعه که از پی خواهد آمد، به بررسی تاریخی این شیوه خواهیم پرداخت.پدیدة فکاهی‌نویسی نتیجة گسترش و دگرگونی‌های اجتماعی بود که از این زایش، هنرمندان پای به میدان نهادند و قلم را، به جای زبان بذله‌گویان، در تلطیف حکمرانان و زمامداران به کار گرفتند. پیشرفت و گستردگی هنر، در رهجویی و فرانگری این شیوه مؤثر افتاد و هنرمندان توانستند با طراحی کاریکاتور و میدانداری نقاد و شوخ‌طبع ره به سوی کمال بسپردند. این دگرگونی و فرازاندیشی نتیجة انقلاب مشروطه بود که ره‌آوردی از رابطه با آزاداندیشان برون مرکزی و دریافت آگاهی بود. گفتنی است که در شرایط دیکتاتوری فکاهی‌نویسی افت هنری پیدا کرده و به نشیب‌سار جوک‌گویی و دلقک‌بازی فرو می‌غلتد، در این اوضاع، طنزپردازان ناگزیر از خموشی‌اند و میدان برای جوک‌پردازان باز می‌شود، بجای وغ وغ صاحاب و التفاصيل، کتاب‌های نمکدان و رباعیات خیام و سهیلی و... چاپ می‌شود. هجو: فروکش کلام و به گونه‌ای، تروریسم اندیشه است. کلامی است یورش‌بر، پرده‌در و به آهنگ بی‌آبرویی. زشتی‌ها را بزرگ‌نمایی می‌کند، خواه زشتی رخسار و پیکر باشد و خواه کاستی‌های جان. واژگان در هجو، برهنه‌اند و تیز تا تن و جان مخالف را بخلد و بیازارد. در این زمینه، شعر یکه‌تاز بوده و شاعران بسیاری، از ناگزیری و درماندگی، تن به این شیوة بیان سپرده‌اند. با این روش گفتاری، شاعر می‌کوشد تا انتقام خود را از منتقم بگیرد و داد از بیدادگر بستاند. شاعر در این شیوة گفتاری از دشنام سر بر نمی‌تابد و از تهمت و افترا دریغ نمی‌ورزد. در این شیوه، شاعر به نمایاندن نقاط ضعف و کاستی‌های دشمن خود می‌پردازد و از پرداختن به انحطاط و فروپاشی اخلاق ابا ندارد، برخی از شاعران سلاح هجو را همچون آخرین تیر ترکش در نبرد با بیدادگر به کار گرفتند که سرآمد این هجویه‌ها، سرودة معروف فردوسی درباره سلطان محمود است که برای فروکشیدن او از جایگاه بلندش، خاستگاه اجتماعی وی را هدف قرار می‌دهد. سلطان محمود که گفته بود به ازای هر بیت، یک سکة زر صله می‌دهد، با دورویی حسن میمندی، وزیر شاه، پاداش فردوسی را 000/60 درم سیم داد، ایاز کیسه‌های سیم را به نزد فردوسی برد. فردوسی در حمام بود. در برابر چشم فرستادة محمود، 20 هزار درم به گرمابه‌دار داد و 20 هزار درم به فقاعی داد و 20 هزار درم مانده را به فرستادة شاه بخشید و از بیم خشم شاه، پایتخت را ترک گفت، به مازندران گریخت و سرزمین دیوان پذیره‌اش شد. فردوسی محمود را هجو گفت. محمود از نپذیرفتن صله در خشم شد، وزیر آتش خشم شاه را شعله‌ورتر کرد، بطوری که گفت: فردا این قرمطی را به زیر پای فیل خواهم انداخت. شاعر پیر سرانجامی چون ناصرخسرو یافت، فراری از خشم توفنده و اهریمنی پادشاهی که دستهایش به خون بیشمار بیگناهان دیگراندیش خونین بود، خون رافضی، قرمطی و هندی در تالاب دربار محمود به هم می‌پیوستند تا روزگاری حکایتگر مظلومی اندیشه‌های آزاد باشند، گرچه در سالهای پسین به یاری وزیری نیک‌اندیش، محمود از کردة خویش پشیمان شد، فردوسی را بخشید و زر برایش فرستاد، اما دریغا که زمانه دیگر شده بود. فردوسی آواره و پای خسته، پس از سالی چند، به توس برگشت. بیش از هشتاد سال داشت. سرانجام به سال 411هـ.ق در 83 درگذشت. آخوند درباری توس اجازه نداد که در گورستان مسلمانان به خاکش سپارند، رافضی از نظر شیخ مسلمان نبود. او را در باغ ملکی‌اش دفن کردند. نظامی عروضی می‌نویسد که از دروازه‌یی سکه‌های زر را برای فردوسی می‌آوردند و از دروازه‌یی دیگر جنازة او را بیرون می‌بردند. صلة محمود را به دختر شاعر عرضه کردند و دختر آزادة ایرانی به راه پدر رفت و 000/60 سکه زر محمود را نپذیرفت. بسیاری از ویراستاران و فردوسی‌شناسان باور دارند که بسیاری از بیت‌های هجونامه ساختگی است. به هر رو آنچه که در پی می‌آید، برخی از بیت‌هایی است که زیر عنوان هجونامة فردوسی گرد آمده است، و چه باشد، چه نباشد، دستچینی است از اشعار فردوسی و افزوده‌هایی از هم آوایان فردوسی، یا به سخنی دیگر، اندوهان ستم‌کشیدگان است از زبان فردوسی، که در برخی بیت‌ها رنگ کینه دارد:
ایا شاه محمود کشورگشای
گر ایدون که شاهی به گیتی تو راست
ندیدی تو این خاطر تیز من

 
  ز من گر نترسی، بترس از خدای!
بگویی که این خیره گفتن چراست
نینديشی از تیغ خونریز من

   
پس از این سرآغاز، فردوسی یا بهتر بگوییم نسخه‌پردازان با سلیقة شخصی و آرمانگرایی‌های خودشان به دفاع از مذهب فردوسی رافضی می‌پردازند، یا به سخنی دیگر و به گفتة شادروان سعیدی سیرجانی، رندان برای نجات شاهنامه از بیم کارگردانان تعصب و قشریگری، بیت‌هایی در وابستگی شاعر به اخلاق‌الاشراف در هجونامة وی گنجانده‌اند. به هر رو، پس از 27 بیت، تهدید سلطان محمود را واگویه می‌کند، زیرا محمود پادشاه توانمند و مورد تأیید خلیفة عباسی، خشمگینانه گفته بود که: فردا این قرمطی را به زیر پای فیل خواهم انداخت!
مرا سهم دادی که در پای پیل

 
  تنت را بسایم چو دریای نیل

   
پاسخ مدافعان روشن است؛ نترسیدن، از آن رو که دل به مذهب تشیع، مذهب نسخه‌پردازان، سپرده است! پس از 28 بیت شرح روزگاران و یاد دلیران، شاعر یا دوستداران فردوسی پرخشم و بی‌واهمه به پادشاه جسور و توانمند یورش می‌برند:
جهاندار اگر نیستی تنگدست
چو دیهیم دارش نبد در نژاد
اگر شاه را شاه بودی پدر
و گر مادر شاه بانو بدی
چو اندر تبارش بزرگی نبود
به پاداش گنج مرا در گشاد
فقاعی بیرزیدم از گنج شاه
فقاعی به از شهریار این چنین
پرستارزاده نیاید به کار

  
  مرا بر سر گاه بودی نشست
ز دیهیمداران نیاورد یاد
به سر بر نهادی مرا تاج زر
مرا سیم و زر تا به زانو بدی
نیارست نام بزرگان شنود...
به من جز بهای فقاعی نداد
از آن هم فقاعی خریدم به راه
که نه کیش دارد، نه آیین و دین
اگر چند دارد پدر شهریار

بسیاری نیز، با آگاهی به تأثیر ویرانگر هجو در مخاطب، آن را دکانی برای کسب درآمد درآوردند: انوری بی‌پرده با سلاح هجو به باج‌ستانی می‌پردازد:
اگر عطا ندهندم، برآرم از پس مدح

  به لفظ هجو، دمار از سر چنین ممدوح

   
 تاخت‌وتاز انوری در چار سوی باج‌ستانی تا آنجا پیش می‌تازد که دشنام در دیوانش جای خوش می‌کند:
انوری نام هجو می‌نبرد
...خر نام می‌برد، اما

  
  کز تواش چشم پر عطاست هنوز
می‌نگوید که در کجاست هنوز!

    
چه بسیار بودند شاعرانی که انوری رسول رسالتشان می‌بود. این گروه واهمة نام و ننگ نداشتند و آشکارا «حق و حساب» می‌خواستند؛ وحشی آشکارا می‌گوید:
خواجه وجه برات خود بدهد
یا زرم را به کس حواله کند

  
  تا مرا گفتگو نباید کرد
تا مرا هجو او نباید کرد

    
جمال‌‌الدین عبدالرزاق با همة مذهب‌گرایی‌اش به روا بودن هجو باور دارد:

 


اگر در شعر من زین پس یکی بیت هجاگفتم
روا باشد هجای آن که حق من کند ضایع


  
  مرا معذور باید داشت چون آن یتمی‌‌خوانی
بخوان لایحب‌الله اگر قرآن همی دانی

                          
 (ص 425)    

 


 
         
گرچه جمال‌الدین عبدالرزاق در جایی دیگر از هجوگویی سرباز می‌زند و هجو‌گویی‌هایش را حاشا می‌کند و می‌گوید:

 


مرا خود نیست عادت هجو گفتن
معاذاله که من کس را کنم هجو

  
  که کردستم طمع زین قوم کوتاه
ز مدح گفته نیز استغفرالله
                                 
 (ص 425)
    

 


 
         
عبدالرزاق همانگونه که به دروغ مدیحه‌سرایی‌اش را انکار می‌کند، زیرا که در سراسر دیوانش به مدیحه‌ها برمی‌خوریم، نیز در جای جای و به مناسبت به هجو مخالفان و حتی گاه هم‌شهریانش پرداخته است:
سگ به از مردم سپاهان است

 
  به وفاق و وفا و پویه و دم...

   
(ص 419)

 


       
او در جایی دیگر و بار دیگر مردم اصفهان را- که هرجا مجالی یافته هجوشان کرده است- به دو گروه مخدومان و خادمان بخش‌بندی می‌کند و تلخ و درشتناک با ستایش مخدومان، گروه انبوه دیگر را آزارنده و وحشت آفرین وصف می‌کند:
به خدایی که هر که بندة اوست
کاصفهان بی‌حضور مخدومان

  
  در دو عالم حقیقت آزارست
اصفهان نیست، وحشت آبادست

    

 


 


(ص 387)
         
عبدالرزاق در هجو کسی که برایش شرابی ناگیرا فرستاده چنین می‌گوید:
... شیشه‌یی خرد بود و آبی زر
گفتی آن زن به مزد بیمار است

  
  گنده‌تر زانکه از قضیب برند
کاب چونین بر طبیب برند

    

 


 


(ص395)
         
ایرج سرآمد هجوسرایان معاصر است. اگرچه قاآنی نیز در این زمینه چیره‌دست است و به خاطر استواری اشعارش، هجوهایش نیز سرآمد است. قاآنی در پریشان به طنزسرایی می‌پردازد و در برخی قطعات، همچون گفتگوی دوالکن، توانمندی خود را در سرایش به نمایش می‌گذارد، دریغا نارویشی اندیشه در باور قاآنی، توانایی او را به هرز برده است، او با اینکه استوار می‌سراید، اما زبانش کهنه است و ناسازگار با زمانة رو به دگرگونی، اما ایرج زبانش روان و مردمی است، در هجوهای ایرج دشنام جایگاه خاصی دارد، سرایندة عارفنانه گرچه ادعا می‌کند که: 
مرا از فحش دادن عار باشد

  
  که فحش آیین سردمدار باشد

   

 


 


(ص 151)
         
اما این تنها یک ادعاست و به دروغ می‌ماند، زیرا در مورد ورم بیضه‌اش می‌گوید:
چنان از باد و دم سرشار گشته

  
  که پنداری سپهسالار گشته

   

 


 


(ص 151)
         
ایرج چون به سلاح هجو مسلح است، عامل بیکاری‌اش را چنین یاد می‌کند:
جاکشی آمد و معزولم کرد

  
  سه مه آواره و بی‌پولم کرد

   

 


 


(ص 122)
         
طنز ایرج به همراه زبان برهنه‌اش سرآمد است، با کم‌ترین واژه حکم صادر می‌کند:
آنچه عقل تو در آن‌ها مات است

  
  تو بمیری همه موهومات است

   

 


(ص 223)

 


         
یا در شعر زیر که رندانه پرده از روابط نهفتة اجتماعی برمی‌دارد:
به انگشتان پا از زیر کرسی

  
  ز کس‌ها کرده‌ام احوالپرسی

   

 


 


(ص 225)
         
این شاعر پرده‌در و برهنه‌زبان، از هیچ‌کس واهمه ندارد، وثوق‌الدوله را به بدی یاد می‌کند و قوام‌السلطنه را نیز «دزدکت بسته» می‌نامد و این زمانی است که قوام نخست‌وزیر است!:
که گمان داشت که این شور به پا خواهد شد
دور ظلمت بَدَل از دور ضیاء خواهد شد
مملکت باز همان آش و همان کاسه شود


  
  هرچه دزد است ز نظمیه رها خواهد شد
دزدکت بسته رییس الوزراء خواهد شد
لعل ما سنگ شود، لؤلؤ ما ماسه شود
                                (ص 213)
    

 


 

 


       
میرزادة عشقی گرفتار هجو متعفن است، او در مبارزة سیاسی کم می‌آورد و ناگزیر به دشنام دست می‌برد، آن هم دشنام متعفن!
 
دولت به ریش زرد ظهیر آب رو گرفت

بعد از دو سال خواست تدین کند نماز

 
  کناس را بیار، که کابینه بو گرفت
با فاضل آب حوض سفارت، وضو گرفت

    

 


(ص 417)
در شعر عشقی هجو رکیک است:
ای وحید دستگردی شیخ گندیده دهن

 
  ای بنامیده همی گند دهانت را سخن

   

 


(ص 417)
و در این دشنام و زشت‌گویی‌ها، کسی را بی‌بهره نمی‌‌گذارد:
تدین آن سفیه کهنه مشتی

صبا آن بی‌شعور بد قیافه

  نشیند عصرها در توی هشتی...
نموده گوز جمهوری کلافه

    

 


(ص 287)
و چون دریده‌گوتر می‌شود، ناگزیر همه را و یکجا دشنام می‌گوید:
بعد از این بر وطن و بوم و برش باید رید

  به چنین مجلس و بر کر و فرش باید رید...
                                     
