|
مناجات حضرت امیر
خوشنویسی:
میرزا احمد معتمدالسلطنه
پیشگفتار و اهتمام:
غلامحسین مراقبی
فروردین 1378
خاور، سرزمین شگفتیها، سرزمین جانهای شکفته و تنهای درهم شکسته، فرازها و فرودها، راستی ها و ناراستیها. باورزار آیینهای مینوی و انگارههای تباه. سرزمين پیام آوران وگجستگان. جایگاه خستگان تلاشهای جانکاه و دریوزگیها و کاهلیها. سرزمین انگارههای درمانگر روانهای در هم آشفته و افیون زاران اندیشه. سرزمین آخشیخها. بیداد خاوری بیداد میکند و در کنارش باغچة عطوفت، سرسبز وشاد به رویش خود میبالد. رویان تر از همه، شعر و چکامه است که بیشهزارانش همیشه سرسبز و شادمانهاند، گردشگرانش نیز دل سپردگان عشق و عاشقی، جان شیفتگان رازهای سر به مهر و دلبستگان دیدار روی یار. وراستی چه بیشهزارگشن و شادابی است فرهنگ و ادب پارسی، شاید شکفتگی شعرش از آن باشد که بر موسیقیاش ستم کردهاند و آن را سدهها سال نکوهیده و در هم شکسته و مجال رشدش ندادهاند. شاید! اما شعرش، شکوفاست و فریبنده، به گونهیی که حتی ستمگران و خونریزان را نیز گریزی از وسوسه آن نیست! چه شگفت است که گردشگران بیشهزار شعرش و ادبش همه لطیفاند و زیبانگر، حتی امیران و حاکمان گاه سرکوبگرش. امیرمبارز، بی باک وستمگر، میزند، میبندد، میکشد و تن پوش زشتکاریهایش شرع است. میکدهها را بسته، ساز را شکسته و دف را دریده! پسر زشتکاریهای پدر را چنین بر می نماید:
در مجلس دهر ساز مستي پست است
ني چنگ به قانون و نه دف بر دست است
رندان همه ترك مي پرستي كردند
جز محتسب شهر كه بي مي مست است
و راستی را که شاه شجاع درکوتاهترین سروده، چنان وصف حالی تلخ از زمانه بر خواننده برنهاده که کمتر شاعری کوتاه و گویا، این گونه به نقد پادشاهی ستمگر پرداخته است. و خود شاه شجاع؟ درآن روی سکه، درشتگوی و دژ رفتار، بر پدر شورید، بر تخت پادشاهی نشست، پدر را کور کرد و به گفتة سلمان ساوجی با زن پدر هم بستر شد! می بینی تفاوت را؟ برون آشفته و مقام خواه، برای رسیدن به زور مداری و حکومت، همه هنجارها را به هم می ریزد تا خود هنجار شود، اما آنگاه که به سرزمین شعر و هنر پای مینهد، چه لطیفجان میشود، دنیایی از تمنا می شود وعشق را چه زیبا می بیند:
بوسي زد يار دوش بر ديدة من
او رفت و ازان بماند تر ديدة من
زان داد برين ديده، نگارينم بوس
كاو چهرة خويش ديد در ديدة من!
میبینی شیفتگی را! سلطان مقتدر سلجوقی است که این گونه جامة خود خواهی را از تن وا مینهد، ملکشاه سلجوقی! که در برون ودر پوشش اقتدار، چشم دیدن یک رافضی را حتی نداشت! همین سلطان شوریده درون حنفی مذهب، بزرگ وزیرش نظامالملک را از باوری به مذهب شافعی سرزنش میکرد «... بنده، عظیم رنجور دل گشت از بیم سلطان. گفتم: او از مذهب شافعی ننگ میدارد و به هر وقت مرا سرزنش میکند. اگر هیچگونه بشنود که جکلیان بر بنده رقم رافضی کشیدهاند و پیشخان سمرقند چنین رفت، مرا به جان زینهار ندهد». و چنین انبان خشونتی، چون به سرزمین شعر و ادب پای میگذارد، جان برهنه، درون خود را مینمایاند و عشق را زیبا و معشوق را دو چندان زیباتر میبیند! بنگریم به تمران شاه! شاهزادهیی که به درد عشق گرفتار شده! وعشق را بستاییم که اینگونه مقتدرانه، خداوند زور و زر را در برابر معشوق به زانو درمیآورد:
هرگز چو مني عاشق و مدهوش كه ديد؟
آزاد چو بنده، حلقه در گوش كه ديد؟
با دل گفتم دمي فراموشش كن!
