صفحه اصلي arrow کتاب arrow همسرايان. دفتر يكم: جورج اورول
همسرايان. دفتر يكم: جورج اورول

 

 

 

 

      

                                 همسرايان

                       

                           دفتر يكم: جورج اورول                               

                                غلامحسين مراقبي 

                            

                                       مهر ماه 1372                                                  2000 مجلد.

                                      

 

 

                                                پيشگفتار

      اين سري نوشتار, كوششي‌ست در نقد آثار جرج اورول, جلالآلاحمد و آرتوركستلر, كه در اين بررسي, هدف كاويدن شخصيت و نشاندادن جايگاه اجتماعي و خاستگاه آنهاست, انتخاب اين سه نويسنده به دليل تفاوت زادگاه, زبان و شيوة آن‌هاست, جدا از اين تفاوت, در پايان در مي‌يابيم كه همگي آن‌ها داراي انگيزه‌هاي مشترك و اهداف مشترك‌اند, گويي يك دهانند كه با زبان‌هاي مختلف لب به سخن گشوده‌اند. انتخاب تيپيك اين سه فقط براي نشاندادن اين هماوايي و هماهنگي است.دفتر يكم اختصاص به اورول دارد, در اين نقد كوشيده‌ام اورول را آنگونه كه هست بپردازم, نه آنگونه كه بايد بپندارم.يادآوري مي‌كنم كه اين نقد نخستين بار در نشرية فرجاد, منتشره در آبانماه 1370 به چاپ رسيد.

 

      هياهوي بسيار براي هيچ

     اريكآرتوربلر در 25 ژوئن 1903 در شهر موتيهاري بنگال زاده شد. پدر خانواده, ريچارد والمسيبلر, كارمندان ادارة ترياك دولت هند و مادرش آيدا مي‌بل ليموزين, دختر يك قايق ساز و تاجر چوب ساج فرانسوي بود كه به علت ريسك در خريد و فروش برنج, از هستي ساقط شده بود, پدر بزرگ اريك, در جامائيكا مزرعه‌دار بود كه كوشيد با ازدواج, به اشرافيت بپيوندد, اريك جايگاه اجتماعي خود را Aرده‌هاي پائين قشر مرفه خرده بورژوازي@ تعيين مي‌كند.او از 1917 تا 1921 در كالج اشرافي Aايتن@ , از بنيادهاي فرهنگي‌گران و اعياني انگليس, دورة متوسطه را گذراند. از آنجا كه در دوران آموزش, شاگردي متوسط بود, نتوانست به آكسفورد راه يابد. ناگزير به كارآموزي در آموزشگاه پليس محلي برمه روي آورد و در بيست و يك سالگي به عنوان دستيار سرپرست پليس در بخش مستعمراتي انگليس, از آموزشگاه فارغ التحصيل شد. پنج سال بعد در برمه, در خدمت پليس مستعمراتي انگليس, به نظام امپرياليستي انگليس خدمت كرد. در سال1927 از شغل خود استعفا داد. زيرا ديگر نمي‌توانست به امپرياليسمي كه در نظر او Aشياد بزرگي است@ خدمت كند. نگرش اريك به امپرياليسم, برخاسته از خاستگاه اجتماعي اوست كه به دليل ساختاري نمي‌توانست شناختي واقعي و رسا از چبود اميرياليسيم داشته باشد. او اين روست كه در تمامي نوشته‌هاي اريك شاهد اين بي‌شناختي و سر در گمي بينشي هستيم. او كه به همين انگيزه نتوانست ماهيت امپرياليسم را بشكافد تا بعدها آن را بر خواننده آشكار كند, ناگزير چون بودا به اخلاق روي آورد تا براي زدودن سياهي ستمگري‌هايش در برمه, در ولگردي در پاريس و لندن روي آورد. ولگردي و فقر گزيني او در اين مدت, به خاطر پيوستن به توده‌هاي مردم نبود, چرا كه در باور داشت او توده‌هاي مردن Aبو مي‌دهند@! بلكه نوعي شستن گناهان Aروزهاي برمه@ بود, انگيزة ديگر او از اين كار, يافتن موضوعي براي نوشتن بود, زيرا در همين زمان است كه او تصميم مي‌گيرد تا نويسندة Aمشهوري@ شود.نخستين كتابش را به نام محرومان پاريس و لندن مي‌نويسد و آن را به امضاي جرج اورول منتشر مي‌كند, اين كتاب شرح ماجراهايي است كه در سالهاي 1928 تا 1930 بر او گذشته است. Aخاطرات برمه@ را در 1934, Aدختر كشيش@ را در 1935, Aدرود بر كاتالونيا@ را در 1937 و سرانجام دو اثر معروفش, Aمزرعة حيوانات@ را در 1945 و A1984@ را در 1948 نوشت. در پايان سال 1935 فروشگاهي در خارج از لندن داير كرد و در تابستان 1936 با همسر نخستش ازدواج كرد, در ژانوية سال بعد با مأموريت خبرنگاري به اسپانيا رفت و در زمرة اعضاي جزب كارگري وحدت ماركسيستي POUM , در جنگ شركت جست, در آوريل همان سال با گلوله از ناحية گردن مجروح شد, بي‌درنگ به مادريد آمد و چند روزي بعد, اسپانيا را ترك گفت (در بررسي كتاب Aدرود بر كاتالونيا@ در اين باره بيشتر خواهيم نوشت), پس از آن مدتي را در مراكش به سر برده و ماندة عمرش را به نويسندگي و پرورش مرغ خانگي و سبزيجات گذرانيد.نويسندگان مورد علاقه‌اش شكسپير, سويفت, ديكنز, زولا, فلوبر, ساموئل, باتلر, فيلدينگ, جويس, اليوت, لارنس و موآم بودند. اورول خود باور دارد كه سامرست موآم بيشتر از همه در او نفوذ داشته است. اين بچة Aزشت و بو گندوي ايتوني@ آبجو انگليسي, شراب قرمز فرانسوي, شراب سفيد اسپانيولي, چاي هندي, سيگار تند, آتش ذغال, روشنائي رومانتيك شمع و صندلي راحتي را خيلي دوست داشت و به جاي آن از شهرهاي بزرگ و داد و قال اتومبيل و راديو و شوفاژ و مبلهاي مدرن بيزار بود.همسر اولش را در 1945 از دست داد و چند ماه پيش از مرگش با همسر دومش, به اميد اعتلاي روحي, ازدواج كرد, كه نتيجه‌اي به بار نياورد و سرانجام در 1950 در بيمارستاني در لندن به بيماري سل در گذشت.در اين نقد, به بررسي سه اثر او Aمحرومان پاريس و لندن@ و Aدرود بر كاتالونيا@ و Aمزرعة حيوانات@ مي‌پردازيم, اين سه كتاب چكيدة زندگي و آمال نويسنده‌اي است كه ره آورد تلخ قلمزني‌هايش, بدبيني به رهايش انسان, كينه‌توزي و دشمني با سوسياليسم و ايمان به شووينيسم انگليسي است.