(ص 423)
    

 


 
لاهوتی نیز با همة خویشتن‌داری و متانت‌اش، گرفتار دام هجو می‌شود:
تفو به غیرت آن بی‌حقوق بی‌ناموس

  که بعد ازین همه زشتی پناه برد به روس

   
ذم: گونه شعری است در نکوهش که شاعران در این گونه اشعار، زشتی و ناپسندی (موضوع) را برشمرده و در موارد آموزشی، پرهیز و کناره‌گیری از آن را به خواننده گوشزد می‌کنند. بیشترین کاربرد این گونه اشعار در اخلاق و اعمال و آرای ناستوده و نکوهیده است، هم‌چون؛ مذمت دنیاپرستی و... افزون بر این، شاعرانی نیز این گونة شعری را در نکوهش مخالفان و دشمنان به کار برده‌اند که در آنها بدیهای مخالفان نمایانگر است. تفاوت ذم با هجو در آنست که در ذم، گفتار جدی است و در طنز پوششی از شوخی به چشم می‌‌خورد.اینک که به طور کوتاه به مفاهیم عام طنز، فکاهی، هجو و ذم، پرداختیم، سزاست که نوشتار خود را درباره فکاهیات گسترش دهیم و نیز نگرشی کوتاه بر تاریخچه فکاهی ‌نگاری داشته باشیم. یادمان باشد که اگر کاربری طنز برای روشن‌اندیشان است، اما فکاهیات برای سرگرمی توده‌های مردم است و زمینة آن نیز گسترده‌تر. یادآوری کردیم که فکاهیات بر دوگونه است: 1- فکاهیات گفتاری. 2- فکاهیات نوشتاری. که می‌کوشیم به کوتاهی بر بخش نخستین نظری بیفکنیم، زیرا که فکاهیات گفتاری، به دلیل مکتوب نشدن، فاقد تاریخچه و آثاری مدون است و ناگزیر باید از لابه‌لای آثار گذشتگان به آن دست یافت. نخستین کسی که ما را به یک شوخ و بذله‌گو و روبرو می‌کند، عبیدزاکانی است. وی با یادآوری شیرین رفتاری و خوش‌گفتاری و بذله‌گویی‌های طلحک، ما را با حال و هوای دربار سلطان محمود آشنا می‌کند. محمود پادشاهی است توانمند و خودکامه که در تاریخ با هفده بار لشکرکشی به هندوستان و کشتار و چپاول هندویان و غارت اماکن مذهبی آنان و همچنین، با کشتار مخالفان، به اتهام قرمطی بودن و بیا رفض از اسلام، شهره است. او کسی است که از خلیفة عباسی لقب یمین‌الدوله گرفت و مخالفان را از او بیم و وحشتی عظیم در دل بود، با این اوصاف، وی دل به غلامی سیاه چرده به نام ایاز سپرده بود. در دربار چنین ستمگری است که طلحک بی‌محابا ترکتازی می‌کند و عبید با یاد پاره‌ای از بذله‌سرایی‌های طلحک، فساد دربار سلطان محمود را بر ما می‌نمایاند و چنین است نیز یادمانده‌های کریم شیره‌ای در دربار ناصر‌الدین شاه و شیرین کاریهای ملانصرالدین و حاضرجوابیهای بهلول.    گرچه هدف ما در این مجموعه شرخ و بسط آثار مکتوب، جز روزنامه و مجله، نیست، اما چون ناگزیر از پرداختی گذرا به تاریخ و سوابق این هنریم، ناچار به کوتاهی از این مقوله یاد کردیم. البته در بیشتر آثار شاعران به مواردی بسیار از بذله‌گویی برمی‌خوریم، اما چون هدف ما پرداختن به تحلیل و بررسی مجله‌های فکاهی است، از درنگ در آثار شاعران پیشین درمی‌گذریم. گفتنی است که در آغاز نشریه‌های صرفاً طنز و فکاهی کاویده شده و در پایان همگی دفترها، به نشریاتی که به شعر و طنز گوشه‌چشمی داشته و ستونی از نشریه را به این بخش وانهاده بودند، می‌پردازیم.  پیدایش هفته‌نامه‌های فکاهیهمانگونه که یاد کردیم، انقلاب مشروطه نه تنها موجب نشر روزنامه‌های فکاهی شد، بلکه روزنامه‌ها و مجلات را برای تودة مردم به ارمغان آورد، در آغاز، فکاهی‌نویسان زیر نفوذ و تأثیر غیرقابل انکار ملانصرالدین، که در قفقاز چاپ می‌شد، به همانندسازی آغازیدند. «یک روزنامة آبرومند دیگری در تبریز، در همان روزها، روزنامة «آذربایجان» بود که همچون «ملانصرالدین» قفقاز با زبان شوخی‌آمیز نوشته می‌شد و نگاره‌های شوخی‌آمیز (کاریکاتور) می‌داشت، می‌توان گفت که پس از ملانصرالدین بهترین روزنامه از آنگونه بود» (احمد کسروی. تاریخ مشروطه. چاپ امیرکبیر (ص 269) آقای محیط طباطبایی تاریخ انتشار روزنامة آذربایجان را 1325 رقم می‌زنند، در باور ایشان، «نخستین روزنامه‌ای که بر این منوال انتشار پیدا کرد، روزنامة طلوع([1]) مصور و فکاهی بوده که عبدالحمیدخان ثقفی متین‌السلطنه([2])، در شهر بوشهر به سال 1318 هنگام انجام مأموریت خود در گمرک بنادر، منتشر ساخت.» [تاریخ تحلیل مطبوعات ایران. ص 216.] به هر رو، جنبش فکاهی‌نویسی با برخورداری از تجارب و پیروی از سبک ملانصرالدین به حرکت درآمد. تا این زمان این جنبش فراز و نشیب‌های بسیاری را گذرانده، ضربه‌ها خورده، و بسی ضربه‌ها زده، زمین خورده و باز برخاسته است. در این مجموعه می‌کوشیم که تاریخچة روزنامه‌های فکاهی را با ارائه نمونه‌هایی از آثار و یادی از کوشندگان‌شان تقدیم پژوهندگان نماییم.    [1]- محمدعلی تربیت دربارة طلوع نوشته است: «روزنامه فکاهی مصور چاپ سنگی در بوشهر به تاریخ 1318 هجری قمری مطابق با (1-1900 میلادی) به مدیریت عبدالحمید متین‌السلطنه که بعدها نمایندة مجلس دوم گردید» 2- متین‌السلطنه در سالهای پسین زندگی، روزنامة عصر جدید را منتشر می‌کرد که با دریغ به دست یکی از تروریست‌های کمیتة مجازات به نام اکبرخان در شب 14 رجب 1335 هـ.ق در خانه‌اش کشته شد- عبدالحمیدخان در انگلستان درس خوانده بود و پس از برگشتن به ایران در بوشهر به استخدام ادارة گمرک درآمد و در همان زمان نشریة طلوع را منتشر کرد. در دورة دوم-1327 مهی- نمایندة خراسان در پارلمان شد، مجلس در 1329 به دستور نایب‌السلطنه میرزا ابوالقاسم‌خان بسته شد، او نیز به ادارة خزانه‌داری پیوست. متین‌السلطنه روزنامه‌نگاری جدی و صادق بود و به گفتة ابوالحسن علوی- پدربزرگ علوی- به «واسطة صحت اخبار و مقالات جدی» بر دیگر نشریات برتری داشت.     برگرفته‌هایادآوری: در این پیشگفتار از نوشتار آقای دکتر حلبی پیرامون طنزپردازی بهره‌ها برگرفته‌ام.ناصرخسرو. دیوان ناصرخسرو. تصحیح مجتبی مینوی- مهدی محقق. تهران. انتشارات دانشگاه تهران. 1365 خورشیدیزاکانی، عبید، کلیات، مسیوفرته تهران. اقبال 1330 خورشیدیایرج میرزا، دیوان، افکار و آثار. دکتر محمدجعفر محجوب. تهران 1353 خورشیدیمیرزادة عشقی. کلیات مصور. علی‌اکبر شیرسلیمی. تهران. امیرکبیر. 1350 خورشیدیقاآنی شیرازی. دیوان. شیراز.بی‌بی‌خانم استرآبادی. معایب‌الرجال. ویرایش افسانة نجم‌آبادی. شیکاگو. تابستان 1371 خورشیدیخوانساری. آقا جمال. کلثوم ننه. تهران. انتشارات مروارید. 2535 شعبدالرزاق، جمال‌الدین. دیوان.کسروی، احمد. تاریخ مشروطه. تهران. امیرکبیرطباطبایی، محیط. تاریخ تحلیلی مطبوعات ایران. تهرانمنوچهری دامغانی. دیوان. به کوشش محمد دبیرسیاتی. تهران. انتشارات زوار. 1375 خورشیدیمسعود سعد سلمان. دیوان تهران. انتشارات گلشایی. 1363 خورشیدیبررسی‌های تاریخی ایران. شمارة دوم/ تهران آبان 1373 براون، ادوارد- تربیت، محمدعلی. تاریخ مطبوعات و ادبیات ایران در دورة مشروطیت. ترجمة رضا صالح‌زاده. انتشارات معرفت. تهران 1341ناظم‌الاسلام کرمانی. تاریخ بیداری ایرانیان. به کوشش سعیدی سیرجانی. انتشارات آگاه، تهران 1363 براون، ادوارد. تاریخ مطبوعاتی و ادبیات ایران در دورة مشروطیت. ترجمة محمد عباسی، انتشارات معرفت. تهران 1335 خورشیدیعلوی. ابوالحسن. رجال عصر مشروطیت. انتشارات اساطیر. تهران 1363  

چنتة پابرهنهبراون دربارة این هفته‌نامه می‌نویسد که «از جهت اشاعه و انتشار اندیشه‌های آزادیخواهی در میان دهقانان و توده مردم، و توفیق در بیداری افکار عامه به زبان سهل و سادة مفهوم عوام‌الناس حائز اهمیت خاصی می‌باشد[3]» این نشریة دموکرات‌منش که به سال 1329 ه‌ق، به مدیریت میرزا محمودخان افشار دواساز در تهران به انتشار آغازید، از حقوق و منافع کارگران و دهقانان ایرانی دفاع می‌کرد. این هفته‌نامه در 4 صفحه به بهای هر شماره، یک شاهی منتشر می‌شد و در صفحة چهارم آن، زیر کاریکاتور، شعری اجتماعی چاپ می‌شد. کاریکاتوریست آن علیرضا بود. در این هفته‌نامه اشعار اجتماعی کارگری زیر عنوان ادبیات کل شعبان و اشعار اجتماعی دهقانی زیر عنوان ادبیات بابا احمد بخشبندی شده است. زبان شعری، همانند زبان نوشتار، بسیار ساده، روان و به دور از زینت‌‌های ادبی است، در اینجا زحمتکشان به رنجبران و زارعین گروهبندی شده‌اند و عناوین اهانت‌بار فعله و رعیت به رنجبر و زارع تبدیل شده است. شاعر در بیشتر اشعار مخاطبین خود را به بیداری و آشنا شدن به حقوق اجتماعی ترغیب می‌کند. در برخی از صفحات چهارم، تصاویر کل شعبان و بابا احمد در حال گفتگو کشیده شده و در زیر آن متن گفتگوهای آنان آمده است.   عناوین برخی از سرمقاله‌ها به شرح زیر است:هر کس به فکر خویشه، تو هم به فکر خود باش. قربان والاحضرت آقای نایب‌السلطنه. قانون عالم زور است. بز در غم جان، قصاب به فکر پیه. بی‌انصافی تیر عصارخانه را می‌شکند. تاریخ خیالی، یا تنبلانرا شرح حال و... که نشانگر آگاهی و ذوق مطبوعاتی نویسنده است، و نیز مالیات را باید از اغنیا گرفت. استاد محیط طباطبایی، شاعر هفته‌نامة چنتة پابرهنه را ابوالقاسم لاهوتی[4] می‌پندارد و یادآوری می‌کند که «یکی از کتابشناسان معاصر، سی‌واندی سال قبل قطعه‌ای را که قسمت اول آن نقل شده [ای رنجبر سیاه چرده...]، زیر عنوان ادبیات بابا احمد بر روی یک ورقة کاغذ رسمی مارکدار نظمیه با شیر و خورشید و امضای لاهوتی به دست آورده بود و به من نشان داد.»[5]برای جلوه‌گر ساختن روانی بیان، بی‌پیرایگی زبان و هدف اجتماعی هفته‌نامه، و گاه کاستی‌های سرایشی سرآغاز شعری برخی از شماره‌ها را نقل می‌کنیم:
ای رنجبر سیاه چرده!

  تا چند به خواب همچو مرده؟

30 بیت. شمارة 11.
شاد بزی ای هنری رنجبر
ای ز تو آباد جهان وجود
راحت خلق از اثر رنج تست

 
  ای به شرف دودة نوع بشر
هیچ نبود، ار که وجودت نبود
دولت عالم ثمر گنج تست...

36 بیت. شمارة 12.
برخیز برهنه پای از خواب
ای رفته به خواب مرگ، برخیز
از لانة خود دمی برون آی

 
  برخیز بسوی شهر بشتاب!
برخیز ببین چه کرده ارباب!
تا چند تو غوطه‌یی به مرداب؟

25 بیت. شمارة 12 ص 3.
خیز هلا رنجبر حقوق خود را طلب
تو تا به کی خفته‌یی؟ غافلی ای بولعجب
ز چیست بر بسته‌یی، تو این هشیوار، لب
زارع بیگنج و مال! ز خانه بیرون خرام

  حق‌طلبان را خدا، یار و عملشان سبب
جمعی غاصب شدند، حق تو را بی‌سبب
آری سازند قید، بی‌خبران را چنین!
دی شد و آمد بهار، خواب و خورت شد حرام

20 بیت. شمارة 13.
رنجبر دارید از من یادگار
گوش جان را باز کن، ای بی‌خبر!
مدت شش ماه و اندی پیش از این

  قصة قانون منع احتکار
تا دهم من شرح آن را سربه‌سر
این تقاضا شد ز جمی دل غمین...

 
19 بیت. شمارة 14.
ای رنجبر این طرفه خیالی که تو داری
قومی‌ست ز بی‌علمی و ایمان همه هشیار
دی رفت و بهار آمد و شد موسم کشتن

 
  ترسم نبری صرفه ز حالی که تو داری
بشکست همه ظرف و سفالی که تو داری
با خاطر پررنج و ملالی که تو داری...

 
20 بیت. شمارة 15.
ای رنجبر ستم‌کشیده

 
  همچون تو به دهر کس ندیده...

24 بیت. شمارة 17.
دوستان شرح دهم قصة آزادی گوشت
گوسفندان همگی ناله‌کنان در در و دشت
هر که خواهد بنماید به وطن خدمت تام

 
  شد تلف ملتی از غصة آزادی گوشت
همچو ماتمزدگان گشته ز صیادی گوشت
اول او بسته کمر از پی شیادی گوشت

24 بیت. شمارة 20.
ای رنجبر ذلیل ایران
صبر تو اگر ندارد امکان
از ظلم رسیده بر لبت جان

 
  افسوس که کار گشته مشگل
وز رنج تو هیچ نیست حاصل
تا کی باشی ز خویش غافل؟

33 بیت شمارة 22.
آکل شعبان قصة ما را شنو
جان پدر نیک اگر گوش کنی
نیک و بد خود تو اگر حس کنی

 
  چون نشنیدی تو ز ایران نو
صحبت پارسال فراموش کنی
یک نظری جانب مجلس کنی

31 بیت. شمارة 26.
خیز هلا رنجبر آمد بهار
گاوک لاغر که تو را یاور است
آن بزک خوش‌قد و بالای خویش

 
  اول زحمت بود و وقت کار
بهر عمل، تو ز طویله برآر
ریش ورا شانه زن و نیک‌دار...