دل گفت: دلي ز جان فراموش كه ديد؟
شعر ناب، دربند زمان نیست، همانگونه که عشق، زمان نمیشناسد. عشق به زانو در میآورد و شاعر را، در هر مقام که باشد، به تمنا و کرنش وا میدارد، میخواهد سلطان صاحب قرآن باشد یا شاه تهماسب صفوی و خواه و ثوقالدوله و زیر بیواهمه از نام و ننگ، در برابر معشوق افتاده میشود و میموید: گر گذري هست و نه در كوي توست بر خطاست ور نظري هست و نه بر روي توست نا بجاست... بنگریم و بیاندیشیم این روی را که چه افتاده و فروتن و سینه چاک است و مقایسه کنیم با آن روی او که ایستا، جسور و پیرامونیانش انباشته از کینهتوزی، جنگلی ها، نایب حسینها و کمیته ایهای مجازات است. اینجاست که در اندیشه فرو میرود و این پرسش، جانت را میآزارد که چه رازی دارد این ناصرالدینی که در شاهی به آسودگی خیال، بزهکاران، مخالفان و دگراندیشان را با بیرحمی و خشونت دستور قتل میدهد و در خلوت دل، چنان لطیف به آستان معشوق سر میساید. و گاه در پوشش نازک طنز، رئیس پلیس را نفد میکند، یا در طنزی شیرین و زیبا حکیمالممالک را استادانه چنین به تصویر میکشد:
ای حکیمالممالک سلطان!
که به شاگردیت سزد لقمان!
ای فلاتون تو را کمینه غلام!
وی ارسطو به پیش تو نادان!
لیکن اوصاف حکمتت را من
نکنم بر جها نیان پنهان:
نسخهات را چو میبرند به روم
زیره گویی برند در کرمان
گر بگیری تو نبص بیماری
روز محشر بگیردت دامان!
گر معالج شوی به مسکینی
ندهی فرق گوش از دندان!
زعفران گر دهی به گریه شود،
آن که بودی به صبح و شب خندان!
اثر تلخ خواهی از شکر
خشکی معده خواهی از ریحان!
هر دوایی که میدهی به مریض
واجب است استخارة قرآن!
چون به عجز آیی از علاج کسی
مدد و بخت جویی از شیطان!
گر تو باشی طبیب یک، دو سه سال
کس نماند به خطة ایران!؟
این چنین بوالعجب فلاتون را
شایدا شه نوزاد از احسان
چشم میبندی و بار دیگر شعر را گوش میدهد، گویی ایرج است که در هجو طبیبی شعر می سراید! اما نه، اوست ناصرالدین شاهی که روزی به خشم دستور داد چند متهم را به درون چاه اندازند، آنگاه خود تفنگ به دست به ته چاه شلیک میکرد! به خشم میآیی از این درندة خون آشام، از خود میپرسی که مگر او همان ناصرالدینی نیست که این چنین زیبا سروده:
دوست نباید ز دوست در گله باشد
مرد نباید که تنگ حوصله باشد
ده دله از بهر چیست عاشق و معشو ق؟
عاشق و ومعشوق به كه یک دله باشد!
با گله خوش نیست روی تو دیدن
دیدن جانان خوش است بیگله باشد
طاقت صبرم نمانده است دگر هیچ
در شب هجرم چه قدر حوصله باشد؟
چشم تن فرو میبندی، در اندیشه فرو میروی، در گوشهای زیبالنساء شه دخت اورنگ زیب را میبینی که خیره به آبشاری، از دل پر درد میسراید:
ای آبشار نوحه کنان بهر چیستی؟
چین بر جبین فکنده ز اندوه کیستی؟
دردت مگر جه بود که چون عمر من تباه
سر را به سنگ میزدی و میگریستی؟
در خود میشوی و باور میآوری که آن شه دخت چه دل پر دردی داشته که این چنین تلخ مویه میکند و سر بر سنگ زمانه میزند! باور میآوری خلوت دل را و آرزو میکنی که کاش ساکن خموش شهر شعر عشق باشی! بنگریم مرد میدان سیاست وثوقالدوله را که آوای درون و نیاز جان تشنه کام خویش را چهگونه نگارهگری میکند:
بار دگر به کوچة رندان گذر کنیم
تا بشکنیم توبه و سجاده، تر کنیم
یک جرعه در کشیم از آن داروی نشاط
چندین هزار وسوسه از سر به در کنیم
دل را به دست مطرب و معشوق و می دهیم
فارغ ز فکر نیک و بد و خیر و شر کنیم
زین زشتتر عقیده چه باشد، که شیخ وقت
گوید به روی خوب نباید نظر کنیم
جز دردسر، چو حاصل کار زمانه نیست
با جام باده، چارة اين درد سر كنيم
ما چسیتیم و قوت تدبیرما کدام؟
تا ادعای دفع قضا و قدر کنیم!