 

                                                *    *      *

       برخاسته از لايه‌هاي خرده بورژوازي مرفه, خالي از انگاره‌هاي تهيدستان و هرگونه آرمانگرايي, تنها به قصد گونه‌اي خود تنبيهي, به گرداب محرومان پاريس نزديك مي‌شود, تا شايد با اين خودسازي, دستهاي آلوده در برمه‌اش را از تباهي بشويد. شرمگين و سرافكنده به محرومان پاريس مي‌پيوندد, كه نخست خود را از گناهانش پاك كند و دوم تا با شرح زندگي بيخانمان‌ها به نام و نوايي برسد! مگر نه بسياري از نويسندگان نام آور از اين مقوله پر آوازه شدند و درهاي نوا به سوي آنها باز شد؟ مگر نه شرح درماندگي و اندوه ژان والژان, هوگو را به اوج رساند؟ مگر ديكنز با توايست معروفيت نيافت؟ مگر نه گورگي, داستايوسكي و... با اين هدف بود كه به زندگي محرومان نزديك شد و نتيجة اين نزديكي كتابي شد به نام Aمحرومان پاريس و لندن@!اورول در اين كتاب, در نقش گزارشگر رويدادها رخ مي‌نمايد:Aتشرح منظرة اين كوچه كه من هم در آن اقامت داشتم فقط به علت اينست كه خوانندگان به وضع آن آشنا شوند...@[1] و Aعلت شرح ماجرايش اينست كه نشان بدهم چه افرادي با خصوصيات مختلف در بيستر و كوچة خروس طلايي يافت مي‌شدند[2]@ .

       نويسنده در اين كتاب خالق يك اثر ادبي نيست, بلكه با توصيف‌هاي ناشيانه و غلط در سراسر كتاب, نشان مي‌دهد كه اثر او چقدر از جنبة ادبي خالي است, گويي نويسندة صفحة حوادث روزنامه‌اي دست به قلم برده تا از رخدادي, شرحي مبسوط بدهد. يا بهتر بگوئيم, سر دبير نشريه‌اي, نويسنده‌اي را مأمور گزارش دهي از مجله‌اي نموده است.اورول, آگاه از اين خود مأموريتي خود را در مقام يك گزارشگر به Aخوانندگان@ معرفي مي‌كند و از آنان مي‌خواهد كه شاهد گزارش‌ها و تشريح مناظرش باشند؛ نويسنده هنوز به آن توانمندي نرسيده تا خواننده را به دنبال خود كشانده و او را در ماجراها سهيم كند, به دليل اين ضعف تكنيك است كه او Aعلت شرح ماجرا@ را توضيح مي‌دهد, بطور كلي در اين گونه نوشتارها, خواننده فقط نقش يك ناظر بي‌طرف را دارد و اثر را به گونه‌اي سرگرمي پذيرا مي‌شود و نه بيشتر! گرته برداري از گوشه‌اي از اجتماع و به عكسبرداري ناشيانه‌اي مي‌ماند كه كتاب Aمحرومان پاريس و لندن@ نمونة گوياي آنست. 

 

       جدايي نويسنده از محرومان

      اورول در شرح عادات عجيب كساني كه در هتل Aسه گنجشگ@ بسر مي‌برند, نتايج اخلاقي خاص خود مي‌پردازد كه Aفقر و ناداري آنها را از معاشرت هاي خشك و رسمي كه بين ما مردمان عادي رواج دارد بي‌نياز نموده است@. فاصلة بين اورول, كه خود را از Aمردمان عادي@ مي‌داند, با محرومان, برخاسته از ذهن و فرهنگ اوست كه در اينجا ناخواسته نمودي واقعي پيدا مي‌كند. او با اينكه خود در زمرة محرومان است, اما از آنان بسيار فاصله دارد. زيرا كه ذهن و روحش در ملكوت سرمايه‌داري سير مي‌كنند. به دليل همين بينش است كه وقتي مردي ايتاليايي به دوازده اتاق, از جمله اتاق او دستبرد مي‌زند, نويسنده بدون همدردي با دزد زده‌ها, فرياد شادماني سر مي‌دهد كه: Aخوشبختانه نتوانست پول‌هاي مرا پيدا كند...@

 

      جدايي نويسنده از رخدادهاي زمان

       دوران شگفتي سرمايه داري در قلمروهاي توليد و مباله به بن بست رسيده و دنياي سرمايه براي حل تضادهاي خود و خفه كردن انقلابي كه نتيجة رشد انباشت سرمايه است, ناگزير از تن در دادن به بحران است, تا بدينوسيله تضادهاي دروني و آشكار رقباي سرمايه‌داري كاهش يابد. در سال 1939 بحران جهان سرمايه‌داري آغاز مي‌شود, در اين پروسه, توليد چهل درصد و تجارت جهاني تا 60 درصد كاهش مي‌يابد, گردش كالا كند شده به توقف مي‌انجامد. فرانسه نيز كه ركني از جهان سرمايه‌داري است, ازين مصيبت بي‌بهره مي‌ماند. تا آنجا كه توليد در فاصلة زماني 1933 تا 1935 تا يك سوم كاهش مي‌يابد, به موازات انباشت هرچه بيشتر سرماية كارتل‌ها, طبقه‌هاي مياني فقيرتر مي‌شوند. بطوريكه از 1930 تا 1933 بيشتر از يك صدهزار بازرگان خرده پا ورشكست شده بيكاري دامنگير رنجبران مي‌شود و به دنبال آن از ميزان دستمزدها كاسته مي‌شود, بيكاري و فقر و بي‌خانماني همه جا گسترش مي‌يابد و "خوشه‌هاي خشم" در مزارع گستردة سرمايه داري شكوفان شده و... و در اين سال‌هاست كه اورول, ولگردي خود را مي‌گذراند, اما در سراسر كتابش سخني ونمودي از اين دگرگوني نيست!

      دنياي سرمايه ناگزير از رهايش تضادهاي دروني رقابت‌هاي خويش است و پويشگر راه حل‌هاي پويندة سرمايه داري, به دنبال آنست كه آزموني نو را به محك بگذراند تا از مهلكه‌اي كه بدان دچار گشته, رها شود! نهال فاشيسم را در زمين خرده بورژوازي پاره‌اي از كشورها غرس مي‌كند, تا در ساية اوجگيري آزمون جديد, به گسترش روزافزون انباشت دست يابد.     باندهاي سياه براي سركوب خونين آزادگان متشكل مي‌شوند و موج ترور و سركوب مي‌رود تا به خيزابي سهمگين و مرگ آفرين, ساحل آزادي را در هم بكوبد.در اين زمان است كه اورول در پاريس و لندن به ولگردي و دريوزگي مي‌پردازد, در سراسر كتابش كوچكترين سخني از اين فراز و نشيب‌ها نيست. گويي جهان امن‌ و امان است و هرچه به قاعده در جاي خود استوار, تنها و تنها اوست و دنياي تيره و كوچك دريوزگان و محرومان هتل سه گنجشك و نوانخانه‌ها!

 