28 بیت. شمارة 29
سحر ز هاتف غیبم ندا به گوش آمد
نهاد حزب دموکرات جام می بر لب
چو گشت کوکب اقبال و بخت با ما یار

 
  بنوش باده که یک ملتی به هوش آمد
ز خیل رنجبر آواز نوش نوش آمد
ز بخت یاری صد همچو داریوش آمد

13 بیت. شماره 34
تخلص در مصرع پایانی هر شعر، چنته است و گاه در بالای صفحه و گاه نیز در زیر یا کنار شعر کاریکاتوری از «بابا احمد» یا «کل شعبان» کشیده شده است. همانگونه که در این نمونه‌ها می‌بینیم، زبان ساده و مردمی و توان تبلیغی، چشمگیرتر از دیگر مطبوعات است و می‌توان مدعی بود که با در نظر گرفتن زمان و فرهنگ مردم، از نشریه‌های سرآمد آن دوران است. به یاد داشته باشیم که در آن زمانة نزدیک به یک سده پیش، گروهی روشن‌اندیش با بار اندیشمندی کم ولی با توانی بسیار می‌کوشیدند تا در آوردگاهی نابرابر با سنت و ارتجاع رودررو شوند و ناگزیر به دلیل نو بودن کارشان و زبانشان، نمی‌توانست نتیجة کارشان بدون ایراد نباشد، همانگونه که در نمونه‌های آورده شده می‌بینیم، سراینده گاه دنبال قافیه جور کردن است که در نتیجه به بیماری پرگویی دچار می‌شود. در اینجا چند شعر و نوشته را برای نشان دادن شیوه‌های گفتار و نوشتار می‌آوریم: چنتة پابرهنهاطلاع می‌دهیماز آنجایی که قبای پابرهنه مندرس شده بود، خواستیم دو نمره از روزنامة چنته را صد دینار بفروشم که قبای کرباسی تهیه کنم، پس از فروش یک نمره، شرکای پابرهنه مانند اجل معلقی رسیدند از قبای کرباس، پابرهنة بیچاره را محروم کردند و مانع شدند خیالات عالی ما را، مجبوراً خدمت عموم پابرهنه‌ها به عرض می‌رسانم، از این نمره به بعد مانند سابق، تک نمره یک شاهی است، بگویید زنده باد مشهد اکبر گویاد.  ادبیات بابا احمد
ای رنجبر سیاه چرده
بنما تو به گاو مهربانی
ای داده به پاره ‌سنگ پهلو
بردار دو بوسه‌یی تو از چهر
ای رنگ پلو به خواب دیده
ای گاو من، ای شریک زحمت
دایم تو به زحمتی و رنجی
ای گاو اگر نبودی ایران
از نان نگشته اشکمت سیر
ایران شده زنده از وجودت
ای حسرت نان به گور برده
گر نسل تو از زمانه خیزد
ای خفته به پهلوی مغیلان
ای آیت رحمت خدایی
برخیز که موسم بهار است
ای گاو ضعیف و لاغر من
برخیز ز لانه‌ات برون شو
ای گاو بدان که مدعی کیست؟
شد فصل بهار و موسم دی
ارباب ببرده یونجه و کاه
ارباب به سوی ده شتابان
شاه است و دلش هر آنچه خواهد
هین بره و جوجه کن تهیه
زحمت ز من و تو هست در دهر
ای همدم گاو مونس وی
من با تو مدام در تکاپو
برخیز به گاو کن حکایت
ما بهر شیار و شخم کردن
ای گاو بدان که مدعی کیست
این رسم زمانة دو رنگ است

 
  تا چند به خواب همچو مرده؟
باقی همه را خودت می‌دانی
ارباب تو، خفته در پر قو
برگوی به گاو، از ره مهر
ای بوی کباب ناشنیده
رحمت به تو، صد هزار رحمت
از رنج تو برده‌‌اند گنجی
ایران بودی تمام ویران
ناخورده به عمر خویش انجیر
آباد زمانه هم ز بودت
ای رنگ پریده و فسرده
بار و پر عالمی بسوزد
برخیز و بیا به سوی بستان
ای مونس من دم جدایی
هنگامة کشتن و شیار است
معبود هنود مفخر من
شاید به کف آوری دومن جو
این لاغری ترا سبب چیست
گردید چو عمر آدمی طی
ماییم رعیت، او بود شاه
از بهر تفرج بیابان
از روزی ما و تو بکاهد
هم بهر خوراک و هم هدیه
از بهر یکی شکر، دگر زهر
برخیز گذشت موسم دی
کار از خر و خوردنش ز یابو
از زحمت و رنج، بی‌شکایت
یابو و آقا، برای خوردن
در کشت و درو معاون و یار
یک رنج کش، آن یکی زرنگ است

 
ای رنجبر ستم کشیده
در مدت عمر، ای جفا بر
در دی که به فکر نوبهاری

 
  همچون تو به دهر کس ندیده
غمخوار تو گشته گاو لاغر
شاید دو سه من جو بکاری

 
  برخیزم و بیل را کشم دوش
ما نیش بریم و دیگری نوش

 
از حاصل آن، دو قرصی از نان
رنج از ازل است قسمت من
من کشت کنم به سوز و حسرت

 
  با خون جگر خوری بدین سان
این است سزای زحمت من
ارباب خورد به ناز و نعمت

         
 
  برخیزم و بیل را کشم دوش
ما نیش بریم و دیگری نوش

 
 البته بود تمام حاصل
بیچاره رعیت پریشان
تا زنده تویی، کارت این است

  ز ارباب، چرا که هست عاقل
این است جزای حق احسان
قانون عدالت این چنین است

         
 
  برخیزم و بیل را کشم دوش
ما نیش بریم و دیگری نوش

 
گویند تساوی حقوق است
باید که مدار چرخ گردون
تو رنج بری و دیگری زر

  باور مکنی که این دروغ است
در گردش خود بماند همچون
خوردن ز فلان و کار از خر

         
 
  برخیزم و بیل را کشم دوش
ما نیش بریم و دیگری نوش

 
صد شکر که گشت مشگلم حل
دیدم همه جاست اسم قانون
برجسته، چون این ندا شنیدم

 
  کردم دو سه روز شهر منزل
با قامت همچو بید مجنون
اندر عقب صدا دویدم

         
 
  برخیزم و بیل را کشم دوش
ما نیش بریم و دیگری نوش

 
در دست یکی، دو روزنامه
یک مرتبه گفتی آمدم هوش
پرسیدم آیا رفیق یکرنگ

  کردم چو نظر به روی خامه
زان سان که غمم شدی فراموش
صدق است و یا که هست نیرنگ؟

         
 
  گفت: ار که بخواهی این معما
این هفته بخوان تو چنتة ما

 
   «چنته» از دورنگی‌ها می‌گوید، از آنان که به هر لباس درمی‌آیند تا جیب خود را پر کنند. او در چند سال پیش به بهای چند پول سیاه از درویشی پندی گرفته که اینک با دریغ درمی‌یابد که چه پند گرانبهایی گرفته است، اینک دریافته که دورو به هر شکلی درمی‌آید، به لباس مسلمانی درمی‌آید، سلطان می‌شود، مشروطه‌خواه می‌شود، وطنخواه می‌شود، اما در یک چیز پابرجاست و آن این است که او تنها به فکر خانه و زندگانی خودش می‌باشد! 
هر کس به فکر خویشه

  تو هم به فکر خود باش!

در چند سال قبل، یک درویش پابرهنة نتراشیده نخراشیده، گیسوانش چون خار خارپشت، یک چنار بلند در مشت، سنگ قناعت بر شکم، کدوی بزرگی آونگ به انگشت، تسبیح هزاردانه در گردن، پوست پلنگی در پشت، پیراهن سفید در بر، می‌گفت با آهنگ درشت: هو، هر کس به فکر خویشه، تو هم به فکر خود باش!آمد در دکان، من لابداً با هزار ترس و لرز، مبادا با چماق دستش زخم کند، فوراً یک پول سیاه به او دادم، خود به خود گفتم: این هم سر رفته‌ها، این هم به جهنم، ما که دشت نکردیم، ما که چیزی نفروختیم، این یک پول هم سر ضررها. اما حالا که چندین سال است از عمرم گذشته، حالا که قفل از دهن‌ها برداشته شده، حالا که عقلا جرئت حرف زدن را دارند. من فهمیدم که آن یک پول من هدر نرفته، حالا دانستم یک پول دادم، پند خریدم. حالا فهمیدم میان مردمان قدیم خیلی آدم‌های عاقل بوده، منتها جرئت نمی‌کردند حرف بزنند. شما هم که این روزنامه را می‌خوانید، بفهمید، بدانید هرکس به فکر خویشه، تو هم به فکر خود باش! راستی عجب حرف بزرگی است، آدم تا فکر نکند درک بزرگی این حرف را نمی‌کند، من فکر کردم، دیدم خیلی معنی دارد، خیلی از مردمان فهمیدند، از کسانی که فهمیدند یک دستة بسیار بزرگی بودند که اسلام را دست‌آویز خویش قرار دادند، به اسم اسلام مال وقف را می‌خورند، به اسم اسلام اموال مردم را ضبط کرده‌اند، به اسم اسلام عمارات عالی بنا نهادند، به اسم اسلام عیش‌ها کردند، به اسم اسلام ریاست‌ها نمودند، به اسم اسلام، اسلام را شعبه شعبه ساختند، به اسم اسلام، اسلام را منکوب و مخذول اجانب کردند، به اسم اسلام ذراوی رسول خدا را شهید نمودند، به اسم اسلام کمر اسلامیان را شکستند، به اسم اسلام نفاق مابین اسلامیان انداختند، به اسم اسلام زحمات اولیای حق را پایمال نمودند، پس هر که به فکر خویشه، تو هم به فکر خود باش!یک دستة دیگر به اسم سلطان اموال مردم را به تاراج بردند، به اسم سلطان مملکت را ویران نمودند، به اسم سلطان بیت‌المال را به باد دادند، به اسم سلطان عمارات عالی و پارک‌های متعدد ساختند، به اسم سلطان املاک بیشمار مردم را تصرف و مالک شدند، به اسم سلطان مملکت اسلامی را گرو در نزد اجانب نهادند، به اسم سلطان سلطنت شش هزار ساله را متزلزل ساختند، به اسم سلطان خود و اعقاب خود را دارای الف کرور کردند. پس هر که به فکر خویشه، تو هم به فکر خود باش!یک دستة دیگر به اسم مشروطیت؛ دخل کاملی پیدا کردند، به اسم مشروطیت ریاست مطلقه حاصل نمودند، به اسم مشروطیت تاج‌بخشی کردند، به اسم مشروطیت رشتة حیات ملت را از هم گسیختند، به اسم مشروطیت دارای آلاف و الوف شدند، پس این شد: هر کس به فکر خویشه، تو هم به فکر خود باش!یک دستة دیگر با اسم وطن، وطن را ویران نمودند. به اسم وطن آتش به جان هم‌وطنان انداختند. به اسم وطن، وطن را در نزد دیگران بی‌وقر کردند. به اسم وطن خود را در ادارات جای دادند. به اسم وطن لباس وطنی را از میان برداشتند. به اسم وطن زبان وطنی را بدل به فرانسه کردند. به اسم وطن، لباس وطنی را دور انداختند. به اسم وطن، خود را چون خارج از وطنان آراستند. به اسم وطن، مالیة وطن [را] که امروز باید صرف نظام شود، بهای اسباب زینت به فرنگی‌ها می‌دهند. به اسم وطن ماهی صد الی صد و پنجاه تومان پول بی‌زحمت می‌بردند. به اسم وطن ادارات را جولانگاه خود قرار دادند. به اسم وطن‌دوستی، شهوترانی‌ها می‌کنند. به اسم وطن کمال بی‌رحمی را در حق برادران وطنی خویش می‌نمایند، باز ورد زبان آنان وطن است. مثل است که از شتر پرسیدند: از کجا می‌آیی؟ جواب گفت: از حمام. سائل گفت: از زانوهای پاکیزه‌ات معلوم است.     قابل توجه وکلای محترمدر باب قانون منع احتکار، شاید علت تعویق آن ملاحظة ضرری است که راجع به وزرای معظم و وکلای محترم می‌شود، لذا هیئت پابرهنه استدعا از آن هیئت محترم می‌نماید که هیئت وزرا و وکلا را از این قانون مجزا کنند، شاید این قانون منع احتکار از چاه کمیسیون بیرون آید.

بهلولبا برافتادن دیکتاتوری محمدعلی‌شاه، احزاب در صحنة سیاسی شکل گرفتند و با رونق هر چه بیشتر دموکراسی، جنب‌وجوش احزاب نیز بیشتر شد. حزب دموکرات پایگاه روشنفکران و جولانگه مبارزات سیاسی آنان بود. اینان بیزار از سیاست تجاوزکارانه و سرکوبگرانة روسیة تزاری، دل به سیاست‌های انگلستان سپردند، انگلستان نیز برای بهره‌گیری از کینة دموکرات‌ها نسبت به تزاریسم، نه تنها به انقلابیون روی خوش نشان می‌داد، بلکه روابط خوبی هم با دموکرات‌ها برقرار کردند.[6] به دیگر سخن، هر دو دولت روس و انگلیس گرچه هدف‌های مشترکی در ایران داشتند، اما نخست به دلیل گزافه‌خواهی هر دولت و دوم به انگیزة نهادی شده گونة دولتمداری آنها، که شیوة حکومت‌مداری روسیه بر دیکتاتوری و مخالفت با آزادی‌خواهی و گونة سررشته‌داری انگلیس بر دموکراسی و آزادی‌گرایی استوار می‌بود، به ناگزیر به شیوه‌های تجاوز آنان و به کارگیری اهرم‌های خاص آنان تأثیر رفتاری داشت. به همین‌گونه است که روسیه از هواداران دیکتاتوری جانبداری می‌کرد و انگلستان به انگیزة نهادگرایی خویش و نیز یافتن جای پا و رودررویی با رقیب از مشروطه‌خواهان جانبداری می‌کرد و تا آنجا پیش رفت که درهای سفارت را به روی پناه‌جویان گشود و حتی نوع حکومت مشروطه را به آنان شناسانید. گرچه بعدها، درگیر ودار جنگ نخست جهانی و همگرایی دو دولت استعماری، این روابط تیره شد و بخشی بزرگ و غالب از این حزب، به رهبری سید حسن تقی‌زاده، به آلمان دل سپردند.[7] در برابر دموکرات‌ها، اشراف، فئودالها و رجال متنفذ، حزب اعتدالیون را پی افکندند که اینان به رهبری میرزا محمدصادق طباطبایی و میرزا علی‌اکبر دهخدا و... به هواداری از تزاریسم برخاستند.    در گیرودار مبارزات احزاب، روزنامه‌ها و هفته‌نامه‌ها نیز هریک به هواداری حزبی یا فرقه‌ای برخاسته و احزاب و فرق رقیب را به باد حمله و انتقاد می‌گرفتند، دامنة این گرایش‌ها، مطبوعات فکاهی را نیز دربر می‌گرفت. تنبیه از اعتدالیون دفاع می‌کرد، شیخ چغندر و جنگل مولا وابسته به حزب اتحاد و ترقی بود و بهلول نیز سخنگوی حزب دموکرات و چنتة پابرهنه نیز از دموکرات‌ها جانبداری می‌کرد. هفته‌نامة بهلول نخستین شمارة خود را به مدیری شیخ عراقی در 18 صفر 1329 هـ.ق برابر 1911 میلادی در تهران منتشر کرد، این هفته‌نامة موفق در 4 صفحه منتشر می‌شد و خوانندگان و طرفداران زیادی[8] داشت و شماره‌های آن به بهای بیشتری دست به دست می‌گشت، طنز گزنده و کاریکاتورهای مردمی بارها بهلول را به توقیف کشاند، اما هیچ یک از مدیران بهلول از پای ننشستند، مدیران بعدی، از شمارة هفت، اسدلله خان پارسی و از شماره 11 به بعد شیخ حسن بودند، نخستین بار شمارة پنجم آن توقیف شد. «سایة شوم سانسور هرگز از بالای سر این روزنامه (دموکرات مآب) دور نشد و بهلول را همواره با توقیف و فشار روبرو می‌ساخت. حتی یکبار به علت درج کاریکاتوری به رنگ سرخ، نه تنها روزنامه، بلکه چایخانة آن نیز خودسرانه تعطیل می‌شود و کارگران و حروفچینان تحت پیگرد قرار می‌گیرند[9]». در مقابله با سانسور، بهلول فوق‌العاده چاپ می‌کرد. این هفته‌نامه «که همواره (بازار سسیاه) داشت و به دو سه برابر بهای تک شماره‌اش، به فروش می‌رسید[10]» از هفته‌نامه‌های موفق مطبوعات ایران بود. صفحات اول و چهارم آن مخصوص کاریکاتور به رنگ‌های آبی، قرمز و سبز[11] بود. اشعار این هفته‌نامه ساده و روان و در هواداری از کارگر و کشاورز و علیه سرمایه است، استاد محیط طباطبایی، شاعر طنز سرای بهلول را تقی ‌آق ‌اولی ‌بینش[12] می‌پندارد. بهلول در سر مقالة نخستین شماره، شیوة پرداخت هفته‌نامه را بازگو می‌کند که وظیفه دارد «حقایق را به لودگی و مسخرگی بیان کند، در این صورت اگر کسی صورتش را در آینه بهلول زشت دید و صت خود را در گرامافن کریه شنید از بهلول دلگیر نشود و بر او ببخشد که گفته‌اند «لیس علی المجنون حرج»، یعنی بر دیوانه ایرادی نیست». این هفته‌نامه عمری کوتاه داشت و با یورش ناصرالملک به مجلس شورا و مطبوعات در 1290 خورشیدی- دوم محرم 1330 مهی- بهلول نیز برای همیشه خاموش شد. گویی بهلول سرنوشت را می‌بیوسید که در شمارة 16 می‌سراید:
گویند که دسته‌یی ز جهال
تا مثل زمان شاه مخلوع
باشند اسیر دست قزاق
بر گردنشان نهد حکومت
مشروطه طلب کنند توقیف
در ضمن به فرقة دموکرات
بهلول گر این سخن پذیرد
فرضاً که بوند چون بهایم
عاقل نکند تصور، ایراک