زاهد به ما نصیحت بی هوده می کند
کز باده بگذریم و زساقی حذر کنیم
با اختلاف مبداء برهان ما وشیخ
آن به که این مباحثه را مختصر کنیم
بیهوده بود پیروی ترهات شیخ
این تجربت نباید بار دگر کنیم
یک بار راه زهد سپردیم و گم شدیم
بار دگر نباید ازین ره، گذر کنیم!
اینجاست که در خود میشود و به خود میآیی که هی چه دل پر دردی داشته این سیاست پیشه مرد! نظاره میکنی بر خیل سررشتهداران و زورمداران سراینده، سپس دریغا گویان، آرزو میکنی که کاش اینان به شعر و شاعری بسنده میکردند و هرگز گرد سیاست نمیگشتند!***میرزا احمدخان، سرشتی دیگر داشت، درسال 1252 خورشیدی در خانوادهای سرشناش زاده شد، خانواده با تجدد آشنا بود و داییاش میرزاعلیخان امینالدوله از آغازگران و پرچمداران تجدد بود، پدر، میرزاابراهیم معتمدالسلطنه، بهتربیت فرزندان و آموزش آنان توجه داشت. روزگار را بنگریم که دو فرزند او، حسن و احمد، از نقش آفرینان و از مطرحترین چهرههای سیاسی سالهای پسین شدند. پدر با برگزیدن آموزگاران آشنا به ادب و فرهنگ پارسی، در پرورش ذوق ادبی دو فرزند پسین سیاستمدار خود، نقشي پایهای داشت. هر دو فرزند از سرآغاز مشروطه فعالیت سیاسی را آغازیدند. حسن آغازگر نخست بود. پس از چندین سال مستوفیگری، در نخستین دورة مجلس شورای ملی در سال 1286 خورشیدی از سوی بازرگانان تهران به نمایندگی برگزیده شد. در دورة دوم نیز برگزیده شد و نخستین پلکان وزارت را از کابینة محمدولیخان سپهدار در سال 1288 خورشیدی آغازید، تا این که در سال 1295 خورشیدی نخستوزیر شد. با سرو صدای قرارداد 1919 ایران و انگلیس، با سقوط کابینه به اروپا رفت، در ایران کودتا شد و سفر اروپا به ماندگاری پنج ساله انجامید، باری دیگر، در سال 1304 خورشیدی به ایران بازگشت، در1305 وزیر شد وباز هم در دورة هفتم مجلس به نمایندگی برگزیده شد. در 1314 رییس فرهنگستان شد و در 1317 به اروپا رفت و باز هم هفت سال ماندگار شد. سرانجام در 1325 به ایران بازگشت و چهار سال پس، در بهمن 1329 درگذشت. زیباترین و ماناترین اثر فرهنگی او شعرهای اوست که با نام «دیوان وثوق»، نخستین بار توسط اسلام کاظمیه و ذبیح بهروز و دومین بار به کوشش حسین پژمان بختیاری و علی وثوق و سومین بار توسط ایرجافشار در سال 1363چاپ و منتشر شده است. اما برادر، میرزا احمدخان، درسال 1275 درجوانی منشی حضور شد، در زمان صدارت سلطان عبدالحمید میرزاعینالدوله، دبیر حضور شد، درزمان وزرات مجدالملک، وزیر حضور شد وپس از آن به او نام قوامالسلطنه داده شد. او منشی مظفرالدین شاه بود و فرمان مشروطیت به خط زیبای اوست. قوام آرام آرام از پلکان زمامداری بالارفت، اما تا برادر بود، او در سایه میزیست، تا این که کلنل محمد تقیخان پسیان بر والی خراسان- قوامالسلطنه- شورید. او را دستگیر کرد و به تهران فرستاد. قوام در بند شد و خانه و زندگی اش را مصادره کردند. اما او خونسرد سرنوشت را پذیره شد. شاعران هوادار سیدضیاءالدین و کلنل محمد تقی خان، قوام را هجا گفتند، او، اما دم فرو بست، همان گونه که سی سال پس از آن دژ رفتاریها، بار دیگر توسط خویشاوندش، دکتر محمد مصدق تهدید شد و خانه و زندگیاش بار دیگر مصادره شد. این بار نیز همان خفتی را تحمل کرد که سی سال پیش تجربه کرده بود. این بار نیز خونسرد بود و لبخند به لب، گرچه در بستر بیماری بود، اما دوستانش را به خویشتنداری فرا میخواند،اگر توسط کلنل محمد تقی خان، اسبانش را نیز مصادره کردند، این بار هم توسط مصدق وبه ويژه با پافشاری باقرکاظمی، اثاثیهاش نیز مصادره و صورتبرداری شد! قوام در زندان خاطراتش را مرور میکرد، به یاد آورد که چند سال پیش در پاریس، احمد شاه در سفر سومش به فرنگ، او را فرا خواند و از او خواست تا شعری را که سروده بود به انجام رساند:
سحرگاه از فراق یار جانی
چنان که غالباً افتد و دانی
نمودم عزم رفتن در بیابان
دلی افسرده، با چشمان گریان
رسیدم در کنار آبشاری
که تا شاید دهم دل را قراری
قوام، سرودة احمدشاه را چنین سرانجام داد:
ولیکن دل چو باشد در تک و تاب
کجا گیرد قرار از دیدن آب
قرار دل مجوی از آب جاری
زحال وی طلب کن بیقراری
نگر بر کوه از بالا و از زیر
ز طبع آبهایش پندها گیر
که قطره قطره در زیر شکاف ست
گر آب تيره، يا خود آب صاف است
همه در بیقراری استوارند
چو نیکو بنگری بس هوشیارند
یکایک چون ز روزنها در آیند
نخستین بار با الفت گرایند
به یکدم جمله همآواز گردند
برای یاوری دمساز گردند
چنان در طرح الفت چیره دستند
که گویی از شراب عشق مستند
به لطف رأی و حسن کاردانی
جهان را داده فر نوجوانی
درخت کوهساران را دهند آب
چمنها را کنند از آب شاداب
به هر جا که آب، دهقان دانه ریزد
که از آبست آنچ از دانه خیزد
درخت بوستان زو پر ثمر گشت
نهال تازه از او بارور گشت
نی از آب روان شهد و شکر یافت
رطب از پرتوش قندی دگر یافت
مینوشین دهد از آب انگور
صدف را او دهد لولوی منثور
هم از روی زمین تا قعر عمان
برآرد گونهگونه در و مرجان
چنان گسترده نطع میهمانی
که هر جنبنده یابد زندگانی
به هنگام دهش بیرنگ وصافست
به گاه قهر و کین خارا شکافست
نباشد وصف او را حد و پایان
گواه نعمتش جاندار و بیجان
چو در هر قطره بینی حسن تدبیر
به نیروی فراست پند ازو گیر
قرار کارها بر بی قراریست
همه کار جهان چون آب جاریست
که زآب، اربازداری بیقراری
زکار خویش جز گندی نیاری
تو هم گر بیقراری، شاد از آن باش
به جد و جهد چون آب روان باش
بهم پیوند باری قطرگان را
چو پیوستند دریا بینی آن را
ولی دانم که این کاریست دشوار
که خوش گفته است پیر نغز گفتاری
کریمان را به دست اندر درم نیست
خداوندان نعمت را کرم نیست
روزهای زندان، لحظههای مرور یادمانهای گذشته است. زندانی گریزی ندارد تا یادمانهایش را نشخوار لحظههای طولانی و کشدار بیکاریش کند، قوام نیز چنین حال و هوایی ذاشت. او ناگزیر بود که روز کسل کننده و کشدار زندان را با شیرینی و تلخی خاطرات، به سر آورد: مهر ماه 1296 بود، مستشارالدوله وزیر داخله بود، میاندیشد که قوام را به والیگری آذربایجان بگمارد. آذربایجان« ایالت» همیشه پر هیاهوی دورة قاجاری، نیاز به حاکمی توانمند و دولتمدار دارد، مستشارالدوله می اندیشد که چه کسی بهتر از قوام؟ قوام میداند که آذربایجان با انگیزة همسایگی با قفقاز و روی کار بودن دولتی نوپا و بلشویکی بر آنجامنطقهای است حساس و پر بیم و هراس، او به خوبی میداند که باید آن منطقة پرزمینة شورشگری را در آن پهنة پر از بیم و هراس آرامش ببخشد، چهگونه؟ از نامهاش به مستشارالدوله، چنین بر میآید که او به نیکی از اوضاع آذربایجان آگاه است. آذربایجان آبستن آزادیستان است و کودتای لاهوتی، در شمال منطقه. در یک مبارزة خونین بلشویکها با سرکوب مساواتیهای منشویک به قدرت رسیدهاند و برای خطة جنوب نقشهها در سر دارند، زمینه نیز آماده است زبان، پیوند دیرین و اینک نام! شمالیها با زیرکی نام اران را به آذربایجان بر میگردانند تا بذر شورشگری را در دل آینده بکارند! قوام برای رفتن به آذربایجان شرایطی را پیشنهاد می کند، قضا را بنگریم که بیست واند سال بعد، بار دیگر قوام گرهگشا میشود، همان بذر کاشته شده در سه دهة گذشته، اینک درخت تنومندی شده و ریشه در جنوب دوانیده، قوام خردمندانه و بردبار تیشه بر میگیرد در زمانهای پرآشوب و غوغاگری، فداکارانه به ریشه کنی آن بذر اینک درخت، از جان مایه میگذارد و زمینة سرکوب شورش را فراهم میسازد.قوام به همراه نامهای کوتاه، پذیرش والیگری را موکول به انجام خواستههای خود میکند، او در پنجشنبه 4 مهر 1296 برای مستشارالدوله چنین نوشت:
قربانت شوم رقیمة محترم مقارن ظهر امروز شرف وصول بخشید در این چند وقت چون راجع به مطالب آذربایجان اظهار واقدامی نشد تصور کردم شاید تردید و انصراف خاطری حاصل شده است بنده که این پیش آمد را مغتنم شمردم که لااقل خود و هیأت محترم دولت را از مطالعة بودجه و افزودن یک پیشنهادهای دیگر به سابق به زحمت نیانداخته باشم فقط مطلبی که بنده را در زحمت داشت مأموریت حضرت والا شاهزاداه عضدالسلطنه بود که بعد از مذاکرات و پیغامات متوالی به خودشان هم گفتم در صورتی که رفتن بنده به آذربایجان معلوم نیست رد و قبول بنده در موضوع مأموریت ایشان بی مورد است درهر حال چون راجع به سایر مطالب معروضه هنوز هیأت محترم دولت تصمیمی اتخاذ نفرمودهاند اجازه میخواهم مطالعات خود را در امر بودجه مسکوت بگذارم تا بعد از انجام سایر مسائل به عرض و پیشنهاد آن مبادرت نمایم. (امضاء) بطوری که حضورأ عرض کردم وتصدیق فرمودید برای موقع امروزة آذربایجان باید هیأت محترم دولت شخصی را مأمور فرمایند که طرف اعتماد بوده وبعد از انتخاب در عرایض و پیشنهادهای او نوعی مساعدت فرمایند که در تعهد این مسؤلیت بزرگ به انجام خدمت موفق گردد. در صورتی که هیأت محترم دولت بنده را به این نظر انتخاب میفرمایند با کمال افتخار تقدیم این خدمت رابا مواد ذیل که حضورأ نیز مذاکره شده است تقبل مینماید. (1) نظر به این که حسن جریان امور ایالت منوط به اتحاد عقیده وموافقت نظر مأمورین دولتی است مقتضی است هر یک از وزارتخانههای محترم بنده را طرف توجه واعتماد دانسته در انتخاب مأمورین تصویب وپیشنهاد بنده را در حسن ترتیب ادارات محلی شرط دانند. (2) چون برای امورات آذربایجان اعم از دوایر مرکزی وحکومتهای جزء انتخاب اشخاص مجرب ولایق از مرکز لازم است باید تصویب فرمایند که اشخاص ذیل در این مأموریت با بنده همراه باشند. آقای سردار معتضد آقای مصدق السلطنه شاهزادهعمیدالدوله آقای اقتدارالدوله آقای مو تمنلشگر آقای مکرمالدوله آقای عمیدالسلطنه آقای میرزااحمدخان مدعی العموم (3) چون کلیة مأمورین در احکام و غیره باید در کمال بی طمعی رفتار نموده از هر گونه فوائد شخصی اجتناب نمایند مقرر خواهد شد بودجة ایالت آذبایجان را برای بنده بفرستند که مراجعه نموده حقوقی که برای معمورین باید معین شود پیشنهاد نماید و ضمناً نظریات خود را راجع به مواد بودجة آنجا عرض نماید. (4) یکی از امور مهمه که باید طرف توجه مخصوص اولیاء دولت واقع شود مسئلة قشون ساخلوی آذربایجان و حقوق محلی آنها است که باید اولاً معلوم فرمایند راجع به محل قشون آنجا چه تصمیمی اتخاذ خواهد شد تا در آتیه اختلافات حاصله بین ادارة مالیه و ادارة نظام مرتفع شده از این بابت تولید زحمت نشود و ثانیاً با وضع امروزة آذربایجان که هر ساعت احتمال اغتشاش و انقلاب جدیدی میرود در ازدیاد عدة قشون ساخلو توجهی فرمایند با موقعیت امروز لاقل ششهزار نفر از سوار و پیاده و تو پخانه و غیره برای آذربایجان لازم خواهد بود. (5) دویست نفر قزاق سوار و پیاده مقرر خواهند فرمود بابنده اعزام شوند پس از ورود به تبریز چنانچه محل حاجت نباشند معاودت به تهران خواهندکرد.