       اورول و فقر و فضيلت آن

       درك سطح اورول از فقر و نمودهاي آن, چنان بيگانه از فرهنگ علمي است كه خواننده آگاه, از ذكر نمودهاي اورول دچار چندش مي‌شود, "باخود فكر مي‌كنيم كه فقر و تنگدستي وحشت‌انگيز است ولي بايستي اذعان نمود گذشته از آن بسيار كثيف و نفرت‌آور مي‌باشد."[3]از آنجا كه اورول با فقر بيگانه است, عوارض آنرا نيز نمي‌تواند شناسايي كند, از ديدگاه او همينكه شخصي فقير شد, "از همان آغاز شخص مجبور است به دروغ متوسل شود"[4] از نظر اورول اين دروغگويي در پوشاندن واقعيت فقر است و بس!"دادن لباس به لباسشويي متوقف مي‌شود و بر حسب تصادف اگر در خيابان به متصدي آن برخورد كردي مجبوري به نحوي او را دست بسر كني در اين صورت او تصور مي‌كند لباس‌هايت را به جاي ديگري مي‌دهي, در نتيجه دل چركين و رنجيده خاطر مي‌شود."[5] در همين زمينه در مورد نان مثالي مي‌زند! "...اما دخترك ناشي به جاي يك پوند كمي زيادتر مي‌دهد و از اينكه مشتري بايستي بابت نان اضافه مبلغي بيشتر بپردازد معذرت مي‌خواهد. لذا تو نيز پيش خود فكر مي‌كني ممكن دخترك نان تو را هم از يك پوند زيادتر بدهد و چون پول بيشتري نداري ناچار فرار را بر قرار ترجيح مي‌دهي و همين امر موجب مي‌شود كه از خجالت ديگر نتواني به آن نانوايي مراجعه كني."[6] اين شرح حضورها و اين لاپوشاني‌ها تنها در مورد كساني گواهي دارد كه از موقعيت شوم فرازيني به فروديني گرفتار شده باشند. در اين پروسه, فرو افتاده، هميشه بيگانه با موقعيت جديد است و غرقه در فرازهاي پيشين, موقعيت تازه را مرحله‌اي گذرا مي‌داند و هميشه خود را بركنار از رخدادها. اينست كه مي‌بيني شرمگين و آزرده‌جان از خود مي‌گريزد و به خويش پناه مي‌جويد. در انديشه است كه مبادا رخدادي ناگهاني, پرده از رياي مستور او به كناري كشد و او را آنچنان كه هست، رخ بنمايد. هراس از مقابله و ارائه وجود, از او موجودي فراري و ترسو مي‌سازد, كه حتي از خريد نان, از واهمه‌اي پوچ, كه مي‌تواند توضيحي ساده داشته باشد, در هراس است. در اينجا بي‌مناسب نيست مقايسه‌اي داشته باشيم بين اورول و گوركي. گوركي نيز از فقر مي‌گويد و از نمودهاي آن, اما نه آبكي و اورول وار. بلكه ژرف‌نگر و انگيزه جويانه. اورول اگر دو سالي به فقر و ولگردي روي آورد, گوركي, سالهاي بسياري در فقر و محروميت شناور بود. اما در تمامي آثارش هرگز اسير پستي و لمپنيسم نشد. اسارتي كه اورول به آن گرفتار آمد! ولي گوركي با آن به ستيز برخاست. اورول در اسارت فقر, گاه به ستايش از آن بر مي‌خيزد. "نكتة ديگري كه هنگام فقر و ناداري آرامبخش و تسلي‌دهنده است اينست كه انسان احساس راحتي و آرامش مخصوصي كه توام با خوشي و مسرت مي‌باشد در خود احساس مي‌كند!"[7] در دنباله اظهار نظرهاي خود, چند سطر پائين‌تر مي‌افزايد:"لذا روي همين اصل است كه بسياري از اضطراب‌ها و ناراحتي‌هاي انسان بر طرف مي‌شود"[8] و حتما نيز اگر دل از طعام خالي دارد, نور معرفت را در آن خواهند ديد!!

                                             *      *        *

     خفت

          از عارضه‌هاي فقر اورولي, پستي جسم و جان است. در يك و نيم سالي كه در (خروس طلايي) ساكن بود و حتي چندين هفته‌اي كه در هتل بزرگ به كار اشتغال يافت, اورول نه تنها جسم خود را به ولگردي و فقر ناشي از آن عادت داده بود كه روح خود را نيز تسليم اهريمن پستي و حقارت كرد. دشنام خواري و تحمل اهانت براي او امري عادي شد. شايد از ديدگاه اويي كه زماني خود را در مقام پليس مستعمراتي, بوميان را تحقير مي‌كرد و مالك جان و مالشان بود, اين مرحله نيز امري عادي و طبيعي بود:"... مرا به متصدي صبحانه نشان داد و گفت:- مي‌بيني داداش؟ ظرفشوئيه كه چند روز پيش واسمون فرستادن. احمق! از كجا اومدي, نكنه از ديوونه خونة شارتون فرار كرده باشي, اينطور نيست؟

  من گفتم: از انگستان آمده‌ام.

   - اوهو, ميدونم. خوب آقاي انگليسي, ممكنه بگم سركار عالي پسر يك روسپي هستيد! حالا برو پشت پيشخون خودت.

    هربار كه براي بردن غذا به آشپزخانه مي‌رفتم با همين نوع ليچارگوئي‌ها روبرو مي‌شدم زيرا انتظار داشتند خوب كار كنم و چون زياد اشتباه مي‌كردم, هميشه فحش مي‌شنيدم. روزي از روي كنجكاوي تعداد فحشهايي را كه شنيدم, يادداشت و حساب كردم كه سي ونه بار به من (جاكش) خطاب كرده‌اند!"[9] 

    واكنش اورول در برابر اين همه ناسزا, فقط تحمل و سر به زير انداختن است. در هيچ كجاي كتاب واكنشي در برابر اين همه حقارت به چشم نمي‌خورد و اگر هم يكي از كاراكترها به مقابله برخيزد, باژاژنويسي‌هاي اورول روبرو مي‌شويم كه نمونه‌هاي آن را در مورد ژولن خواهيم ديد. البته اورول گاه مشت‌هاي خود را نيز به كار مي‌گيرد. اما نه در برابر ستمگران, بلكه در برابر هم رنجبران خود:"...علاوه بر شستن ظرفها وظيفة ديگر من بردن سرويس و غذاي گارسونها بود كه اغلب افرادي گستاخ و غير قابل تحمل بودند و براي تأديب آنها مجبور بودم چند بار مشت گره كردة خودم را به كار ببرم."[10] 

                                                      *    *    *

        همه دزدند و حقه‌باز؟

      اورول در شرح ماجراهايي از محرومان, همة آنها را در دزدي و دله‌دزدي و حقه‌بازي و شارلاتاني انباز مي‌كند. او بدون آنكه انگيزه را بيابد, تنها به شرح نمودهاي ساده و سطحي مي‌پردازد و خواننده نيز, كه ناظريست بي‌طرف بر ماجراها, چنين در خواهد يافت كه صفات مشترك محرومان, دزدي و شارلاتانگري است. (زن و شوهر كوتوله و ژنده‌پوشي به نام "روژيه"[11]) عكس‌هاي ييلاقي خانه‌هاي ييلاقي و مناظر شهر لوار را در بسته‌هاي لاك و مهر شده به جاي عكسهاي سكسي به فروش مي‌رساند و "...خريدار هنگامي به اين كلاهبرداري پي مي‌برد كه خيلي دير شده"[12], "تمام گارسون‌ها غذاها را مي‌دزدند" و "...آشپزها نيز مقدار زيادي از غذاها را كش مي‌روند... متصدي مشروبات نيز به طرقي مشروب مي‌دزديد... درباني كه مزد ما را مي‌پرداخت و هنگام خروج لباسمان را جستجو و بازرسي مي‌كرد خود يكي از بزرگترين دزدهاي هتل بود".[13]خواننده با خواندن اعترافات ژولز آيا به نفع كارفرما جبهه گيري نخواهد كرد؟"...حيله‌اي به كار زدم و آن اين بود كه هر روز و شب قوطي‌هاي شير را باز كرده و مقداري از آنرا سر مي‌كشم و دوباره سر آن را محكم مي‌بستم و هيچكس هم متوجه موضوع نمي‌شد. هر روز مقدار چهار ليتر شير به اضافة نيم كيلو خامه را مي‌دزديدم و مي‌خوردم..."[14]باور داشت ما اين است كه اورول, به خاطر شيوة برخورد او به معلول‌ها، گزارشگري ژورناليست است. اورول به جاي پرداختن به مجموع عوامل, تنها به واكنش‌هاي فردي توجه مي‌كند و با اگرانديسمان آنها, بنابر ساختار طبقاتيش, از سرمايه داري حمايت مي‌كند, او به جاي محكوم كردن نظام سرمايه‌داري حاكم, واماندگان و درماندگان را به زير ضرب مي‌برد. به جاي افشاي فساد حاكم, كمونيست‌ها را به مسخره مي‌گيرد و به جاي يورش به تبعيض نژادي و مليتي, به مليت‌ها و به خصوص به يهوديان حمله مي‌كند. دستاورد اين كج انديشي و بد انگاري, كتاب محرومان پاريس و لندن است.