 
  خواهند حکومت نظامی
این ملت بینوا تمامی
چون آل علی به دست شامی
بی‌واهمه رشتة غلامی
هر جا بینند مرد نامی
بندند ابواب شادکامی
هر پخته ستایدش به خامی
بی‌مدرک این گروه عامی
خر خسته شود ز بی‌لگامی

«بهلول» بی‌واهمه به مخالفان یورش می‌برد و با رزم افزار طنز و با بهره‌گیری از زبان شعر به ارتجاع و اشراف می‌تاخت. چون بهلول و سروده‌های آن در دفتر یکم طنزسرایی در مطبوعات ایران[13] کاویده شده، در اینجا به این کوتاهه بسنده می‌کنم.طنز «استخراج از کهنه مقویم بهلول» که از بخش‌های خواندنی و فراموش نشدنی این هفته‌نامه می‌بوده در سالهای پسین، 1332، نیز مورد تقلید قرار گرفت، که این بار به دلیل خالی بودن محتوی موفق نبود.   ادبیات
اشراف گذشت آنکه تو آسوده زهرکار
حیوان صفت از زارع بیچاره کشی بار
از خواب گران رنجبران چشم گشودند
امروز دگر بستن این صنف به افسار
این صنف کنون طوق اسارت بشکسته
در اخذ حق خویش به کوشند به اصرار
دیگر نبری مال زن و مرد به غارت
از خواب گران رنجبران را همه بیدار
گر خصم زند طعنه به آمال دمکرات
بس طعنه شنید احمد مختار ز کفار
با آیت قرآن چه کند شبهه ابوجهل
در عهد سلف حل شده، گر خوانده‌ای اخبار
ما بیم نداریم ز اعیان و ز اشراف
داریم حق مسئله را تا ز بردار
بهلول مده گوش به اعیان و بگو راست
جمازه به رقص آید از آن و فکند بار

 
  بنشسته به تالار
با سخره و بی‌کار
آن نیست که بودند
کاری شده دشوار
زنجیر گسسته
در کوچه و بازار
با زور صدارت
آزادی افکار
از جهل و خرافات
ما را نبود عار
این مسئلة سهل
نتوانیش انکار
با آن همة لاف
بی‌واهمه اظهار
این نغمه که برخاست
از قدرت دادار

 استخراج از کهنه مقویم بهلولاوضاع نجوم اعتدالیه دلالت دارد بر آمدن بوی جمادی‌الاولی و امیدواری اجل و حضرت والا. و اقتراب ستارة مریخ به منطقة صحت. مناسب خوانی میرزا آقا مصطفی عاشق از مهاجرت مشهدی صادق و کوچاندن او یک قافلة دل را در بدرقة ایشان، رجوع شدن این نکته به صاحبان وجدان. احول شدن دفتر کل محاسبات قشونی و دو برابر دیدن حقوق اجزا. رواج حبس و تبعید بی‌محاکمه و نقض قوانین مسلمه. تنگ نفس گرفتن مطبوعات، سرعت جریان لیره و منات. آلامد شدن اختیارات تامه و شیوع مرض خواب (سبات) در عامه. طلوع ذوذنب در افق عدالت و مترنم شدن رنود به این سرود (من از ستاره دنباله‌دار می‌ترسم). فرمان دادن به سربازان بدون اطلاع فرماندة کل در میدان. قمپز در کردن یک سوسیالیست قزوینی ممسوخ در حضرت عبدالعظیم (که دموکراتها را مضمحل کردیم) و جواب شنیدن او از یک رند شوخ (که آرزو به جوانان عیب نیست)، تاریکی افق سیاست عالم و پریشانی حواس سیاسیون مسلم و نمودار شدن این حال مشوش در مقالات سیاسی جناب سرخوش. شروع اشراف به پختن اصناف به تهیة انتخابات آینده و پخش شدن پولهای هنگفت و احتمال پر شدن مجلس دورة بعد از وکلای گردن کلفت و پامال شدن حقوق ضعفا و معلوم شدن قدر بهلول در یک سال دیگر و افسوس خوردن مردم از سرسری گرفتن مقالات آن. رواج امتعة داخله از قبیل تهمت و تکفیر و حیله و تزویر. مباح شدن منکرات و وجوب افترا زدن به دموکرات. بر محمد و آل او صلوات.   
اخبار داخلهکرمانشاه- چون ولایت کرمانشاه در زمان حکومت رکن‌الدوله مغشوش شد، منجمین آنجا تحقیق کرده و فهمیدند علت موافق نبودن ستارة او با آن ولایت بود و ضمناً ملتفت شدند طالع او با طالع عربستان سازگار است، لهذا مراتب را به مرکز اطلاع دادند و شاهزادة معظم گویا به حکومت خوزستان منصوب شود. ادبیات
دلا مترس زبد سیرتان کافر کیش
چه باک اگر کندت متهم به کفر اشراف
حقیقت است دموکراسی و به ضدش نیست
کند حقایق پنهان ز چشم خلق اشراف
ولیک دست خدا پرده‌اش به درد زود
بود شریعت ختم رسل دموکراسی
کجا به قرآن بنوشته مالک و زارع
همیشه مفتخوران شادکام و خرم دل
کجا پیمبر فرمود تا برد سجده
کجا رواست به اسلام کز جفا و ستم
میان رنجبر و مفتخوار کشمکش است
بود به گردنه‌ای بهر رهزنی بهلول

  که شیر شرزه ندارد ز روبهان تشویش
به حق نچسبد بطلان به صد تغار سریش
نه مجتهد، نه برهمن، نه موبد  نه کشیش
به زیر پرده تهمت دو ماه یا کم و بیش
قضا به قهقه خندد لجوج را بر ریش
شود مسلم اگر اندکی کنی تفتیش
نصیب آن همه نوش است و سهم این همه نیش
گروه رنجبران دل شکسته حال و پریش
به آستان توانگر چو بندگان درویش
گرسنه باشد پیوسته زارع دلریش
خبر برید سوی مصلحین خیراندیش
به روز واستد از گرگ خیره جامة میش

استخراج از کهنه مقویم بهلولاوضاع نجوم هرج و مرج دلالت دارد بر سرقت رفتن دو دفتر خزانة نظام به توسط شیاطین و خرسمال شدن مفتشین بخشیده آن فرع وجوه خزانة نظام به یک باوقار و تشکر کردن در ادارة یک روزنامه و خلاص شدن آن ادارة جلیله از دست یک مادئدان، تروریست شدن عزرائیل و حمله بردن او در مجلس به یک وکیل. ضدیت اشراف پرستها با مالیات مستعلات و گلاویز شدن آنها با فرقة دموکرات. ناخشنودی جمعیت محترمة اتفاق و ترقی از جریدة استقلال. خجالت کشیدن سردبیر سروش از نگارشات خود و اختصار اسم خویش به یک (ع). پس گرفتن اعتدالیون، دموکرات‌ها را از انگلیس و فروختنشان به روس. شنیدن اشخاص با حس بوی وافور را از روزنامة مجلس. شریعتمدار شدن میرزا عیسی خان آدم سردار منصور نویسندة سروش و کشیدن چماق تکفیر به سر و مغز دموکراتهای باهوش و آتش سوزاندن میرزا آقا نفتی در روزنامة عصر و احتمال انتخاب شدن او در پارلمان. خونخواری کمپانی گوشت و خیز برداشتن بعضی برای جلوگیری از قلم. ولله اعلم تلگرافاتابرقو- دیروز از طرف کلوب اعتدال تهران تلگرافاً فرمایش ساختن چند قفل محکم به استادهای اینجا داده شده از قرار معلوم می‌خواهند آنها را به دهان روزنامه‌های دموکرات بزنند. مشهد- عده‌ای از وافوریهای اینجا با نمایندگان وافوریان ولایات جزء متینگی داده از قانون تحدید تریاک اظهار تنفر کرده صورتش را برای درج به روزنامة مجلس فرستادند. «اعلان از طرف ادارة استقلال ایران»چون سردبیر ما برای فحاشی به دموکرات‌ها هرچه فحش به خاطرش بود نوشته فحشدانش خالی شده، به موجب این اعلان به هموطنان بد زبان، مخصوصاً داش‌های سرگذر، اخطار می‌کند که هرکس فحشهای آب نشکیده تازه درآمد و کلمات رکیک آفتاب ندیده بها دارد بفرستد، اولا فحشی صد دینار نقد پولهاش را می‌گیرد، ثانیاً یک تمجید غرایی در روزنامه از او خواهد شد.اخطار- شمارة پنج بهلول را ادارة نظمیه مخالف سرتاپای قانون مطبوعات ضبط کرد. ضمناً به پروپای مطبعه پیچیده، شرح این مخصمه را فوق‌العاده خودمان در ایران نو نوشته‌اند.  


                                              تشویق

میرزا رضاخان مستوفی مؤتمن دیوان، صاحب امتیاز و نگارندة هفته‌نامة تشویق، نخستین شمارة مجلة خود را به تاریخ نوزدهم شعبان 1325 هـ.ق منتشر کرد. مدیر اداره میرزا سید علی طباطبایی معرفی شده بود که این ترکیب تا شمارة ششم ادامه داشت. در شمارة ششم نام مؤتمن دیوان از شناسنامة نشریه حذف ولی پایانة آن امضای رضا مؤتمن دیوان بر جای خود باقی است، ولی از شمارة هفتم نوشتارها به امضای علی الطباطبایی است و دیگر نامی از مؤتمن دیوان به چشم نمی‌خورد. این نشریه عمری بسیار کوتاه داشت و طباطبایی نتوانست راه مؤتمن دیوان را ادامه دهد و ناگزیر با انتشار نامرتب دو شمارة آخر، عمر تشویق نیز در شمارة هشتم به سر آمد. تاریخ آخرین شمارة تشویق 26 شوال 1325 هـ.ق بود. نه براون و نه صدر هاشمی، هیچکدام از مؤتمن دیوان یادی نکرده‌اند و تنها به میرزا سید علی طباطبایی بسنده کرده‌اند. مؤتمن دیوان در شمارة دوم تشویق، در مقاله‌ای با عنوان بشارت عظمی خبر گشایش نخستین مجلس شورا را می‌دهد و از سوگند خوردن نمایندگان به شادمانی یاد می‌کند و در میانة تشویق را چنین معرفی می‌کند:«و این جریده نگار که فدایی ملت است، برحسب وظیفة شخصی و تکلیف ملت‌دوستی و وطن‌پرستی، به عموم برادران دینی و وطنی خود عریضه می‌دارد و می‌گوید که این روزنامه بی‌غرضانه به کلی مطلق و آزاد و در حقیقت آینة افکار و اعمام وزراء و امراء و امنای دولت و ملت است- تملق بی‌معنی از کسی نگوید- و در قدح و مدح احدی نکوشد- و به رشوه و تعارف، فریب مستبدین بی‌انصاف خداناشناس را نخورد- و به اغراض نفسانی درصدد تضییع و تخریب- و یا تعریف و توصیف احدی از آحاد و فردی از افراد ملت که برادران ما هستند برنیاید. فقط تکلیفش این است که هرکس کار نیک و شایسته نماید در خور هزاران تعریف و تمجید است و اسم مبارکشان در این جریده به خوبی ذکر خواهد شد تا سبب اطلاع دولتیان و ملتیان شود و اگر خدا نکرده کسی خلاف و خیانتی نسبت به دولت و ملت نماید، باز به مقتضای ملت‌پرستی و نوع‌دوستی، طریقة حسن سلوک و رفتار خود را منعطف خواهد نمود و کارهای ناشایستة قبیحة آنان را که از روی زمین دانست، بر روی دایره خواهد ریخت و منافقت و مخالفت‌شان را در صفحات جریدة خود درج خواهد نمود، آن وقت گرفتار و دچار ملت غیور ترک و پارس خواهد گردید و پس از آن یا به شمشیر مشروطیت همه هلاک ابدی و عالم از لوث وجودشان پاک و یا در انظار چهل کرور ملت مردود و مطرود خواهند شد.»در نگرشی بر نوشتارهای هفته‌نامة تشویق، این مقالات به چشم می‌خورد:سرمقاله، مقالاتی مسلسل در «تاریخ سلسلة قاجاریه»، مکتوب شهری، مقالة علمیه به قلم میرزا محمود قمی، عصبیت و غیرتمندی خارجه، سلسلة مقالاتی زیر عنوان شرور، اخبار داخله، علت خرابی مملکت و سبب ذلت دولت و ملت، اغماض فاش، عطف برماسبق، محاکمة حکومت مستبده و حکومت مشروطه، حق‌گویی و حق‌جویی و...در «تاریخ سلسلة قاجاریه» نویسنده نیاکان این طایفه را به ترک‌ بن ‌یافث ‌بن ‌نوح پیامبر می‌رساند، در «محاکمة حکومت مستبده و حکومت مشروطه» در مباحثه گونه‌ای (مستبده) و (مشروطه) محاکمه شده‌اند، در آغاز (مستبده) سخن می‌گوید و (مشروطه) را متهم به تصرف ملک موروثی خود می‌نماید. (مشروطه) با تکیه بر ادلة مذهبی به پاسخ برمی‌خیزد و در پایان، استبداد مجاب می‌شود و غائله پایان می‌پذیرد.   «شرور» انتقادی‌ترین صفحات نشریه است، این مقالات از شمارة سوم آغاز شده است و تا آخرین شمارة تشویق ادامه می‌یابد، براون به حق آن را «تقلید ضعیفی[1]» از چرند و پرند صور اسرافیل می‌داند. این نشریه محافظه‌ کار، فاقد قدرت آفریدن طنزی نقاد و شکوفا بود، مقالاتش برخلاف ادعایش، کسی را نیازرد و فسادی را افشا نکرد، و سرانجام شمارة هشتم نقطه‌ای پایانی بود بر بیهودگی تلاش مؤتمن دیوان و علی طباطبایی.  شرور«و ما علی الرسول الاالبلاغ»دیروز در ادارة خود نشسته بودم تا مقالات نمرة سیم روزنامه را به سبک خوبی ترتیب نموده و طریقه اتحاد و اتفاق را تکمیلا به عرض مشترکین عظام خود رسانیده، در این حال قوة فکریه در مکنونات خاطرم جولان داشت و ساعتی سر در جیب فکرت فرو برده و در خلوت خانة دل با حکیم عقل طرح یک مقاله می‌ریخت که افکار خود را روی صفحة کاغذی بنویسد و بعد به حک و اصلاح آن برآید، همین که قلم در دست گرفتم و بسم‌الله گفتم که شروع به نوشتن مقاله کنم، خیال ثانویه برای من پیدا شده و در کارهای خود به فکر فرو رفته، که این چه کاری بود پیش گرفتم و چه خدمت بزرگی بر ذمت خود قرار دادم، مدتی سر به زیر افکندم و کلاه خود را قاضی کردم که در عالم انسانیت و آدمیت خدمتی به ملت و دولت نمایم، ولی غافل از آن بودم که برای این خدمت بزرگ- اگر پرده از روی کارها بردارم- سرپوشی، که یکی از صفات پروردگار است، نکرده یقیناً مسئول ذات احدیت خواهم بود- و اگر به قول عوام لاپوش و کاهگل مالی بکنم مسئول ملتم و مسئول بودن ملت هم بر همه واضح است که چقدر سخت و دشوار است. در این مبحث چون سیر و سرکه می‌جوشیدم و خود را می‌خوردم، آخرالامر دل را به دریا زدم و با خود مصلحت کردم، گفتم من حالا این خدمت را که قبول کردم دیگر نمی‌توانم از این کار دست بکشم، شخص بنده مسئول خالق خودش باشد بهتر است تا آن که مسئول مخلوق باشد و گفتم علی‌الله باداباد هر چه می‌شود بشود. یا سر می‌رود یا کلاه.
ما که دادیم دل و دیده به توفان بلا