* * *
قوام بار دیگر به گذشته باز مینگرد و به یاد میآورد روزگار نوجوانی را، روزگار آسودگی خیال و غوطهوری در دریای ژرف و زلال آبی شعر و ادب پارسی را، هیجده سالگی را که صد پند امام علی را با ترجمانی به رباعی، خوش نگاشت و بر پایانة آن چنین امضاء کرد خانه زاد دولت ابد مدت قاهره احمد بن معتمدالسلطنه 1309 . دو سال پس از آن به سال 1272 خورشیدی به شوق نویسندگی پندها و راز و نیازهای امام علی، بار دیگر قلم به دست گرفت و مناجات حضرت امیر را خوشنویسی کرد. در پهنة ادب فارسی، سالها پس از آن به سراغ سعدی و بوستان او رفت، گلچینی کرد و گلچینی از بوستان را خوش نوشت. زمانی نه چندان گذشت که روزگار به کام شد و فرمان نخست وزیری را در زندان دریافت. سید ضیاءالدین طباطبایی راهی خارج شد و حکومت صد روزهاش پایان گرفت و احمدشاه، قوام را به نخستوزیری برگمارد و این همان هنگام بود که او در زندان، بردباری میکرد از ستمی که بر او رفته بود. زمانة پر شگفتی است دنیای سیاست و شگفتا که سرگذشت قوام در این شگفتی شکفت. گویی به ملامتیان دل سپرده بود، خدمت میکرد، دشنام میشنید، نیکی میکرد و در پاسخ درشتی را به جان، بردباری میکرد. به هدف میاندیشید و تمنای پاداش نداشت. تا بود شگفتی آفرید و خدمت کرد و درشتی شنید که غوغاییان در برابر سد قوام به زانو در میآمدند، او پس از سالی چند به پاریس رفت، در آن فرصت زیستن کوتاه در پاریس به جهان خویش بازگشت و به دنیای زیبا و سر شاز از لطافت ادب پارسی پناه جست. روزنامههای فرستاده شده از تهران را میخواند و توفان فرخی یزدی را هم. فرخی نمایندة مجلس بود و توفان را هم منتشر میکرد. تمالات سیاسی و چپگرایی فرخی مانع قوام نبود که از اشعار زیبای فرخی روی برگرداند، چنان که روزی این غزل او، قوام را برانکیخت! فرخی زمزمه کرد که:
گرچه مجنونم و صحرای جنون جای من است
لیک دیوانهتر از من، دل شیدای من است
آخر از راه دل و دیده، سر آرد بیرون
نیش آن خار که از دست تو در پای من است
رخت بر بست ز دل شادی و هنگام وداع
باغمت گفت که یا جای تو، یا جای من است
جامهای را که به خون رنگ نمودم، امروز
بر جفا کاری تو شاهد فردای من است
چیزهایی که نبایست ببیند، بس دید
بخدا قاتل من، دیدة بینای من است
سر تسلیم به چرخ آن که نیاورد فرود،
با همه جورو ستم، همت والای من است
دل تماشایی تو، دیدة تماشایی دل
من به فکر دل و خلقی به تماشای من است
آن که در راه طلب خسته نگردد هرگز
پای پر آبلة بادیه پیمای من است
قوام آشفته میشود، این همه شیدایی؟ این همه ایستایی! بار دیگر غزل را میخواند، نه محال است فرخی عاشق نباشد، بیت هفتم او را کلافه کرد، در خود شد تلنگر فرخی بر جام بلور جان قوام، پژواکی شورانگیز یافت، به همگامی با فرخی بر خاست و در غزلی زیبا، در9 بیت به پیشواز او رفت، پس از توجیه غزل سرایی، قلم به دست گرفت و گفت:
اگر چه شعر گفتن، کار من نیست
متاع شعر، در بازار من نیست
ولی در نمرههای روزنامه
که واصل گشت اندر طی نامه،
یکي منظومهای از فرخی بود
که رشگ گلرخان خلخی بود
که در اول حکایت از جنون داشت
به تائید کلامش طبع من نیز
زمانی از خمودت کرد پرهیز
مرا گر دم فرو بستن بباید
فرار از شیوة دیرین نشاید
که درآغاز دوران جوانی
که بود از درس و بحثم کامرانی
به ندرت ترهاتی میسرودم
گهی طبع آزمایی مینمودم
ولیکن با سیاست طبع کی ماند؟
کجا اندر تموز آثار دی ماند؟
چو اکنون با سیاست کردهام فصل،
روا باشد مرا یرجع الی الاصل
که در این اصل باری و جد و حالیست
ز عشق و عاشقی قیلی و قالیست
اگر باشد درین فن هم رقابت
نباشد چون سیاست پرمهابت!