                                                       *     *    *

      ضديهود

      اورول در آغاز به كار نويسندگي, آشكارا نشان مي‌دهد كه ضديهود است. در سراسر كتاب تمامي افراد نامي مشخص دارند جز يهودي‌ها كه اورول آنها را با عنوان كلي و عام كليمي ياد مي‌كند و به دنبال آن دنائت و خست و پستي را صفت مشخصة آن‌ها قلمداد مي‌كند.در باور داشت او يهودي انسان نيست, بلكه موجودي است ضد اخلاق, زشت, خسيس و پست. نه تنها خود اورول اين باور را دارد, بلكه آنجا نيز كه خود از گفتن اين رذايل ابا داشته باشد, آن را از زبان قهرمانانش بازگو مي‌كند. نخست خود اورول است كه مي‌گويد:"صاحب مدازه يك كليمي مو قرمز بد خلقي بود"[15] او زشت‌ترين و بي‌شرمانه‌ترين افتراها و تهمت‌ها را از زبان بوريس هم اتاقي و همكار و هم زبان خود بيان مي‌كند."... دوست من, يك جهود حتي شايستگي اونو نداره كه از جهود بودنش خجالت بكشه... اما در اينجا نان خور يك جهود شده‌ام, يك جهود...الان برات شرح ميدم كه بعضي از جهودها از چه تيپ قماشي هستند. ماههاي اول جنگ بود كه ما در حال پيشروي بوديم. شبي در يك دهكده توقف كرديم. در اين وقت يك پيرمرد جهود, با ريش قرمز و با قيافه‌اي زشت و كريه دزدانه وارد اتاق من شد. من پرسيدم : چكار داري؟

  -     جناب سروان, من براي شما يك دختر آورده‌ام, يك دختر زيبا و جوان كه فقط هفده سال داره. نرخش فقط پنجاه فرانك است. من گفتم:

   -    متشكرم , مي‌تواني اونو دوباره ببري, من نمي‌خوام مرض بگيرم.

   مرد كليمي با اعتراض گفت: مرض! اما آقاي فرمانده هيچ نگراني نداشته باشيد چون او دختر خود من است!

    اينست صفت بارز يك جهود.... بله, ما معتقديم كه ارزش تف يك افسر روسي بيش از آن است كه آنرا به صورت يك جهود فرومايه دور بريزد."[16]اورول در جاي ديگر اعتراف مي‌كند كه:"...صدق مثل معروف زير برايم ثابت شد كه مي‌گويد: قبل از يك جهود به يكه مار اعتماد كن..."[17]در ماجراي مشروح صفحة 184 باز يك "مرد كليمي" است كه مرتكب خيانت به ديگران و ننگ و كلاهبرداري مي‌شود. تصادفي نيست كه هم اتاقي بوريس نيز, كه مردي بد جنس و بدذات است, يك "كليمي" است!شگفت آور نيست كه اورول اين كتاب را در 1933 نوشت. يعني درست زماني كه فاشيست‌هاي ضديهود, در بخشهايي از اروپا, حكومت را در دست گرفته بودند. در ايتاليا, موسوليني مي‌رفت تا دوچه شود. در آلمان, هيتلر با حمايت بي‌دريغ خرده بورژوازي به سركوب مخالفان سياسي مشغول بود. پانصدهزار يهودي آلماني فرار از سرزمين مادري خود را آغاز كرده بودند. فرهنگ منحط فاشيسم, با نمود سياه ضد يهوديگري خود, گسترة پهناوري يافته بود. و نويسندگاني چون اورول نيز به اين دام گرفتار آمدند.بدون آنكه قصد مقايسه شخصيت‌ها را داشته باشيم, مي‌پرسيم آيا بين انديشه‌هاي ضد انساني آدولف هيتلر و جرج اورول تفاوتي وجود دارد؟

                                                    *    *   * 

     ضدكمونيست

    با اين كه اورول, بعدها خود را كمونيست جلوه داد و زماني بعد از كمونيسم بريد, اما بررسي كتاب "محرومان پاريس و لندن" گوياي آنست كه اورول در آغاز راه، نه تنها كمونيست نبود, بلكه به شدت در برابر آن موضع مي‌گرفته است. او با شرح ماجراهاي واماندگاني چند و افكارشان, مي‌كوشد آن ها را كمونيست جلوه داده تا از اين رهگذر آبي بر آتش كينة طبقاتي خود بريزد""...او (ژولز) اهل مجارستان و مرد زرنگي بود. صورتي سبزه داشت, بسيار حرف مي‌زد و پرچانگي مي‌كرد... هنگامي كه همه سرگرم كار بودند او فقط حرف مي‌زد. هميشه دربارة خود و عقايدش صحبت مي‌كرد. بالاخره, معلوم شد كمونيست است و تئوري‌هاي مختلف و عجيبي از خود اظهار مي‌كرد. مثلا" مي‌توانست با ارقام ثابت كند كار كردن عمل غلطي است."[18] اورول در دنبالة ماجراي ژولز تقلا مي‌كند تا با تاكيد بر كمونيست بودن او, كمونيسم را تخطئه كند: "... يكبار شخصي مي‌خواست بيست و پنج سنت سرم كلاه بگذارد، من از شدت عصبانيت استفراغ كردم. وانگهي فراموش نكن كه من يك كمونيست هستم. مرگ بر بورژوازي!...من نه تنها مانند شما احمق ها جان نمي‌كنم بلكه براي اين كه استقلال و غرور خود را نشان بدهم به عمل دزدي هم دست مي‌زنم."[19]در ادامة ماجراي ژولز كينه و دشمني اورول با تهمت و افترا و لودگي بروز مي‌يابد, "ژولز هر روز تنبل‌تر مي‌شد و مرتبا غذاها را مي‌دزديد و مي‌گفت اين عمل جنبة نوعي وظيفه دارد و چون ما در اين دزدي شركت نمي‌كرديم ما را مخالف طبقة محروم كارگر مي‌خواند, او آدم موذي و كينه‌توزي بود, يكبار به عنوان يكي از افتخاراتش تعريف مي‌كرد قبل از اين كه سوپي را براي مشتري ببرد، دستمال قاب‌تر و كثيفي را در آن فشرده است, فقط براي اين كه از يكي از طبقات اعيان و بورژوا انتقام گرفته باشد."[20]اورول در ماجرايي ديگر, پرده از دشمني ساختاري خود و كمونيسم بر مي‌دارد. تا آنجا كه "بوريس", يار غار اورول, در سركيسه كردن كمونيست ها حتي به تورات استناد مي‌كند و به او رهنمود مي‌دهد كه:"... مگر حضرت موسي اشاره به چپاول و تاراج مصري‌ها نكرده است؟ مطمئنا به عنوان يك انگليسي كتاب مقدس را مطالعه كرده‌اي, مقصودم اينست كه براي تو مانعي ندارد كه ما از كيسة كمونيست ها پولي به جيب بزنيم؟-             نه براي من مانعي ندارد."[21]كوتاه شد ماجرا اين است كه "از قرار معلوم انجمن سري توسط روس ها در پاريس تشكيل شده" آن ها مي‌كوشند تا مهاجرين روسي را مسلك خود در بيآورند. مضحكي ماجرا اين است كه پايه گذاران انجمن خود شياد و تلكه بگيرند, از سوي ديگر, اورول و بوريس نيز به قصد شيادي و سركيسه كردن به ماجرا كشانده مي‌شوند. در اين ماجرا شيادان هر دو سو, به راه خود مي‌روند و به نوا و بي نوايي, اما در اين ميان كمونيست‌ها هستند كه مورد بغض و كينه اورول قرار مي‌گيرند. او وقتي مي‌بيند كه بوريس شادمان "از پيشرفت اين عمل توطئه‌آميز" به محل انجمن نزديك مي‌شود. اشك تمساح مي‌ريزد و ناله سر مي‌دهد كه بوريس " فراموش كرده بود كه داشت با قاتلين پدر و مادرش معامله مي‌كرد."[22]وقتي كه وارد دفتر روس‌ها مي‌شوند, "مرد روسي" به او اعتراض مي‌كند كه چرا بدون توجيه و پوشش آمده و بهتر است كه بارهاي بعدي با همراه آوردن بسته‌اي از لباس‌ها چرك, به نشانه مراجعه به لباسشوئي طبقه پائين, خود را در نظر پليس, در صورت دستگيري, توجيه كند. اورول با شنيدن اين تذكر بار ديگر مي‌كوشد تا زخمي بر دشمن طبقاتي خود بزند. "... با اظهار آن مرد روسي بيش از آنكه انتظار مي‌رفت به توطئه چيني و دسيسه كاري اين دستگاه پي‌بردم"[23] در دنبالة ماجرا اورول ناشيانه مي‌كوشد تا با بكارگيري طنز, دشمن ساختاري خود را در هم بكوبد."... ما هرگز بحث نمي‌كنيم. مباحثه و جدال موجب وقت گذراني و مخصوص طبقه بوژواست, به جاي جدال و ستيز, عمل مي‌كنيم. ولي من (اورول) به خوبي متوجه خلاف اظهارات آنها بودم."[24]در پايان اين بخش بهتر است به پرسش و پاسخ دو شياد كه مي‌كوشند سر يكديگر كلاه بگذارند, توجه كنيم:

  - "...شما كمونيست هستيد؟ از روي احساسات جواب دادم:

   -    هرگز عضو سازمان حزبي نبوده‌ام.

  -    آيا اطلاعاتي دربارة موقعيت سياسي انگلستان داريد؟

   -   اوه, البته, البته.

  سپس نام چند وزير را بردم و مطالبي كه حاكي از تحقير حزب كارگر در آن كشور بود بيان داشتم (بعد از اورول دربارة ورزش انگلستان مي‌پرسد كه او تأكيد مي‌كند كه مي‌تواند مقالاتي در مورد ورزش بنويسد, سرانجام مرد روسي مي‌گويد:)-             ظاهرا چنين به نظر مي‌رسد كه اطلاعات كاملي دربارة انگلستان داري, آيا تعهد مي‌كنيد يك سري مقالات براي روزنامة هفتگي "مسكو" بنويسد. بديهي است كه ما جزئيات و خصوصيات آنرا به شما خواهيم گفت.-             مسلما "تعهد مي‌كنم."[25]مرد روسي دستمزد اورول را براي دو مقاله يكصد و پنجاه فرانك تعيين مي‌كند و ماجرا با گرفتن مقداري از حق عضويت از بوريس و چند روز انتظار براي دريافت جزئيات خاتمه پيدا مي‌كند, شيادان‌آنسو, بساط خود را جمع مي‌كنند تا در جاي ديگري دام بگسترانند و شيادان اينسو قيافه باخته, به ولگردي ادامه مي‌دهند و سماق مقاله‌اي يكصد و پنجاه فرانك!

      ضد فرانسوي

     نويسنده گويي قصد انتقام گيري از فرانسويان را دارد كه بي محابا به فرانسويان تهمت زده و آن‌ها را كثيف و بزه‌ كاران را سمبل تبهكاران مي‌شناساند:"اين يك تصور نيست بلكه حقيقتي است كه آشپز فرانسوي توي سوپ تف مي‌كند! او يك هنرمند است ولي بدبختانه در اين هنر نظافت ندارد. حتي مي‌توان گفت كه چون هنرمند كثيف است."[26] و يا "قيافه‌شان شبيه آدمكشهاي فرانسوي بود."[27]و زماني كه اورول به لندن مي‌رسد, آن را با پاريس چنين تشبيه مي‌كند كه "لندن شهر چاي و سماور و مركز فعاليت كارگران است در حاليكه پاريس سرزمين بيستر و جان كندن كارگران با دستمزدي قليل است." اين روحيه ضد فرانسوي حتي در ساس‌ها نيز نمود پيدا مي‌كند, جايي كه در صفحه‌ي 206 آنها را با ساس‌هاي پاريس  مقايسه مي‌كند!

   نظريه پردازي

      در نيمه شبي كه همه در خواب فرو رفته‌اند, "جنايت فجيعي" روي مي‌دهد كه همه را از خواب مي‌پراند, اورول لزومي نمي‌بيند كه براي " براي قتل خواب را به خود حرام كند, از اين رو "بيش از سه دقيقه از وقوع جنايت نمي‌گذش كه من و سايرين به اتاق‌هاي خود رفته و خوابيديم چون فقط مي‌خواستم از كشتن آن مرد با اطلاع شويم."[28] 

  اين بي‌تفاوتي اورول از آن روست كه " به من ثابت شد كه خواب نه تنها يك احتياج فيزيكي و جسماني به شمار مي‌رود بلكه يك امر ضروري در برابر خستگي و فرسودگي است."[29]

  تئوري بافي نويسنده در مورد خواب و توجيه آرامش روحش در برابر وقوع جنايت, تلاش بيهوده‌ايست بر اين واقعيت كه مرگهاي دلخراش, تازگي خود را براي اورول از دست داده‌اند, آيا او در زمان پليس بودن خود در برمه, ناظر جنايات بسياري نبوده, كه جنايت مورد گفتگو ديگر برايش تازگي ندارد؟بي فرهنگي و ناآگاهي اورول از نظام‌هاي اقتصادي موجب آن شده كه او, بدون در نظر گرفتن قوانين حاكم بر جامعه, پديده‌اي جزيي را, خارج از چارچوب نظام اقتصادي سياسي تئوريزه كند, كه نتيجة غلط آن, عطف توجه خواننده از نظام حاكم بر پديده‌هاي كوچك است, مورد مشخص اين كج انديشي, تقسيم‌بندي كار است كه در بخش سيزده, صفحه‌ي 107 دربارة هتل و كاركنان آن به عمل مي‌آورد, او توجه مي‌دهد كه سيستم و روش گروهي بسيار دقيقي در هتل حكمفرماست, "كه مانند ارتش بطرز منظمي درجه‌بندي شده بودند." در ادامه‌‌ي درجه بندي و مميزي حقوق كاركنان و معرفي مشاغل, در صفحه‌ي 109 به رابطه‌ي مليت‌ها و مشاغل مي‌پردازد كه ايتاليايي‌ها و آلماني‌ها عموما گارسن و آشپزها و خياط‌ها فرانسوي و... هستند, اورول چون ساده به مسائل مي‌نگرد, هرگز به خود اين زحمت را نمي‌دهد كه در يابد, هتل, يك واحد كوچك تجاري است و پيروي است از قوانين عام سيستم اقتصادي حاكم برجامعه, وقتي كه او باور دارد چرخش امور هتل ناشي از "غرور و تعصب بي موردي است كه كاركنان نسبت به كار خود دارند, اگر چه كارشان خسته كننده و نامطلوب باشد."[30]

  جز دريغ برنابخردي نويسنده چه مي‌توان گفت؟ با اين احكام صادره از سوي نويسنده, كارفرما چه پاك و معصوم مينمايد؟ و دليل آنكه "پيشخدمتها به ندرت سوسياليست مي‌شوند"[31] نيز آنست كه پيشخدمت "به نحو شايسته‌اي و با علاقة وافري به مردم خدمت مي‌كند و از اين خدمت خويش لذت برده و از آن تعريف و تمجيد مي‌كند."[32]