  سیل غم گو و بیا خانه ز بنیاد بکن

در این مورد خدا ارحم‌الراحمین است- یقین است از فضل و کرم خود مرا خواهد بخشید و اگر دربارة ملت همراهی نکنم- البته این خلق مرا خواهند کشت- آن وقت این ننگ را طایفة من به کجا خواهند برد؟ و هر جا معرفی از من بشود اقوام من تو دهنی می‌خورند چنانچه می‌بینم کسی جرئت نمی‌کند در هیچ مکان خلوتی اسم از... ببرد بلکه خدا نکند و خدا آن روز را نیاورد که مردم مرا با... محشورم بخواند و یا بگویند این هم دست پروردة او یا با او هم طریقه بود. در این شش و بش بودم و بکلی خودم را فراموش کرده بودم. یکباره عقل بر من سخت برآشوفت که مرد پاشو کار کن و یک لقمة نانی تحصیل نما، امشب شخص خباز همسایه به مطالبه قیمت نانی که داده خواهد آمد- و آن مردکة دیزی‌پز شهمیرزادی بی‌آبروت می‌کند، صد دینار وجه دیزی که داده می‌خواهد، چه می‌کنی؟ ناگاه در این حال رفیق شفیقم (حسنعلی جعفر) مثل گاو حاجی میرزا آقاسی سرش را به زیر انداخته وارد اداره شده، برخواستم تواضع کردم، گفتم:- رفیق کجا بودی بسیار مشتاق دیدارت بودم- در حقیقت خیلی ظلم به من می‌کنی در عوض آنکه هر روز در اداره بیایی یکسری به من بزنی و بگویی روزگارت چه قسم می‌گذرد و ضمناً یک کمکی هم به من نمایی اتصالا طفره می‌روی؟ عزیز من نصیحت‌مندانه به شما می‌گویم که این اوقات مردم همه درصدد آن هستند که یک دم گاوی به دست بیاورند و خود را نزد ملت وطن‌پرست قلم دهند و به وطن عزیز خدمت کنند. ماشاالله شما که همیشه عقب خوش‌گذرانی هستی باید الحال فکر درد بی‌درمان خود کنی و تحصیل نام نیک نمایی، مرا تنها می‌گذاری و عقب کارهای خود می‌روی؟یکباره رفیق شفیق من سپندآسا از جای خود پرید، اظهار نمود:مردم مرا نمی‌گذارند به خیال خود و شما باشم، یکی می‌گوید برویم انجمن و دیگری اصرار دارد که سر قبر مرحوم عباس آقای صراف[2] باید رفت. در صورتی که من به رفقا می‌گویم که اینها به درد من نمی‌خورد، شخص فقیری هستم باید دنبال آقای خود باشم اینجا و آنجا بروم و در ضمن پنج شاهی پیدا کنم صرف عیال و اطفال خود نمایم. گفتم: رفیق بنشین، خدا بزرگ است هر چه در این اداره پیدا کنیم با یکدیگر صرف می‌کنیم، آسوده خاطر باشید. در این حال رفیق شفیق من اظهار نمود که شخص شما نسبت به من عالم به تمام علوم و فنون و بصیر به اوضاع عالم و عصر خود هستی، ولی من عوام هستم، برحسب امر شما همه روزه در اداره حاضر می‌شوم ولی به شرطها و شروطها، هر قسم که صحبت می‌نمایی به اندازه فهم و استدراک دانش من حرف بزن که عوام فهم باشد- من در این مورد گاو هستم و شعوری ندارم- و به منزلة (عوام کالانعام) محسوبم لیکن به اندازة حیوانیت خود اینقدر بی‌شعور نیستم ولی هرگاه می‌‌خواهی که همه روزه در اداره بیایم حقی از برای من معین نما- یعنی یک ستون از روزنامة خود را وقف به گزارشات گاو حاجی میرزا آقاسی نما که فواید بسیار و خواص بی‌شمار دارد. بعد از این که جریدة فریدة صور اسرافیل دو ستون خود را در ضمن چرند و پرند حکایت از سگ حسن دله می‌کند، نهایت بی‌انصافی است که شما در این باب مضایقه کنی و حکایت گاو حاجی میرزا آقاسی را مشروحاً ننویسی.  گفتم: اجابت شما را قبول می‌کنم، لکن می‌ترسم عقلا و دانشمندان ایرادی وارد آوردند و بگویند سابقاً گرفتار روزنامة چرند و پرند صور اسرافیل بودیم حال که آن روزنامه چندی تأخیر افتاده گرفتار (شرور) تشویق افتاده‌ایم، عاقبت الامر قرار بر این گردید که غیر از خیرخواهی دولت و ملت دیگر سخنی آغاز نکند و کار به کار احدی نداشته باشد، یعنی اگر مثلاً متولی باشی وجهی به کسی داده و یا به وعده و وعید حرکت نموده ولدی الورود در اینجا چراغانی کرده به من چه- و هرگاه اهالی قم از صدمات و تعدیات او مدت چهار ماه است در تهران با کمال فلاکت و پریشانی می‌گذراند و در بالاخانة مدرسة دارالفنون سر بی‌شام به زمین می‌گذارند و کسی به فریاد آنها نمی‌رسد به من و تو چه- اگر خوی و ماکو از تعدیات اقبال‌السلطنه خراب و اموال رعایا به یغما رفته و اطفال خردسال هدف گلوله و زنانشان به اسارت دستگیر گردیدند، به من و تو چه ربطی دارد؟ احقاق حق مظلوم بر ذمت دولت است، البته ملاحظه دارند و تو که مثل گاو حاجی میرزا آقاسی به همة سوراخ‌ها راه داری من حاضرم هر چه خبر بیاوری درج کنم خدا ما را بعد الایام از چماق تکفیر آقایان محفوظ بدارد.  شرور(ما علی الرسول الی البلاغ)امروز رفیقم آمد گفت می‌خواهی یک قصه و حکایتی برات بگم، گفتم بگو! گفت حکایت آن داش مشدی را داری که به رفیقش گفت: داش! از اعضای تنت کدام یک خارشک دارد؟ گفت: جون داش، آنجایی که تو خیال می‌کنی خارشک ندارد! گفت: جان داش پس کجات خارشک دارد؟ گفت: رونم خارشک دارد. گفت: داش به جون علی که... است- باز همان... خارشک دارد. برادر جان ما مشروطه‌طلب‌ها را می‌بینی؟ باز خارشک استبداد را داریم. به خودم میگم که تو بدت نیاد، بیچاره شاه استبداد را گذاشت مشروطه شد ماها جمع شدیم استبداد پدر مهربان خودمان را قسمت کردیم، جان داش که خارشک رون همان است که گفتم، خیال مکن که سلطنت مشروطه شده و کار تموم شد- من بخوام بگم که از وکلای محترم مجلس کی مستبد است تو می‌گویی به من چه، به تو چه- همین به من چه به تو چه پدرمان را سوزاند و کار ایرانیها را اینطور کرد، روز به روز، ساعت به ساعت هی خبر بالای خبر، هی خرابی بالای خرابی می‌شنویم، کسی نیست چارة علاج کند مثلاً خیال بکن یک دو نفر عالم- و یا دو نفر واعظ- و یا دو نفر تاجر که باهم اگر حرف حسابی داشته باشند- چند روز نقل مجلسشان در مجلس و انجمن‌ها همان صحبت آن دو نفر است، فلان همچه گفت بهمان همچو گفت، دیگر نمی‌کند، کار ارومی و خوی و سلماس چه شد؟ دیگر نمی‌کند، این شهرت عثمانی که تا خاک کردستان آمده و محال سقز را گرفته، راست است یا دروغ؟ اگر راست باشد و جنگ دولتی است، چرا بیدق ایران در محال عثمانی و بیدق عثمانی در محال ایران بلند است؟ هرگاه دروغ است، محرک کیست؟ چرا دولت مملکت خودش را می‌خواهد خراب کند؟ و رعیت ذلیل را در چنگال مستبدین می‌اندازد؟ دیگر نمی‌کند، روسا و وکلای ملت و وزرای دولت که در مجلس دارالشورا جمع می‌شوند، از روی واقع اگر ترکمانان تبعة روس و یا ترکمانان محال استرآبادمان که می‌کند تا شاهرود آمده مال و اموال رعیتمان را برده‌اند و زن و بچه‌ها را اسیر کردند، رفع و دفع آن‌ها بکنند. دیگر نمی‌کند این حکایت پسر قوام در شیراز و یا ریختن اهالی کرمان در تلگرافخانه و رئیس تلگرافخانه چادر متظلمین را خوابانیده‌اند، اگر واقعیت دارد علاج درد آن را بکند و... و... و... از این پرحرفی اگر سرت درد آمده مرا ببخشید، دلم پر خون است، اما چه کنم، اگر آزادی تامه در قلم خود می‌دیدم، عنان قلم را رها می‌کردم و عیوبات فرد فرد را به دلایل و برهان به همه می‌گفتم و نواقص وطن عزیز را ظاهر می‌کردم و همه را آگاه می‌نمودم، چه کنم می‌ترسم، خدا می‌داند می‌ترسم!.  شرورامروز صبح زود حسنعلی جعفر با محمد صالح عمو، حجره آمدند و نشستند، بعد از ساعتی، حسنعلی جعفر اظهار کرد: رفیق شفیق! گفت جان برار؟ - بخت‌ مو و تو همان قصة خروس مازندرانی است. گفتم آن قصه چه بوده است؟ - مازندرانی گفت: من خروسی دارم که نصف شب نمی‌خواهد، سحر هم نمی‌خواند، اما وقت ظهر که می‌شود، با کمال عجله در سر پلم می‌رود و پاکیزه پرهای خود را به هم می‌زند، باز هم نمی‌خواند. پر در این دوره جوان و پیر باز بستند. - کاری باید کرد که خروس ما هم بخواند بلکه لقمه نانی به چنگ بیاید- گفتم چه کنم؟ به تجربه معلوم شده است که راستی و راست‌گویی را عاقبتی است خیر. گفتم بلی چنین است، اگر درجه آزادی زبان و قلم بالا بگیرد می‌توان راست‌گویی پیشه کرد- تا به حکم (والعاقبه المتقین). این روز وخیم ما به دورة صحیح جسیمی تبدیل شود- گفت با آن طوری که میرزا تقی کلاه‌دوز- به امیرکبیر میرزا تقی‌خان هزاره‌یی بد گفت ما هم به آن زبان نیک و بد مردم را بگوییم- گفت چه گونه بوده است؟ گفت پس از اینکه امیرکبیر را هجو کرد، از او التزام گرفتند که دیگر هجو نکند. پس از التزام گفت: اگر از من التزام نگرفته بودند- می‌گفتم امیر... است اگر التزام نگرفته بودند می‌گفتم این نانجیب شاگرد آشپز است. و هکذا... ما هم خوب است مطلب حق را این طور بگوئیم مثلاً بگوئیم اگر نمی‌ترسیدیم خدمت جناب... عرض استدعا می‌نمودیم که چون مبنای این جریده صلح و سلم با افراد ناس و حقیقت‌گویی و راست‌نویسی است- و شرح ملت‌دوستی و وطن‌پرستی شخص محترم شما هم (اظهر من الشمس است).   
به فضل تو نرسد هیچ منی از پی آن