قوام در سر آغازی زیبا، غزلی به زیبایی تمام میسراید، اینک او به خویشتن خویش بازگشته، میداند که دنیای شعر و ادب، دنیای پر همهمة زیبایی است، درین دنیا شوریست و وصلي ست به نهضت دل. اینجاست که قوام دل از سیاست میکند و عاشقانه از راز درون پرده بر میدارد:
عقل میگفت که دل منزل و مأوای منست
عشق خندید که یا جای تو یا جای منست
بی تو ای نو گل گلزار طرب، هر سر موی
نیش خاریست که پیوسته بر اعضای منست
پایة قد من ار لایق تشریف تو نیست
جامة جور تو زیبندة بالای منست
نکنم رنجه زشرح غم خود خاطر دوست
که گواه دل محنت زده، سیمای منست
ساغر از دست نهادن نه ز ترک طربست
روزگاریست دل خون شده، صهبای منست
گنهم چیست که دربزم توام راهی نیست؟
یا چه کردم که نه در خیل شما جای منست
سروجان میدهم از کف به تماشای وصال
بی سبب نیست که دل گرم تماشای منست
آن که در باغ تمتع گل مقصود بچید
کی خبردارد از این خار که درپای منست
شکوه از درد ندارم که طبیبی میگفت
رنج امروز غمش راحت فردای منست
***
بانگریستن به زندگی قوام و بررسی یادگارهای نگارشی و زندگانی سیاسی او به این باور میرسیم که او میکوشید ایران را آبادی و آرامش بخشیده و سایة دموکراسی را بر ایرانزمین بگستراند. او حزب دموکرات را در ایران پی افکند و برای نخستین بار در تاریخ سياسی ما، وزیران کمونیست و ملی را به همکاری فراخواند. قوام در پایانة یکی از نامههایش به شاه، آشکار مینویسد:«... عرض میکنم که دوام و بقای سلطنت ما و موفقیت ما در حفظ و حراست حقتوق ملت و احترام به افکار عامه است» . زندگانی پر هیاهوی قوام نیاز به نگرشی خردمندانه دارد، دربارة او کوتاه بگویم، خدمت کرد و در زندگی سیاسی خود جز به ایران و مردم ایران به هیچ، دیگر نیاندیشید. پیرانه سر کوشیدند او را در هم بشکنند، محمد مسعود برای کشتنش تعیین کرد، آیتاله کاشانی علیه او اعلامیه داد و مردم را به حکومتش شورانید، مصدق خانه و اموالش را مصادره کرد، اما او استوار و بی واهمه به راه خود ادامه داذ. بجاست که پایانة او را به نشانی سپاس بر تلاش این سیا ست مرد ایرانی به چاپ برسانیم.
در خاتمه عرض میکنم که اعلیحضرت همایونی البته عرایض مکرر فدوی را فراموش نفر مودهاند که فدوی با وضع حاضر داوطلب هیچ نوع منصب و مقامی نبودهام و آنچه را با کمال وضوح و خلوص به عرض رساندهام در راه خیر مملکت و صلاح شخص اعیحضرت بوده و باز هم عرض میکنم که دوام و بقای سلطنت ما و موفقّیت ما در حفظ و حراست حقوق مّلت و احترام به افکار عامه است و در این موقع انتظار عموم از پیشگاه مبارک این است که حقوق مّلت ایران طبق قانون اساسی موجود محفوظ بماند و امور کشور به مبعوثین ملت و وزرای مستقل واگذار شود و دولتها مانند همیشه با رأی تمایل مجلس انتخاب شوند اعلیحضرت همایونی طبق روح قانون اساسی سلطنت فرمایند و آنچه بر خلاف این منظور دربیست سال سلطنت شاهنشاه فقید معمول بوده از جزیی و کلی منسوخ و متروک گردد. و از آنچه که هم خلف وعد و نقض عهد است اجتناب شود. بدیهی است با پیروی مراتب فوق عموم افراد ملت را به و فاداری و فداکاری تشویق و ترغیت فرموده و قلوب مردم را به مهر و محبت وجود مبارک تسخیر خواهندفرمود بر عکس چنانچه حقوق مردم گرفته شود و دلها شکسته و و مجروح گردد جز بأس کلی و ناامیدی عمومی که موجب بغض و عناد و مقدمه مقاومت و طغیان است نتیجهای نمیتوان انتظار داشت ما نصیحت بجای خود کردیم چند وقتی در این بسر بردیم گر نیاید بگوش رغبت کس به رسولان پیام باشد و بس 25 خرداد از لندن احمد قوام درپایان از یارهای آقای ایرج افشار سپاسگزارم. یادآوری میکنم که چون این پیشگفتاری بر خوشنویسی مناجات حضرت امر است، بحث بیشتر پیرامون قوام را در کتاب دیگری به نام آخرین تاسمانی، نقدی بر امیدها و ناامیدیهای سنجابی سرانجامی نیک دادهام، امید که به زودی منتشر شود.