  در نظام فكري اورول استثمار واژه‌اي بيگانه است و كار فرما قديسي است دور از زد و بندها و دوز و كلك‌هاي محرومان! در فصل 22, اورول تئوريزه كردن سفر پاريس مي‌پردازد و با ادغام عنوان‌ها مي‌كوشد كه مرزهاي طبقاتي را در هم بريزد, طبقه مرفه و تحصيلكرده را برابر هم مي‌نهد, ثروتمند و روشنفكر را در هم ادغام مي‌كند و نظر مي‌دهد كه چون تحصيلكرده‌ها حقوق بيشتري دريافت مي‌كنند, "طبيعي است كه به طرف اغنيا كشيده مي‌شوند و از آنها طرفداري مي‌كنند چون تصور مي‌كنند كه دادن هر نوع آزادي به طبقه فقرا آزادي آنان را تهديد مي‌كند."[33] باز هم طفلكي كارفرما و سرمايه دار! ناآگاهي اورول از آن روست كه او پرسش‌هاي كوچكي را در ذهن كوچكش طرح مي كند "من مي‌خواهم بدانم چرا پاره‌اي از اشخاص از اينكه عده‌اي در تمام زندگي خود ديگ مي‌سابند يا ظرفهاي آن‌ها را مي‌شويند لذت مي‌برند."[34] در ذهن كوچك او "زحمت يك ظرفشو با يك درشكه چي يا يابوي گاري"[35] قابل مقايسه است, اين طرز انديشه از نويسنده‌اي كه با ديدن موش روي ميز آشپزخانه, آنرا به فال بد گرفته و نشانة شگون بد مي‌داند (ص 157) پر بي‌جا نيست.! ساس ساس‌ها حشراتي اند كه در همه جاي داستان, هرجا كه سر پناهي است, حضور فعالي دارند, گويي در ذهن داستانسرا, اين موجودات همزادان محرومان اورولي‌اند, داستان از سر و صداي مادام مونس در اعتراض به له كردن ساس‌ها روي كاغذ ديواري آغاز مي‌شود. (80) در صفحه‌ي 10 باز هم ساس است كه Aدر تمام روز نزد يك سقف اتاق خطوطي طويلي از ساس چون رشته زنجيز@ در حركتند در صفحة 43 A خط طويلي از ساس مانند زنجير به شكل s به آهستگي روي ديوار... در حركت بود.@ ضمنا بايستي, بگويم كه از بابت ساس ديگر ناراحتي نداشتم چون ماريو راه دفاع اين جانور را به من ياد داد و آن مقداري فلفل بود كه در رختخواب مي‌پاشيدم اگر چه توليد عطسه مي‌كرد ولي ساس‌ها از بوي آن متنفر شده و به اتاق ديگر روي مي‌آوردند@ (ص 137 و 138) در انگلستان نيز ساس بسيار است البته نه مانند پاريس اما تعداد آن آنقدر بود كه شخص را تا صبح بيدار نگهدارد@ (ص 206) 

    هتاك دروغگو 

      در جا به جاي كتاب, به عرياني نشان داده مي‌شود كه شخصيت اورول دست كمي از لمپن‌ها ندارد.Aخانم آشپز به سر من داد زد: احمق اون كماجدونو پائين بيار. من هم جواب مي‌دادم: فاحشه پير, خودت اونو پايين بيار. و يا وقتي زوج جواني از مردم روماني از اورول Aسئوالات متعددي@ دربارة انگلستان مي‌كردند و منهم دروغهاي شاخداري در جواب آنها گفتم@

     بي‌حافظگي نويسنده 

      در صفحه 67 پايان بخش هفتم, اورول شرح مي‌دهد كه Aتمام پول‌هاي بوريس در اين راه خرج شد@ و از پول‌هاي خود او Aبيش از هشت فرانك@ باقي نمي‌ماند, اما در صفحة 68 آغاز بخش هشتم, موجودي Aموجودي من و بوريس هشت فرانك@ مي‌شود.    كاراكتر محرومان پاريس Aروژيه@ زن و شوهر ژنده پوشي‌اند كه كارت پستال‌هاي لاك و مهر شده را به جاي عكس‌هاي سكسي به خريداران قالب مي‌كنند و گند و كثافت از آنها مي‌بارد (ص 12) هانري به خاطر معشوقة بيوفا, سكوت اختيار كرده و دم فرو بسته, او در ادارة كانال‌هاي فاضلاب استخدام شده است (ص 12 و 13). روبرت, كارش در فرانسه اينست كه روزي چهار ليتر شراب سر بكشد. (ص 14)Aجرج اورول@ پس از آنكه Aمحرومان پاريس و لندن@ را در 1933 منتشر مي‌نمايد, در 1934 Aروزهاي برمه@ را و در 1935 Aدختر يك كشيش@ , در 1936 Aبگدار اقاقيا در پرواز بماند@ و در سال 1937 كتاب Aجاده‌اي به اسكلة وايگان@ را چاپ مي‌نمايد.زمان با شتاب درگذر است و روزگار آبستن رخدادهاي تلخ و فراموش ناشدني است. اورول نيز كه Aاز بار سنگين گناهان كه مي‌بايست كفاره‌اش را مي‌دادم آگاه@[36] بود, با درون خويش در جدال است. اورول بار گناهان را آنگونه سنگين حس مي‌كند كه خود اعتراف مي‌كند A من مي‌خواستم خود را بيرون كشيده يك راست به ميان ستمكشان بروم, يكي از آنها و در كنار آنها بر عليه ظالمانشان باشم@ [37] او مي‌خواهد با اعماق اجتماع تماس بيابد حتي اگر كه Aاين تماس غير منطقي باشد@ , زيرا در انديشة او با اين كار Aبخشي از گناهانم شسته مي‌شد@ [38] اما اين يكسوي ماجرا است, آنسوي ديگر كنش و منش اوست كه از چشم دوستان و يارانش جلوه‌اي ديگرگون دارد. دوست او Aجوليان سيمونز@ او را Aزشت@ و Aبي‌لطافت و خشن@ مي‌نامد و اينها را عوامل راندگي و بدگماني وي مي‌داند, اما اورول در تلاش است, گرچه خجولانه, اما مصرانه بر قبولاندن خودش پاي مي‌فشرد, هر چند لاكي كه او را در خود فرو برده بيش از آن نفوذ ناپذير است كه بتوان در تصور آورد.داوري همگي دوستان و آشنايانش از وي چندان دل‌انگيز نيست, دوست ديگرش Aاستفان اسپندر@ از او چنين ياد مي‌كند:Aاو يك مرد لاغر مردني, ناتوان و قد بلند بود, يك شخصيت ميخانه‌اي با فروغي در چشمانش و شيوة بحث سادة خانگي كه مي‌توانست او را گاهي احساسات و درخشان عوام و گاهي به سستي و ناتواني بكشد@ [39] از همه بدتر داوري هم خانه‌اي او در سال 1935 است. Aراينر هپستال@ درباره‌اش مي‌نويسد:Aما او را دوست داشتيم, ولي هميشه جدي‌اش نمي‌گرفتيم. من حتي شخصا علاقه‌مند بودم از او بهره‌برداري كنم. در واقع براي منگارش او ارزش خواندن نداشت. در بدترين حالت ممكن, هر دو (راينر و دوستش مايكل) بسيار خوش ذوق بوديم. براي ما شكل نوولي كه اريك مي‌نوشت, ارزش تقليد نداشت@.[40]Aپاول پاتيس@ شاعر نيز كه او را در سالهاي واپسين زندگي دريافت, از وي با عنوان Aمرد مغرور منزوي@ و Aدن كيشوتي روي دوچرخه@ ياد مي‌كند.[41] 

     اورول و سياست

       فاشيسم در دهة 30 در حال قدرت گيري و پرش به سوي كرسي حاكميت است, ايتاليا و آلمان دو كانون پر قدرت فاشيسم, آشكارا به مبارزه با آزاديخواهان برخاسته‌اند, احزاب كمونيست مبارزه با فاشيسم را آغازيده‌اند و آن را محور مبارزات خود قرار داده‌اند, نبرد عليه فاشيسم در سراسر اروپا به رهبري كمونيست ها در شكوفايي است, حزب كمونيست بريتانيا ماه عسل خود را مي‌گذراند. قابل يادآوري است كه حزب كمونيست در انگلستان نتواسته به موفقيت چشمگيري از لحاظ تعداد اعضاء و آرا دست يابد. Aاما اين مسلم بود كه جريان اصلي ادبيات انگليس در دهة 30 زير نفوذ و كنترل كمونيست ها بود.@اورول گرچه با كمونيسم ميانة خوشي نداشت, اما كمونيست ها خواندن كتاب Aجاده‌اي به اسكلة وايگان@ را به اعضاء توصيه مي‌كردند. در عوض, اورول مصممانه با كمونيست ها, بخصوص هواداران شوروي به دشمني برخاست.