  که اندک است معانی و فضل تو بسیار

بالای منبر در محضر عوام و مقلده، بعضی اظهارات که خدا نکرده بوی فساد بدهد بی‌پرده عنوان نبایست نمود که باعث هیجان و محرک جمعی از عوام گردد، اما چه کنم که از اظهار این کلام حق می‌ترسم، با آنکه عرض استدعا کردم باز می‌ترسم. مثلاً اگر نمی‌ترسیدم می‌گفتم کسانی که به اعتقاد خود و مردم دارای نفس قدسیه است هرگاه باعث هلاکت خود و دیگران بشود چه عذاب و عقابی دارد و خداوند با او چه خواهد نمود که این همه در اتلاف نفوس جد و جهد دارند! ولی می‌ترسم- خدا شاهد است اگر نمی‌ترسیدم آیه قرآن را در این خصوص می‌خواندم، ولی می‌ترسم. هرگاه نمی‌ترسیدم می‌گفتم: کثیری از مردم به مذهب چطوری پشت کرده‌اند. اگر نمی‌ترسیدیم می‌گفتم قرآن را پشت سر انداخته‌اند. اگر نمی‌ترسیدیم می‌گفتم که خارج از مذهب ما چرا باید بر مسلمانان حکومت و ریاست نمایند و چرا مسلمانان را باید عبد خود دانند و خود را مملوک بشمارند؟ ولی می‌ترسم. اگر نمی‌ترسیدم می‌گفتم: که حسن خان، سرهنگ قزاقخانه که سالها در آن اداره خدمت کرده و مأموریت‌ها رفته (پولکونیک) چرا بی‌سبب و جهت او را معزول و خانه‌نشین کرده و خدمت بیست سالة این شخص را عاطل و باطل و مواجب و جیره‌اش را که مایة معاش و گذرانش بود مقطوع و به پریشانی انداخته؟ اگر نمی‌ترسیدم می‌گفتم: تقصیرش غیر از این بود که محض افتخار و شرافت خانوادگی خود در انجمن محترم آذربایجان رفته جزو اعضا شده بود؟ اگر نمی‌ترسیدم می‌گفتم: که وزیر جنگ که تازه از فرنگ آمده و از قانون اروپ خبر دارد، چرا نبایست مفتش داشته باشد و از وقوع امر باخبر شود و احقاق حق مظلوم از ظالم کند؟ اگر نمی‌ترسیدم علاج و چاره را می‌گفتم ولی می‌ترسم، می‌ترسم (شخصی به آدمش گفت فردا تعزیه بازار شام برپا کن- زینب چنین- ام کلثوم چنان- اطفال سیدالشهدا سوار بر شتر برهنه- سیدالساجدین باغل. جامعة فردا آن آدم تعزیه را به این وصف بیرون آورد- آن شخص گفت تف بگور پدرت این هم شبیه بازار شام بود تو درآوردی! به کدام انجمن بگویم... به انجمن جعفری بگویم؟ می‌ترسم. به انجمن بلدی بگویم؟ می‌ترسم. به انجمن شمالی بگویم؟ می‌ترسم. به انجمن جنوبی بگویم؟ می‌ترسم. و به سایر انجمن‌های دیگر بگویم؟ می‌ترسم. والله می‌ترسم. بالله می‌ترسم. تالله می‌ترسم- دست از سرم بکش! می‌ترسم. بیش از این دلم را خون مکن! می‌ترسم. باعث خونم نشو، می‌ترسم. کاشیم می‌ترسم، ناشیم می‌ترسم.    راستی خیلی از مطلب دور شدم، با آنکه می‌ترسم باز می‌گویم علی‌الله- شخص اصفهانی خرش از نهر آب رد نمی‌شد- به خرش خطاب کرد: مگر عمر در آب می‌بینی که از آب رد نمی‌شوی- قصة من قصة خر اصفهانی است- من آن اصفهانیم و عمر در آب می‌بینم و می‌ترسم- چه کنم؟ می‌ترسم. شوخی نیست عمر در آب می‌بینم و می‌ترسم. خر دیگر پیدا کن که در آب عمر نه‌ بیند. (رضا مؤتمن دیوان) شرور«و ما علی الرسول البلاغ»«مکتوب از تجریش شمیران»خدمت جناب... مدیر جریدة فریدة تشویق، دام بقائه و توفیقاته. امروز صبح که سر از خواب کشیدم. به صرافت این مطلب افتادم- که سال‌های سال بود، سایة ما بر سر تمام مستبدین بود- و راحت و آسایش خودشان را در پناهگاه ما قرار می‌دادند- و حال به حمداله نزدیک دو سال است که مشروطه‌طلبان هم، در زیر سایة ما آمدند و دور یکدیگر جمع می‌شوند و در پناه ما مشغول عیش و عشرت هستند. این اوقات که قدری به خود آمدم و استقلالی به خود مشاهده کردم، قدی علم نمودم و اندکی گردن کشیدم، و از روی بصیرت و مطلب فهمی نگاهی به اطراف خود انداختة خواستم تشخیص مابین مستبدین و مشروطه‌طلبان را بدهم، از روی واقع و انصاف دیدم باز استبداد، چرا تا زمانی که قوة جبریه و قهریه استبداد در کار بود، جناب... متولی باشی به واسطة حفظ آبرومندی و ترس استبداد، هیزم که خرواری دو تومان الی بیست و پنج هزار بود، ابداً به ما کاری نداشتند (یعنی اعتنایی نمی‌نمود). حال که دورة مشروطیت و زمان آسودگی است و هیزم خرواری پنج تومان رسیده و خوب می‌خرند، همه روزه اره و تبر دست گرفته در قطع و قمع ما کمر بسته، و ما را اذیت و آزار می‌کند، قدری در کارهای خود متفکر بوده و در پی چاره‌جویی و خرابی کار حالیه برآمده و درصدد اصلاح امر در فکر و خیال غوطه‌ور بودم، ناگاه گامیش حاجی میرزا آغاسی با گوسالة مادر حسن دست همدیگر را گرفته، وارد صحن مقدس امام‌زاده صالح شدند و در سایة ما قرار و آرام گرفتند و بنای صحبت را با یکدیگر گذاشتند. من قدری به خود حرکت داده و چند دانة برگ نزد آن‌ها ریخته که میل کنند، دیدم ابداً اعتنایی نکردند و مشغول صحبت هستند. قدری که گوش فرا دادم. دیدم صحبت‌های ایشان به مزاق من چسبندگی دارد، و از این قرار صحبت می‌کردند. گامیش حاجی میرزا آغاسی به گوسالة مادر حسن می‌گفت: نور چشمی! خوب است که دست و پا را زود جمع کنیم و به یک مملکتی دور برویم که خارج از خاک ایران باشد. گوساله گفت: نور چشممان، من از تو سنم بیشتر و قدیمی‌تر، چشمم چیزها دیده و سرما و گرمای روزگار چشیده و آب‌های تلخ و شور چشیده روزی از امروز بتر ندیده‌ام، می‌ترسم به واسطة این هرج و مرج که در تهران و اطراف تهران واقع است، زیر دست و پا برویم و به کلی معدوم الاثر شویم، یعنی زنده زنده ستار قرداش توپچی من و تو را ذبح کند و در خیابان چراغ گاز و در میان آن همه گرد و خاک تابستان و گل و باتلاق زمستان به سیخ قصابی بکشد، کسی به فریادمان نرسد. گوساله گفت: عمو جان! اگر هرج و مرج هم در کار است، و یا مشروطه‌طلبان و مستبدان با یکدیگر طرف سؤال هستند و با همدیگر منازعه و مجادله دارند به من و تو چه؟ من و ترا کجا می‌برند، بعد از این که دیدیم کار سخت شد، می‌رویم این دامنة کوه‌ها، هر جا که آب و علف خوبی دیدیم در آنجا مشغول چرا می‌شویم، چرا طی راه دور و دراز کنیم؟ و چرا از مملکت ایران خارج شویم؟گامیش گفت: فرزند جان مگر روزنامه‌های ایران را نمی‌خوانی که در محال آذربایجان، خوی، سلماس و ارومی را چه خرابی‌ها کردند و حالا هم در خلخال بنای خرابی و قتل و غارت را گذاشتند؟ و فارس و کرمان هم چه اغتشاش پیدا کرده؟ و در محال کردستان هم تا سقز و آنه را دست‌اندازی کردند؟ و مدت سی‌سال بود از دست ترکان آسوده و از تاخت‌وتاز آن‌ها راحت بودیم و قادر به اسیر بودن و بچاپ بچاپ نبودند، نمی‌دانم به تحریک کی این اوقات طغیان کردند و بنای قتل و غارت را گذاشتند و گروهی را هم اسیر و دستگیر نمودند؟ و از قرار معلوم تا شاهرود و بسطام و سبزوار و جوین و عباس‌آباد دست‌اندازی کرده‌اند. گوساله گفت: عمو جان! از این حرف‌ها جگرم را کباب کردی. مگر نه این بود سابقاً مردم دور یکدیگر می‌نشستند و می‌گفتند: دولت با ملت همراه نیست و این خرابی‌ها از همراه نبودن دولت با ملت پیدا شده؟ و حال محض رفع اشتباه اطمینان خاطر عموم ملت، پادشاه اسلام پناهی به مجلس مقدس تشریف فرما شد و قسم یاد نمودند و صاحبان جراید هم این حکایت را روزنامه کردند و به ولایات انتشار دادند و تمامت دول و ملل به واسطة تشریف فرمایی همایونی در پارلمان ایران باخبر شدند و دیگر هیچ محل شبهه برای کسی باقی نماند، و اگر هم اجانب خیالات فاسد داشتند، به واسطة این اتحاد و اتفاق دولت با ملت، همگی مأیوس شدند و یقین حاصل نمودند، انشاءالله کارها بهتر و نیکوتر می‌شود، خیالت را پریشان مکن!گامیش گفت: عزیز من، جان من، عمر من! این مطلب را راست گفتی، پادشاه اسلام پناه ما به مجلس تشریف بردند و قسم خوردند، همه دانستند و فهمیدند، اما نمی‌دانم جهت چیست که هرج و مرج بیشتر شده و کسی نیست که اصلاح کند؟گوساله گفت: عمو جان! تو که می‌گویی من عمر بیشتر کردم و گرما و سرمای روزگار را دیدم، پس چه باید کرد که تا رفع هرج ‌و مرج شود؟ گامیش گفت: فرزند! همانست که همیشه داد می‌زنم و میگم، امروز نه سلطنت مشروطه داریم و نه ملت مستقله، اگر دولت مستقله‌مان بر جا بود و قدرت جبریه و قهریه را مثل زمان سابق داشت، هرگز کسی جرئت نداشت که پایة هرج و مرج را تا این درجه بگذارد که دو نفر مقتول در امامزاده سید اسماعیل چند روز بیفتد و قاتل را تاکنون کسی به قصاص نرساند، و هرگاه سلطنت مشروطه هم باشد، باز باید پس از تحقیق و رسیدگی، مجازات قاتلین و مرتکبین را داد که بعدها دیگران اینگونه حرکات وحشیانه نکنند. گوساله گفت: عمو جان! شاید این هرج و مرج در تهران و سایر ولایات محرک داشته باشد. گامیش گفت: فرزند جان! نمی‌دانم چه بگم؟! اگر حرف مردم را بخواهم انتشار دهم، در چند روز قبل، در یکی از انجمن‌ها، علنی در حضور تمام نمایندگان انجمن‌ها، به اسم و رسم محرکین را شمردند، که اینها بر ضد مشروطه‌طلبان هستند و اتصالاً سری در انهدام مجلس و مجلسیان دارند و پیوسته پادشاه مشروطه‌خواه ما را اغوا در بعضی مطالب می‌نمایند و سبب آشوب و فساد و هرج و مرج تهران و سایر ولایات به تحریک این چند نفر است. ولی خدا می‌داند که این مطلب راست و یا دروغ است؟ من عقلم قبول نمی‌کند که کسی در مجلس مقدس قسم یاد کند، در حال برخلاف آن اقدام نماید و گروهی از مسلمانان را گرفتار سازند و اغلب از مردم زیر دست و پا بروند، اگر در حقیقت واقعیت داشته باشد، نهایت دون همتی و پست فطرتی است. چنار امامزاده صالح


 

نسیم شمال
(دورة اول و دوم)
سید اشرف‌الدین گیلانی، با الهام، ترجمه و الگوبرداری از ملانصرالدین، هفته‌نامة نسیم شمال را پی افکند، هفته‌نامه‌یی که توانست سال‌ها بر دل مردم حکومت کند و حکومتمداران را به خشم آورد. نسیم شمال در تاریخ مطبوعات فکاهی ایران، از اندک نشریاتی است که توانست سالها جای والای طنزسرایی را به خود اختصاص دهد؛ زبانش مردمی، کلامش دلنشین و طنز نقادش گزندة مخالفان بود. نسیم شمال در دوم شعبان 1325 مهی به همت سید اشرف‌الدین «مترجم راستین امیال توده»[3] در رشت منتشر شد و «عرصة مطبوعات را فضایی تازه بخشید و نمونه‌ای از روزنامه‌نگاری آزاد، مسئول و ملی و مردمی را در دسترس ملت قرار داد»[4]. دورة نخست نسیم شمال در 4 صفحه، به صورت هفتگی ولی نامرتب بود که تا بمباران مجلس و شکست مشروطة اول در رشت منتشر شد. سید اشرف‌الدین که به شدت متأثر از صابر بود، با بهره‌گیری از زبان مردم، به ارتجاع و استبداد می‌تاخت. «نسیم شمال» یکی از بهترین آثار ادبی عصر خود بود و در طول سالهای 1325 تا 1329 هجری قمری از روزنامه‌های غیرمجاز و ضد حاکمیت محسوب می‌شد. پیام این نشریه، همانگونه که عنوانش گویای آن است، مبارزه علیه حکومت استبدادی بود، «انقلاب 1905 روسیه را تأکید می‌کرد و از آن تأثیر می‌پذیرفت[5]» این جدال قلمی موجب شد که پس از چیرگی استبداد صغیر «عمال محمدعلی‌شاه در به در دنبالش می‌گشتند تا مگر او را یافته، به قید و بند کشند. او ناچار با لباس مبدل گریخت و دهات گیلان و قزوین را یک به یک زیر پا گذاشت[6]». اما دیری نگذشت که آزادیخواهان دوباره چیرگی یافتند و نسیم شمال نیز در سال 1327 مهی از توقیف خارج شد، دورة دوم نسیم شمال در سال 1333 مهی در تهران در هشت صفحه به قطع نیم‌ورقی چاپ شد.  زیر عنوان نسیم شمال، این بیت تا سال 1313 می‌درخشید.
خوش خبر باش ای نسیم شمال