غلامحسین مراقبی
تهران . زمستان 1377
از این نویسنده:○....○ نخستین کاربرد گسترد ة سیاسی طنز در مطبوعات ایران. دفتریکم: پهلوان○ همسرایان. ذفتریکم: جورج اورول○ نگرشی بر روزنامههای فکاهی ایران. دفتریکم: نسیم شمال. چنتة پابرهنه، تشویق. بهلوان ○ آرماندو، آه آرماندو○ همسرایان. دفتر دوم: جلال آلاحمد○ تاریخ شینداری ایران. دفتر یکم: گفت و گو با دکتر شاپور بختیار ○ منظومة ظنز گربه و موش ○ واژنامه○ آخرین تاسمانی، درنگی بر امیدها و ناامیدیهای سنجابی○ مناجات حضرت امیر، خوشنویسی میرزا احمد معتمد السلطنه ○رباعیات خیام. خوشنویسی افشار○ مناجات حضرت امیر. خوشنویسی میرزا احمد منتشر می شود ○ نگرشی بر روز نامههای فکاهی ایران. دفتردوم: آذبایجان. امید« دورة سوم». باباشمل. حاجی بابا. حشرات الارض. صوراسرافیل. کاریکاتور. گلزرد. ○ خاطرات وقارالدوله ○ برخاسته از استبداد و بنشته بر مسند مشروطه ○ هشت مقاله ○ معصومه « یک قصة تلخ»
برخی مقالات منتشرشده در مطبوعات: □ نگرشی بر کتابهای منتشره. سیمرغ □ اسناد و تصاویر تاریخی منتشر نشده 1 فرجاد □ برخاسته از استبداد و بنشسته بر مسند مشروطه: محمد ولی خان سپهدار □ تاریخ مطبوعات ایران: آذربایجان □ از بلدیه تا شهرداری 1 □ تاریخ مطبوعات ایران: برق □ بر خاسته از استبداد و بنشسته بر مسند مشروطه 2: ناصرالملک □ پرسه در کهنه بازار مطبوعات □ اسناد و تصاویر تاریخی منتشر نشده 2 □ آنارشیسم گسترة فرهنگ و هنرامید □ تاریخ مطبوعات ایران: گل زرد □ کندوکاو در آرشیو □ روزنامه نگار کودتاچی: سید ضیاءالدین طباطبایی □ آگراند یسمان □ در آستین مرصع □ نگاهی به ویراستة مصححین □ اگر قرار است شعر بسراییم □ آشنایی با شاعرهیی سرشار از شور زیستن □ کوتاه، اما ماندنی □ نگرشی بر شجره سازی و تحریف در تاریخ بررسیهای تاریخی ایران □ سالگشتها □ نامههای زندان □ اسنادمنتشر نشده □ وارونه پنداری و تحریف در تاریخ ایران 1 □ پرسه در باغتناسخ غریزی نقدکتاب 2 □ و.......
- نظام الملک. سیرالملوک. به اهتمام هیبوبرت دارک. بنگاه ترجمه ونشر کتاب نهران2535. ص 130
- وثوقالدوله، دیوان وثوق. با مقدمة دکتر ایرج افشار.انتشارات ما. تهران 1363
- چرچیل، جورج پ،فرهنگ رجال قاجار،ترجمة غلامحسین میرزا صالح. نشر زرین. تهران1369 ص 143
- مرقبی،غلامحسین. آخرین تا سمانی نقدی بر امیدها و نا امیدهای دکتر کریم سنجابی.
|