     برخي كينة او را از كمونيست ها برخاسته از منش انگليس ها مي‌دانند و يادآوري مي‌كنند كه اينان بيشتر شيفته سوسياليسم Aاوون@ اند.زندگي نويسان انگليسي اورول, هرقدر بخواهند مي‌توانند قلمفرسايي كنند, اما Aدرود بركاتالونيا@ و تأكيدهاي نويسنده مصرح آنست كه او از مسائل و معادلات سياسي ناآگاه بوده است. Aنه تنها علاقه‌اي به اوضاع سياسي نداشتم, بلكه اساسا از آن آگاه نبودم@. مي‌دانستم جنگ در جريان است ولي از ماهيت آن تصوري در ذهنم نبود.[42]اين بي‌خبري و ناآگاهي آنچنان گسترده است كه خود اعتراف مي‌كند: Aمي‌دانستم كه در چيزي به نام حزب كارگري اتحاد ماركسيستي خدمت مي‌كنم ولي پي نبرده‌ بودم كه بين احزاب گوناگون اختلافات شديد وجود دارد@.[43]

  فاجعه زماني روي مي‌دهد كه اورول انگيزة پيوستن به Aحزب كارگري اتحاد ماركسيستي@ را شرح مي‌دهد, Aتنها علت اينكه به جاي ساير نيروهاي چريكي به چريك‌هاي حزب كارگري اتحاد ماركسيتي پيوسته بودم اين بود كه با معرفي نامة حزب مستقل كارگر انگلستان وارد بارسلونا شده بودم@.[44]حقيقت اين است كه اورول, معلومات سياسي خود را از نشريه‌هاي Aنيوز كرانيكل@ و Aنيواستيسمن@ به دست آورده, با بررسي‌ها و تحليل‌هاي ژورناليستي به رهنمودها دست مي‌يافته و به نتيجه‌گيري مي‌رسيده است, در اين شيوه تحليل غلط مي‌تواند دستاورد غلط به بار بياورد, در مورد بررسي‌هاي سياسي اگر خواننده داراي بينشي آكادميك يا مبتني بر مطالعة متون كلاسيك سياسي نباشد, خوانندة ناآگاه سوار بر امواج ساده‌نگري ژورناليستي، ناخواسته به هر سو كشيده مي‌شود, اورول نيز كه بر خاسته از اين گروه خوانندگان است به هنگام مواجهه با دشواري‌هاي پراتيك وا مي‌دهد و از آغاز ورود به جبهه به غرولند مي‌پردازد. در حقيقت ميدان كارزار, بهانه گاه اورول براي فرار از هرگونه انديشة سوسياليستي و غلتيدن به دامان شوينيسم انگليسي است.افزون بر آن اورول در آوردگاه اسپانيا به دنبال بهانه است تا به هر وسيله به كمونيست ها بتازد, اگر چه كار آنها منطقي باشد. او معتقد است كه كمونيست ها مي‌خواهند زمام امور را در دست بگيرند و در جايي ديگر اعتراف مي‌كند كه كمونيستها با انقلاب در اسپانيا مخالفت ورزيدند Aبخصوص حزب كمونيست با پشتيباني روسية شوروي از هيچ كوششي در مخالفت با انقلاب فروگذار نكرد.[45]@

   اين تضاد آراء در جاي جاي كتاب‌هاي اورول به چشم مي‌خورد. پرسيدني است كه اگر حزب كمونيست مي‌خواهد زمامدار شود, چرا با انقلاب در ستيز است؟ مگر نه كه حكومت را فقط از اين راه به دست مي‌تواند بياورد؟آيا اورول به اسپانيا آمده تا عليه فاشيسم بجنگد؟ اين ادعا آنقدر بيهوده است كه اندازه نمي‌شناسد. او خود ناخودآگاه مي‌نويسد, Aمن با اين فكر به اسپانيا آمده بودم كه براي روزنامه‌ها مقاله بنويسم@ [46] اما چون اين كار را قابل تصور نمي‌يابد به نيروهاي چريك مي‌پيوندد.نويسندة با اتيكت انگليسي كه در كالج ايتون درس خوانده, مي‌خواهد راه و رسم انگليسي خود را در اينجا پياده كند, از اين رو به هنگام ورود مي‌خواهد به مأمور آسانسور انعام بدهد كه با Aسرزنش و اندرز مدير هتل روبرو مي‌شود@.[47]

    گنده دماغي انگليس, دمي او را رها نمي‌كند, مرحلة خيزش را نمي‌فهمد و از اين كه اوضاع به‌هم ريخته رنجيده مي‌شود, از كمبود قند و شكر و بنزين و نان مي‌نالد ولي با شگفتي در مي‌يابد كه مردم به انقلاب و آينده ايمان دارند. او هجوم اردوي سرمايه را مي‌بيند, جنگ را لمس مي‌كند, دشواري‌ها فرا رويش‌اند اما باز هم نق مي‌زند:A به هم ريختگي و كثافت ظاهرا يكي از نتايج فرعي انقلاب است@.[48]يادماندة اورول نشانگر آنست كه او مي‌خواهد از طرح و موضوع نتيجه ديگري به دست دهد؛ نفي گوهر انقلاب!چريكهاي مرد را به مسخره مي‌گيرد, زنان چريك را ريشخند مي‌كند, پارتيزانها را پسر بچه‌هايي مي‌دانند كه مادرشان براي دريافت جيرة غذايي به مسلخ فرستاده‌اند, با ورود به جبهه, غرولند شروع مي‌شود, خوابگاه بوي شاش اسب مي‌دهد! ظرفي مانند قوري با لولة بلند كه وقتي كجش مي‌كردي شراب از آن فواره مي‌زد@ مورد ايراد جنتلمن انگليسي قرار مي‌گيرد Aو به محض اين كه چشمم به آن افتاد دست به اعتصاب زدم و درخواست كردم يك ليوان به من بدهند.@ [49] مي‌دانيد چرا؟ Aزيرا كه به نظر من اين ظرف به تنها چيزي كه شباهت داشت شاشدان بود و مخصوصا وقتي از شراب سفيد پر مي‌شد@.[50]او مي‌نالد, در شهر, در هتل, در سربازخانه, در جبهه و در همه جا, گويي كوكي است براي نق زدن و ايجاد يأس.به هنگام اوجگيري فاشيسم, اسپانيا برخلاف بسياري از كشورها به عقب‌نشيني و يا تسليم پرداختند, به رويايي با تهاجم فاشيسم برخاست دوتچه از ايتاليا و فوهر از آلمان با تجهيزات و نيروي هوايي به ياري ژنرال فرانكو آمدند. فرانكو با بهره‌گيري از جانبداري دو رژيم ددمنش ايتاليا و آلمان نيروهاي ارتجاعي و با كمك مالي سرمايه‌داران داخلي بسيج كرد. در برابر, آزاديخواهان به پايداري برخاستند و كاتولونيا يكي از آوردگاه هاي جهاني آزادي و ارتجاع شد.داوطلبان بسياري به اسپانيا سرازير شدند, تا با شركت در جنگ, حريم آزادي را نگاهبان باشند.نيروهاي پايداري در اسپانيا بطور كلي از سه جريان سياسي عمده متشكل شده بود:1- حزب متحد سوسياليست كاتالونيا, متشكل از كمونيست ها سوسياليست‌ها با حدود يك و نيم ميليون عضو اتحاديه‌هاي كارگري.2- حزب كارگري اتحاد ماركسيستي متشكل از تروتسكيست ها با حدود چهل تا هفتاد هزار عضو.3- كنفدراسيون ملي كارگران و فدراسيون آنارشيست ايبريا متشكل از طيف‌هاي مختلف آنارشيست با حدود دو ميليون عضو.[51]  