  که به ما می‌رسد زمان وصال

انتشار نسیم شمال در تهران، در آغاز، با کمک مادی و معنوی محمد ولی خان سپهسالار* بود.[7] گفتنی است که تمامی اشعار نسیم شمال تنها از سید اشرف‌الدین گیلانی بود، وی اشعار خود را با اسامی: فکری برزگر، سید نجف بنا، میرزا تقی‌‌خان درویش، خوابعلی میرزا، فقیر، دخو... امضاء می‌کرد، «سید اشرف‌الدین، محبوبترین و معروفترین شاعر ملی عهد انقلاب است، او به تمام معنی، حامی و طرفدار طبقات زحمتکش بود و از طبقات ممتازه، در هر مقام که بودند، بیزار و گریزان بود[8]» او در هفته‌نامه‌اش از استقلال ایران دفاع می‌کرد، آزادی را ارج می‌نهاد و بر برابری و مردم‌نوازی تأکید داشت[9]. آرین‌پور، پس از تأکید بر اقتباس و ترجمة اشعار صابر توسط اشرف‌الدین، یادآوری می‌کند که:«هر چند ممکن است بگوییم که سید اشرف نمی‌دانسته است اشعاری که به امضاهای مستعار در روزنامة ملانصرالدین چاپ می‌شود از صابر است، اما شرط امانت این بود که لااقل یک بار در نسیم شمال اشاره کند که مضمون اشعار خود را از کدام منبع گرفته و به هر حال این غفلت و تسامح عیب و نقصی برای او شمرده می‌شود. به اندیشة من چون هر دو روزنامه غرض سیاسی و تبلیغاتی واحدی داشتند و مضمون اشعار از روح مردم سرچشمه می‌گرفت و از زبان آنان سخن می‌گفت، کوچکترین توجهی به این که گوینده کیست نداشتند و تنها به این خرسند بودند که زن و مرد و پیر و جوان و باسواد و بی‌سواد آنها را بخوانند و دست به دست بگردانند.به هر حال اقتباس و استقراض نسیم شمال از صابر اگر از قدر هنری این اشعار تا حدی بکاهد، از قدر خدمت بزرگ گویندة آنها که رسانیدن این مضامین به ایرانیان و کمک به آزادی ایران باشد، هیچ نخواهد کاست، زیرا ارزش و اهمیت این گفته‌ها- تکرار می‌کنم- بیشتر مربوط به مضامین آنها و هدفی است که از سرودن آنها در مدنظر بوده است».[10] اینک بجاست که در ارجگذاری مقام سید اشرف‌الدین قلم را به دست سعید نفیسی بسپاریم: در این برگرفته، برخی پاراگراف‌ها را حذف کرده‌ایم. «از میان مردم بیرون آمد، با مردم زیست و در میان مردم فرو رفت... او نه وزیر شد. نه وکیل شد، نه رئیس اداره شد، نه پولی به هم زد، نه خانه ساخت، نه ملک خرید، نه مال کسی را با خود برد، نه خون کسی را به گردن گرفت. شاید روز ولادت او را هم کسی جشن نگرفت و من خود شاهد بودم که در مرگ او ختم هم نگذاشتند. «ساده‌تر و بی‌ادعاتر و کم‌آزارتر و صاحبدل‌تر و پاک‌دامن‌تر از او من کسی ندیده‌ام. «مردی بود به تمام معنی مرد: مؤدب، فروتن، افتاده، مهربان، خوشروی و خوشخوی، دوستباز، صمیمی، کریم، بخشنده، نیکوکار، بی‌اعتنا به مال دنیا و به صاحبان جاه و جلال، گدای راهنشین را بر مالدار کاخ‌نشین همیشه ترجیح داد. آنچه کرد و گفت برای همین مردم خرده پای بی‌کس بود. «هر روز و هر شب شعر می‌گفت و اشعار هر هفته را چاپ می‌کرد و به دست مردم می‌داد. نزدیک بیست سال، هر هفته روزنامة نسیم شمال او در مطبعة کلیمیان، که یکی از کوچکترین چاپخانه‌های آن روز تهران بود، در چهار صفحة کوچک، به قطع کاغذهای یک ورقی امروز، چاپ و به دست مردم داده شد. هنگامی که روزنامه‌فروشان دوره‌گرد فریاد را سر می‌دادند و روزنامه را اعلان می‌کردند، راستی مردم هجوم می‌آوردند. زن و مرد، پیر و جوان، کودک و برنا، باسواد و بی‌سواد این روزنامه را دست به دست می‌گرداندند. در قهوه‌خانه‌ها، در سر گذرها، در جاهایی که مردم گرد می‌آمدند باسوادها برای بی‌سوادها می‌خواندند و مردم حلقه می‌زدند و روی خاک می‌نشستند و گوش می‌دادند. «این روزنامه نه چشم پرکن بود، نه خوش چاپ، مدیر آن وکیل و سناتور و وزیر سابق هم نبود. پس مردم چرا این قدر آن را می‌پسندیدند؟ از خود مردم بپرسید. نام این روزنامه به اندازه‌ای بر سر زبانها بود که اشرف‌الدین قزوینی مدیر آن را مردم به نام نسیم شمال می‌شناختند و همه او را آقای نسیم شمال صدا می‌کردند. روزی که موقع انتشار آن می‌رسید، دسته دسته کودکان ده دوازده ساله که موزعان او بودند، در همان چاپخانه گرد می‌آمدند و هر کدام دسته‌ای بزرگ می‌شمردند و از او می‌گرفتند و زیر بغل می‌گذاشتند. این کودکان راستی مغرور بودند که فروشندة نسیم شمال هستند. هفته‌ای نشد که این روزنامه و لوله‌ای در تهران نیندازد. دولتها مکرر از دست او به ستوه آمدند. اما با این سید جلنبر آسمان جل و وارستة بی‌اعتنا به همه کس و همه چیز چه بکنند؟ به چه دردشان می‌خورد او را جلب کنند؟ مگر در زندان آرام می‌نشست؟ حافظة عجیبی داشت که هرچه می‌سرود، بدون یادداشت از بر می‌خواند. در این صورت محتاج به کاغذ قلم و مرکب و مداد نبود و سینة او خود لوح محفوظ بود...«در آن گیرودار و گیراگیر اختلاف مشروطه‌خواهان و مستبدان به میدان آمد. اشعار معروفی در نکوهش زشتکاریهای محمدعلی‌شاه و امیر بهادر و اعوان و انصار ایشان گفته بود که دهان به دهان می‌گشت. در این حوادث هیچکس مؤثرتر از او نبود...«یقین داشته باشید که اجر او در آزادی ایران کمتر از اجر ستارخان، پهلوان بزرگ، نبود. حتی این مرد شریف بزرگوار در قزوین تفنگ برداشت و با مجاهدان دستة محمد ولی‌خان تنکابنی، سپهدار اعظم، جنگ کرده و در فتح تهران جانبازی کرده بود. «آزادگی و آزاداندیشی این مرد عجیب بود. همه چیز را می‌توانستی به او بگویی. اندک تعصبی در او نبود. لطایف بسیار به یاد داشت، قصه‌های شیرین می‌گفت، خزانه‌ای از لطف و رقت بود. کینه هیچ‌کس را در دل نداشت، از هیچ‌کس بد نمی‌گفت، اما همه را مسخره می‌کرد و چه خوب می‌کرد! ای کاش باز هم مانند او پیدا می‌شدند که همین کار را با مردم این روزگار می‌کردند! جایی که مردم عبرت نمی‌گیرند، پند و اندرز نمی‌پذیرند، زشت و زیبا نمی‌شناسند، شهوت گوش و چشمشان را پر کرده است، باید سید اشرف‌الدین بود و همه را استهزا کرد. بزرگی او در این جاست که با این همه نفوذی که در مردم داشت، هرگز درصدد برنیامد از آن سود مادی ببرد، نه هرگز در موقع انتخابات از کسی رأی خواست، نه به خانة صاحب مسندی و خداوند زر و زوری رفت، و نه ماجراجویی را هرگز به همان حجرة تنگ و تاریک راه داد. «در سراسر زندگی مجرد زیست و سرانجام گرفتار عواقبی شد که نتیجة طبیعی و مسلم این‌گونه مردان بزرگ است. «او را به تیمارستان شهرنو بردند و اطاقی در حیاط عقب تیمارستان به او اختصاص دادند. من نفهمیدم چه نشانة جنون در این مرد بزرگ بود! همان بود که همیشه بود. مقصود از این کار چه بود؟ این، یکی از بزرگترین معماهای حوادث این دوران زندگی ماست!«خبر مرگ او را هم به کسی ندادند. آیا راستی مرد؟ نه هنوز زنده است و من زنده‌تر از او نمی‌شناسم! اگر دلهای مردم را بکاوید، هنوز در دلهای هزاران مردمی که او را دیده‌اند و شعرش را خوانده‌اند، جای دارد». [11] اوتوبیوگرافی نسیم
گوش کن شرحی ز احوال نسیم
بنده در قزوین به دنیا آمدم
آمدم از غیب مطلق ناگهان
بد مرا یک پیر نورانی پدر
اشرف‌الدین کرد مادر نام من
نسبت جسمانیم با مصطفی‌ست
رفت بابم سوی جنات‌النعیم
در یتیمی خانه‌ام را شیخ برد
زاهدان بس خانه‌ها را خورده‌اند
من شدم دیوانه از غوغای فقر
در جوانی با هزاران ابتلا
مدتی در کربلا و در
نجف
بر سرم زد باز شور
ملک جم
باز از قزوین به چشم اشکبار
دست خالی مفلس و خونین جگر
در ره تبریز با سوز و تعب
وه چه پیری، صافی روشن ضمیر
آن قلندر چون مرا دیوانه دید
کرد تعلیمم همه اسرار حق
از منازل‌های جانم یاد داد
در تکلم صادقم، یاهو مدد
نیمة شب تا بدیدم ماه را
در دم باغات تبریز از سرور
ساربانا بند بگشا ز اشتران
اندر آن ایام بی‌رنج و ملال
پیش استاد خواندم اندر مدرسه
صرف و نحو و منطق و فقه و کلام
پس، از آنجا سوی گیلان آمدم
مدتی در رشت بنمودم درنک
رشتیان بر گردنم دارند حق
در هزار و سیصد و بیست و چهار
کردم ایجاد این نسیم نغز را
چون به تهران پارلمان تأسیس شد
بعد چندی از تقاضای زمان
کشته گردیدند با خوف و خطر
در ولایات انجمن‌ها بسته شد
سال (عشکز) انبساط روح شد
باز در گیلان هویدا شد نسیم
در هزار و سیصد و سی، شاه روس
مرقد شاه رضا از توپ کین
ای بسا خونها درون صحن ریخت
سال (غشلب) جنگ عالمگیر شد
منقلب گردید اوضاع فرنگ
آتش اندر جان نوبخت اوفتاد
از هجوم بلشویک داد خواه
[12]
قحطی سختی که صبر از دل ربود
در خیابان‌های تهران برملا
آن ‌چنان قحطی به مردم چیره گشت
خلق می‌خوردند از جوع البقر
نیمی از بازار تهران بسته شد
شد عذاب قحطی و رنج مدام
در حساب ابجدی هم بی‌دروغ
در هزار و سیصد و سی‌هفت، باز
از عنایات خداوند غفور
لیک دنیا باز درهم برهم است
صلح می‌خواهند، لیکن صلح نیست
شرح آن قحطی و آن رنج و عذاب
در هزار و سیصد و سی‌هشت، من
دادم اندر صفحه جولان خامه را
با اشارت چون فسنجان گفته شد
خواهشی دارم ز یاران ظریف
هر کجا دیدید مرغی با خروس
از من و دوران من یاد آورید
هر کجا مرغ و فسنجان می‌خورید
در نوشتن بسکه شیرین شد کلام

  تا کنی گریه بر احوال نسیم
چندی از بهر تماشا آمدم
چند روزی سوی گلگشت جهان
مادرم از عترت خیرالبشر
ریخت شهد معرفت در کام من
نسبت روحانی من با خداست
من شدم شش ماهه در قزوین یتیم
ملک و مالم را ز روی غصب خورد
هستی بیچاره‌ها را برده‌اند
در به در گشتم ز استیلای فقر
رفتم از قزوین به سوی
کربلا
معتکف بودم به صد و جد و شعف
آمدم از کربلا، سوی
عجم
جانب تبریز گشتم رهسپار
سوی آذربایجان کردم سفر
خدمت پیری رسیدم نیمه شب
طالبان راه حق را دستگیر
مست از جام می جانانه دید
گشت روشن روحم از انوار حق
و ز سفر‌های روانم یاد داد
مات صنع خالقم، یاهو مدد
طی نمودم بیست فرسخ راه را
خواندم این اشعار را با عشق و شور
شهر تبریز است و جای دلبران
رفته بود از عمر من بیست و دو سال
هیئت و جغرافیا و هندسه
جمله را یک دوره خواندم والسلام
مست از صهبای عرفان آمدم
از شراب عاشقی مست و ملنک
گر نویسم می‌شود سیصد ورق
چونکه شد مشروطه این شهر و دیار
عطر بخشیدم ز بویش مغز را
جنگ جن با لشکر ابلیس شد
شد حیاط پارلمان بمباردمان
صور اسرافیل
[13] با جمعی دگر
در مجامع هم دهن‌ها بسته شد
بار دیگر پارلمان مفتوح شد
مرد و زن را روح بخشا شد نسیم
حمله‌ور گردید سوی ارض
توس
شد مشبک از جفای مشرکین
رشتة افکار نورانی گسیخت
شهرها بمبارده و تسخیر شد
غرق خون شد جمله اقطاع فرنک
پادشاه روس از تخت اوفتاد
نیکلای روسیه شد بی‌کلاه
در هزار و سیصد و سی پنج بود
خلق می‌مردند از قحط و غلا
شد ز خاطر، قحطی هشتاد و هشت
پوست خیک و گوشت آدم، خون خر
خانه‌ها هم خالی از هر دسته شد
در هزار و سیصد و سی، شش تمام
مادة تاریخ قحطی شد شلوغ
باب رحمت شد به روی خلق باز
نان فراوان گشت و نعمت شد وفور
در فرنگستان بساط ماتم است
کس نمی‌داند مثال کار چیست
با اشاره درج شد در این کتاب
همتی کردم ز لطف ذوالمنن
جمع کردم این فسنجان نامه را
جوجه پر زد، مرغ دل آشفته شد
چونکه حاضر شد غذاهای لطیف
در فسنجان همچو داماد و عروس
از دل بریان من یاد آورید
همچو پندارید با من می‌خورید
شهر پر قند و شکر شد، والسلام!

 
 

 


  چون اقتضای زمانه مسخرگی است تو هم مسخره شو
رفتی به شهر کوران دیدی همه کورند تو هم کور شو

 
خواهی که شود بخت تو فرخنده و فیروز
خواهی که شود طالع تو شمع شب افروز

  خواهی که شود عید سعیدت مه نوروز
خواهی که رسد خلعت و انعام به هر روز

           
  
  رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

 
امروز به جز مسخره، رندان نپسندند
ادراک و کمالات به تهران نپسندند

  علم و هنر و فضل، بزرگان نپسندند
جز مسخره، در مجلس اعیان نپسندند

  رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

 
     
خواهی که شوی باخبر از حال بزرگان
چون موش زنی نقب به انبار بزرگان

  شکل تو کند جلوه در انظار بزرگان
خواهی که شوی محرم اسرار بزرگان

  رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

 
نه درس به کار آید و نه علم ریاضی
نه هندسه و رسم و مساحات اراضی

  نه قاعدة مشق، نه مستقبل و ماضی
خواهی که شوی مجتهد و مفتی و قاضی

  رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

 
صدسال اگر درس بخوانی همه هیچ است
خود را به حقیقت برسانی همه هیچ است

  در مدرسه یک عمر بمانی، همه هیچ است
جز مسخرگی هرچه بدانی همه هیچ است

  رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

 
وافور بکش تا بودنت ممکن و مقدور
بنشین به خرابات و بزن بربط و طنبور

  از باده مکن غفلت و از بنگ مشو دور
خواهی که شوی پیش خوانین همه مشهور

  رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

 
در مجلس اعیان همه شب مست گذر کن
پس گنجفه را از بغل خویش به در کن

  اول چو رسیدی دم در عرعر خر کن
از باده دماغ همه را تازه و تر کن

  رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

 
در مجلس (یارو) شب مهمانی هنگفت
دوغ فقرا با قدح افشره شد جفت

  رندان همه خوردند شراب و عرق مفت
آهسته فسنجان به کباب‌ بره می‌گفت:

  رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

 
هر چند که ریش تو سفید است و قدت هم
از دولت مشروطه شدی میرمفخم

  رندانه بزن چنگ بر آن طرة خم‌خم
ای ارفع و ای امجد و ای اکرم و افخم

  رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

 


زنهار ز عدلیه و اعضاش مزن دم
گر کفش گران‌ست، ز کفاش مزن دم

  گر نان تو تلخ‌ست، ز نانواش مزن دم
تا هست کباب بره، از آش مزن دم

  رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

 


خواهی تو اگر در همه جا راه دهندت
زیبا صنمی خوب‌تر از ماه دهندت

 
  ترفیع مقام و لقب و جاه دهندت
خواهی که زر و سیم شبانگاه دهندت

  رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

 


خواهی که شوی محرم آن بزمگه خاص
اسباب ترقی شودت گنجفه و آس

 
  دوری مکن از مطرب و بازیگر و رقاص
خواهی که شوی زینت بزم همه اشخاص

  رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

 


خواهی تو اگر راحت و آسوده بمانی

خود را به مقامات مشعشع برسانی

  رخش طرب اندر همه تهران بدوانی
هم داد خود از کهتر و مهتر بستانی

  رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

 


         
 تهدید
آهای آهای نسیم شمال! مثال شیر (ارژنه)
گاه زنی به میسره، گاه زنی به میمنه
زلزله‌ها فکنده‌یی به کوه و دشت و دامنه

اول بگو برای من، تو کیستی، چه کاره‌ای؟
مقابل سخنوران، تو طفل شیرخواره‌ای!
به پیش آفتاب و مه تو کمتر از ستاره‌ای
آی‌بارک‌الله مرحبا به این قیافه و تنه

نسیم شمال خودتو بپا، اینجارو تهرونش میگن
اینجا که ما نشسته‌ایم دروازه شمرونش میگن
ز شهر رشت دم مزن، آنجارو گیلونش میگن
هیچ نمی‌ترسی مگر ز دزدهای گردنه

ز زارعین رنجبر، بازم حمایت می‌کنی
ز ظالمان مفتخور، بازم شکایت می‌کنی
ز عهد شاه و زوزک، بازم حکایت می‌کنی
طعنه زنی ز شعر خود به صاحبان طنطنه

نسیم شمال! ز شعر تو، تمام تعریف میکنن
از زن و مرد مملکت، ز ذوق توصیف میکنن
خیلی حرارت منما، نسیمه توقیف میکنن
بهر حرارتت بخور، آب‌ انار و هندونه

گدای لات و لوت و باش، قال و مقالش را ببین!؟
تحفه‌ای از رشت آمده، نسیم شمالش را ببین!؟
حامی دختران شده، فکر و خیالش را ببین!؟
مژدة علم می‌دهد، بر ورقات موقنه!

  مدرسه چه، علوم چه، مکتب دخترانه چه؟
این کرة زمین بود، به شکل هندوانه چه
میان روزنامه این گفتگوی زنانه چه
پر است روزنامه‌ات ز قول خاله و ننه

گاه ز قول اشتران، گاه ز خر نقل می‌کنی
به این حواله می‌کنی، به آن قباله می‌کنی
حمایت از بیوه زنان به آه و ناله می‌کنی
مگر که عاشق شده‌ای باز به آن پیرزنه

نسیم شمال! بهر وطن غصه مخور، تموم میشی
جون سبیلات قسمه رسوای خاص و عالم میشی
کس نرسد به داد تو، حبس به لاکلوم میشی
وای به حال زار تو از غم و فقر و مسکنه

مطالب نسیم را تمام تفسیر می‌کنن
منکر غول و جن مشو، و گرنه تکفیر می‌کنن
یقین بدان که شیر را ز ترس زنجیر می‌کنن
برو به کنج مدرسه، بخور تو نان و اشگنه

نسیم شمال! بگو ببینم، هیچ خبر صحیح داری؟
ز فتح روس و آلمان تلگراف صحیح داری؟
ز نطق‌های ویلهلم، خطابة فصیح داری؟
آمریکا میل جنگ داره، صدق و صحیحه یا که نه؟

 
     آهسته بیا، آهسته برو که گربه شاخت نزنه

  
آهسته بیا، آهسته برو که گربه شاخت نزنه

   آهسته بیا، آهسته برو که گربه شاخت نزنه

   آهسته بیا، آهسته برو که گربه شاخت نزنه

   آهسته بیا، آهسته برو که گربه شاخت نزنه

   آهسته بیا، آهسته برو که گربه شاخت نزنه

   آهسته بیا، آهسته برو که گربه شاخت نزنه

   آهسته بیا، آهسته برو که گربه شاخت نزنه

   آهسته بیا، آهسته برو که گربه شاخت نزنه

   آهسته بیا، آهسته برو که گربه شاخت نزنه

   آهسته بیا، آهسته برو که گربه شاخت نزنه

     
سرودة زیر ترجمه آزاد سید اشرف‌الدین از قطعه شعر صابر، زیر عنوان مصلحت است که در این کتاب در بخش ملانصرالدین آورده شده است.  مصلحت
شب عید است ای ملا ندانم
بود عمر من از هفتاد افزون
مرا باشد زن پیری به خانه
ولی می‌گیرد از بهرم بهانه
به دیدم دختری چون دستة گل
دلم پر می‌زند مانند بلبل

  ز راز مخزن بگیرم یا نگیرم؟
بفرما، زن بگیرم یا نگیرم
به ریشم می‌زند هر صبح شانه،
نخ و سوزن بگیرم یا نگیرم؟
ربود از قلب من صبر و تحمل
بگو ارزن بگیرم یا نگیرم؟

جواب
آی‌بارک‌الله به تو با اعتقاد
خوب خیالی به سرت اوفتاد

  مؤمن خوش نیت نیکو نهاد
دختر پاکیزه به صد فن بگیر

 
  مشدی حسن زود برو زن بگیر!

 
فال زدم فال تو خوبست خوب
منزل امسال تو خوبست خوب

  طالع و اقبال تو خوبست خوب
زود به تجریش برو مسکن بگیر

         
 
  مشدی حسن زود برو زن بگیر!

 
فال تو خوب آمده دنباله کن
فکر یکی دختر نه ساله کن

  روبه به سوی خانة دلاله کن
گر تو نمی‌خوای واسة من بگیر!

         
 
  مشدی حسن زود برو زن بگیر!

 
این شب عید است بکن عیش حال
سیب و به و خربزه و پرتقال

  رو سوی بازار بخر با جوال
ماهی و قرقاول و روغن بگیر

         
 
  مشدی حسن زود برو زن بگیر!

 
زود تو اسباب عروسی بخر
جنس ز دکان پروسی بخر

  قند بخر، چایی روسی بخر
بهر خودت پیرهن تن بگیر

         
 
  مشدی حسن زود برو زن بگیر!

 
عمر تو هفتاد بود در جهان
پیش حریفان بنما امتحان

  ارواح بابات تو جوانی جوان
دخترکی چون گل سوسن بگیر

         
 
  مشدی حسن زود برو زن بگیر!

 
منزل زنهاتو سوا کن سوا
ریشتو قرمز ز حنا کن حنا

  پیر شدی پیر، حیا کن حیا
بر زنخت دودة گلخن بگیر

         
 
  مشدی حسن زود برو زن بگیر!

 
زود بخر همره حاجی مفید
عید تو با تازه عروست سعید

  اشرفی و لیره و شاهی سفید
خوشة لذت تو ز خرمن بگیر

         
 
  مشدی حسن زود برو زن بگیر!

 
هیچ از این جنگ و جدل دم مزن
پول مده، معرکه برهم مزن

  تیشه به این ریشه دمادم مزن
دامن خفتان تهمتن بگیر

         
 
  مشدی حسن زود برو زن بگیر!

 
چار پسر داری، همه قلچماق
فکر سه زن کن ز ره اشتیاق

  زوده بده مادرشان را طلاق
شب به کفت مشعل روشن بگیر

         
 
  مشدی حسن زود برو زن بگیر!

 
مخلص تو در همه تهرون منم
باد وبال تو به این گردنم

  جون تو با دشمن تو دشمنم
پول بده مال معین بگیر

         
 
  مشدی حسن زود برو زن بگیر!

 
دم مزن از آیروپلان پروس
جان تو و جان عزیز عروس

  هیچ مکن صحبت ورشوی روس
عارض چون لاله به دامن بگیر

         
 
  مشدی حسن زود برو زن بگیر!

 
کرده فلان شخص خیانت، مگو
صحبت اسلام و دیانت، مگو

  یا شده بر شرع اهانت، مگو
آفت چین، لعبت ارمن بگیر

         
 
  مشدی حسن زود برو زن بگیر!

 
عید شریف تو مبارک بود
دنبة قوچ تو سه چارک بود

  بر سر تاج تو تبارک بود
قیمه بخور مرغ فسنجان بگیر

         
 
  مشدی حسن زود برو زن بگیر!

 
   فاتحهرفت از دار فنا مشروطه
مجلس فاتحه برپا سازید
از عسل شربت و حلوا سازید

  قاری خوب مهیا سازید
این سخن را همه افشا سازید

 
  رحمت‌الله علی مشروطه

 
جمع گردید همه با تب و تاب
صرف گردید چو قلیان و گلاب

  مجلس فاتحه خوانی بشتاب
پس بخوانید همه بهر ثواب

         
 
  رحمت‌الله علی مشروطه

 
رخت پاکیزه بپوشید همه
همچو زنبور بنوشید همه

  بهر مشروطه بکوشید همه
چایی و قهوه بنوشید همه

         
 
  رحمت‌الله علی مشروطه

 
فرش و قالیچه ز کرمان آرید
آب نارنج ز گیلان آرید

  گل و گلدسته ز کاشان آرید
ماهی و مرغ و فسنجان آرید

         
 
  رحمت‌الله علی مشروطه

 
پس بیارید به صد سوز و گداز
از پس روضه و تعقیب نماز

  روضه‌خوانی که بود خوش آواز
هی بخوانید به آواز حجاز

         
 
  رحمت‌الله علی مشروطه

 
ما سخن‌های نهانی داریم
باز امید جوانی داریم

  سوی مجلس نگرانی داریم
مجلس فاتحه خوانی داریم

         
 
  رحمت‌الله علی مشروطه

 
لوطیان خوب به ما حقه زدند
عکس مطلوب به ما حقه زدند

  طرز مرغوب به ما حقه زدند
در دزاشوب به ما حقه زدند

         
 
  رحمت‌الله علی مشروطه

 
بود اگر گردن مشروطه کلفت
نعمتی بود، ز کف رفت به مفت

  پس چرا زود به یک تیر بخفت؟
واعظی بر سر منبر می‌گفت:

         
 
  رحمت‌الله علی مشروطه

 
اهل تهران چه نشان‌ها دادند
اهل گیلان چه جوان‌ها دادند

  اهل تبریز چه جان‌ها دادند
آخر این شعر به آنها دادند:

         
 
  رحمت‌الله علی مشروطه

 
علم اگر نیست عمل هم خوبست
قند اگر نیست عسل هم خوبست

  اصل اگر نیست بدل هم خوبست
خواندن شعر و غزل هم خوبست

         
 
  رحمت‌الله علی مشروطه

 
حیف از آن زحمت بی‌حاصل ما
(دده بزم آرا) شده خوشگل ما

  حل نشد عاقبت این مشکل ما
دل ما، وای دل ما، وای دل ما

         
 
  رحمت‌الله علی مشروطه

 
یزد و کاشان و فراهان و عراق
قصر شیرین و کرند و پل طاق

  قم و قزوین و خراسان و نراق
بر زبان همه با زور و چماق

         
 
  رحمت‌الله علی مشروطه

 
خلق از جان همه بیزار شدند
کسبه یکسره بی‌کار شدند

  زارعین جمله گرفتار شدند
اغنیا داخل این کار شدند

         
 
  بود مال فقرا مشروطه
رحمت‌الله علی مشروطه

 
 
 مناجات به درگاه قاضی‌الحاجات
خداوندا جهان را آفریدی
مکان و لامکان را آفریدی

  زمین و آسمان را آفریدی
تمام انس و جان را آفریدی

 
  چرا ایرانیان را آفریدی؟

 
به عالم نعمت مشروطه دادی
به دریای جهالت غوطه دادی

  به ما جای قدیفه فوطه دادی
به تهران پارلمان را آفریدی

         
 
  چرا ایرانیان را آفریدی؟

 
صراط و حشر و نشر و برزخ از توست
تمام میل و متر و فرسخ از توست

  در آن عالم بهشت و دوزخ از توست
عراق و اصفهان را آفریدی

         
 
  چرا ایرانیان را آفریدی؟

 
یکی را نصف شب گلبانگ دادی
یکی را یک ده ششدانک دادی

  یکی را اسکناس بانک دادی
تو رشت و لاهیجان را آفریدی

         
 
  چرا ایرانیان را آفریدی؟

 
ز لطف تست این لطف سخنساز
میان روضه‌خوان‌های خوش آواز

  به حکم توست چاووش علم باز
تو شیخ روضه‌خوان را آفریدی

         
 
  چرا ایرانیان را آفریدی؟

 
در این تهران که هر چیزی گران است
چلوی خاص تبریزی گران است

  کباب و کله و دیزی گران است
تو هر چیزی گران را آفریدی

         
 
  چرا ایرانیان را آفریدی؟

 
تو دادی جایزه با آن بزرگی
به پیش خربزه با آن بزرگی

  شلیل خوشمزه با آن بزرگی
درخت گردکان را آفریدی

         
 
  چرا ایرانیان را آفریدی؟

 
تو مودار و کچل را خلق کردی
تو این شعر و غزل را خلق کردی

  خروس بی‌محل را خلق کردی
تمام شاعران را آفریدی

         
 
  چرا ایرانیان را آفریدی؟

 
به هر جا صحبت از اخبار جنگ است
توگویی نقل هر مجلس فشنگ است

  نوای توپ و آواز تفنگ است
تو این آیروپلان را آفریدی

         
 
  چرا ایرانیان را آفریدی؟

 
گروهی از تو پول زور خواهند
در این دنیا می و وافور خواهند

  در آن دنیا بهشت و حور خواهند
تو جمعی چرسیان را آفریدی

         
 
  چرا ما مفلسان را آفریدی؟

 
یکی وافور می‌خواهد، ندارد
یک انگور می‌خواهد، ندارد

  شراب شور می‌خواهد، ندارد
به مستی امتحان را آفریدی

         
 
  چرا ما مفلسان را آفریدی؟

 
خبرها سر به سر پوچ است، یاهو
به هرجا صحبت کوچ است، یاهو

  دو چشم احولان لوچ است، یاهو
تو این جنگ‌آوران را آفریدی؟

         
 
  چرا ما مفلسان را آفریدی؟

 
  تو بمیری هیچی؟
خبر از کار چه داری؟ تو بمیری هیچی!
تازه اخبار چه داری؟ تو بمیری هیچی!
داش حسن ما همگی مخلص دیرین توایم
روز و شب منتظر صحبت شیرین توایم
همگی عاشق تقریر و مضامین توایم

خبر تازه چه داری ز سلاطین فرنگ؟
باز رویتر چه خبر داده ز هنگامة جنگ؟
تلگرافات چو آمد به مضامین قشنگ،

مرغ دل گشته در این دوره گرفتار خبر
تویی از نطق و بیان زینت بازار خبر
باز، ای بلبل شوریده گلزار خبر

خبر تازه به گوشت چه رسیده است؟ بگو!
میوة فتح در این جنگ که چیده است؟ بگو!
مرغ دولت به چه اقلیم پریده است؟ بگو!

شهر پاریس بود مجمع خوبان یا خیر؟
برج ایفل بود از دور نمایان یا خیر؟
شانزه لیزه شده پر از مه تابان یا خیر؟

خبر تازه بفرمای که دل‌ها تنگ است
در چه نقطه بگو امروز فزون‌تر جنگ است
در کجا باز ز خون کوه و بیابان رنگ است

رمز لشگرکشی روس و بریتانی چیست؟
قصد اتریش و عثمانی و آلمانی چیست؟
علت ذلت این ملت ایرانی چیست؟

متزلزل شده ارکان عقاید امروز
صحبت خلق شده حشو و زواید امروز
خبر تازه چه داری ز جراید امروز؟

راحت و امن شده صفحة امکان یا نه؟
متعالی شده کابینه به تهران یا نه؟
خلق شادند ز تغییر وزیران، یا نه؟

اهل بازار ز کابینه چه‌ها می‌گفتند؟
محرمانه چه به هم از علما می‌گفتند؟
چه ز توصیف عموم وزرا می‌گفتند؟

درق درق گدک آوه کجا منجر شد؟
شرق شرق درة ساوه کجا منجر شد؟
در ورامین عمل کاوه کجا منجر شد؟

ما گذشتیم ز خمپاره و خوف و خطرش

پس بیا خربزة خوشمزه با نان بخوریم
گاه، با قیمه‌پلو، ماهی بریان بخوریم
گاه با قرمه، چلو، مرغ و فسنجان بخوریم

 
       نطق شاکار چه داری؟ تو بمیری هیچی!

 
رمز و اسرار چه داری؟ تو بمیری هیچی!

  گل به منقار چه داری؟ تو بمیری هیچی!