     آنارشيست‌ها خواهان كنترل مستقيم صنايع توسط كارگران, برپايي كميته‌هاي محلي‌, ايستادگي در برابر دولت متمركز و مبارزة بي‌امان و آشتي ناپذير با بورژوازي و كليسا بودند. تروتسكيست ها و حزب كارگري اتحاد ماركسيستي فقط به نيروي مستقل كارگري باور داشتند, آنها خواهان ادامة حضور نيروهاي چريكي و پليس كارگري و كنترل نيروهاي مسلح توسط كارگران بودند. بر خلاف آنها كمونيست ها و سوسياليست ها فقط به پيروزي در جنگ عليه فاشيسم مي‌انديشيدند و خواهان برپايي دموكراسي پارلماني بودند. اينان معتقد به فرا رسيدن زمان انقلاب سوسياليستي در اسپانيا نبودند و پافشاري ديگر حزب هاي سياسي ـ نظامي را در اين مرحله و زمان, عملي ضد انقلابي مي‌دانستند. از آن سو, جريان هاي سياسي بر شمرده در بالا نيز, كمونيستها را متهم به خرابكاري در راه انقلاب و حتي دشمني با آن كرده, برخي نيز هم آوا با فاشيستها, آنان را متهم به ايجاد جوار عاب و ترور و حكومت پليسي مي‌كردند:Aاستالينست ها بر مركب مراد سوار بودند و كاملا طبيعي بود هر تروتسكيست در معرض خطر باشد.@![52]

      اورول در جاي جاي كتاب مي‌كوشد كه انگ تروتسكيسم را از چهرة حزب كارگري اتحاد ماركسيستي بزدايد. او به صراحت اعلام مي‌كند كه Aحزب كارگري اتحاد ماركسيستي هيچگونه ارتباطي با شخص تروتسكي يا سازمان تروتسكيستي Aبلشويك لنينيست@ نداشته است! هر چند نويسندة فراموشكار اعتراف مي‌كند كه Aپانزده يا بيست نفر تروتسكيست@ در آغاز جنگ به اسپانيا آمدند و با حزب اتحاد كارگري ماركسيستي كار كردند و حتي برخي از آنان هم در نيروي چريكي حزب باقي ماندند! اين Aهيچگونه ارتباط@ زماني مصداق مي‌يابد كه دريابيم Aنين@ , منشي تروتسكي, بنيادگزار حزب اتحاد كارگري ماركسيستي بوده است!گذشته از اين حزب تز Aانقلاب جهاني@ را به عنوان استراتژي پذيرفته بود كه در طبقه بندي احزاب در كلاسة تروتسكيسم جاي مي‌گيرد!اورول در يادمانده‌اش از اسپانيا, به ويژه در بلواي بارسلونا, لبة تيز كينه توزيش را متوجة حزب متحد سوسياليست كاتالونيا كرده و كمونيست ها را به انتقاد مي‌گيرد, در حالي كه, حتي به شهادت خود اورول, آغازگران بلواي بارسلونا گروه Aدوستداران دوروتي@ از شاخه‌هاي فدراسيون آنارشيست ايبريا و حزب كارگري اتحاد ماركسيستي بودند!ماجرا از آنجا آغاز شد كه ساختمان تلفنخانه كه در تصرف آنارشيست ها بود, توسط نيروهاي گارد جمهوري اشغال شد.

       آنارشيست ها كه بنا بر انگاره‌هاي خود مخالف كنترل دولت بر امور بودند, پايداري كردند و حتي شاخه‌اي از آن ها موسوم به Aدوستداران دوروتي@ طي بيانيه‌اي تند گفتار, خواستار تشكيل شوراي انقلابي, اعدام مسئولين اشغال تلفنخانه و خلع سلاح گارد كشوري شدند! تروتسكيست هاي Aلنينست هاي بلشويك@ در چهارم ماه مه فرمان اعتصاب عمومي دادند و فرياد كشيدند: Aهمه به سوي باريكاردها!@ حزب كارگري اتحاد ماركسيستي نيز, ششم ماه مه در ارگان خود Aلاباتايلا@ بيانية ماجراجويانة دوستداران دوروتي را مورد موافقت و تصويب قرارداد و Aحتي پيروان خود را تشويق به ماندن در باريكادها كردند.[53]@  اورول نيز كه براي گذراندن مرخصي به بارسلونا آمده, به دستور حزب به بلوا گران مي‌پيوندد و در پشت بام هتل با كمك يارانش سنگر مي‌گيرد. اين درگيري‌ها بر اعصاب اورول تأثير سوء مي‌گذارد و او را كلافه و سردرگم مي‌كند. "كابوس طولاني زد و خورد و سر وصدا و بي‌خوابي و بي‌غذايي و فشار آميخته با خستگي و ملال معلول نشستن روي آن پشت بام بيم از اينكه يك دقيقه ديگر ممكن است هدف گلوله قرار بگيريم و يا مجبور شوم ديگري را با گلوله بزنم, همة اينها دست به دست هم داده و اعصاب مرا به شدت حساس كرده بود". اين عصبيت و حساسيت در جاي جاي كتاب اورول نمود پيدا مي‌كند, تا بدانجا كه گاه از ماندن خود در اسپانيا سر خورده و مايوس مي‌شود: "به گمان من, هيچكس نمي‌توانست بيش از چند هفته در اسپانيا به سر ببرد, بي‌آن كه به نحوي دچار نوميدي و دردسر نشود"![54] ژرف ناگريستن نتيجه‌اي جز اين نمي‌تواند ببار بيآورد. سطحي نگري, تحليل‌هاي آبكي و بي‌بندي و باريهاي سياسي نمي‌تواند نتيجه‌اي جز اين داشته باشد كه هنوز سه چهار ماهي بيش از ورود چريك انگليسي نگذشته بود كه خستگي كوه و كمر و بيدار ماندن هاي شب هاي نگهباني و نبود تفريحات و سرگرمي هاي رايج شهر, يأس به بار مي‌آورد و خود را مي‌بازاند كه بله چون جهت حركت عموما به سوي نوعي فاشيسم خواهد بود (پس) رژيم بعدي حتما مي‌بايست ديكتاتوري باشد كه صد البته به علت وضع خاص اسپانيا, فاشيستي انساني‌تر و از لحاظ كارآيي عقب‌تر از فاشيسم آلمان يا ايتاليا[55] خواهد بود!بديهي است كه يكي از طرفين درگير بايد پيروز شود. از آنجا كه در ميان جنگجويان دموكراسي افرادي متزلزل و سرخورده همچون اورول وجود دارند كه اگر ظرف شرابخواري ابريق باشد, اعتصاب به راه مي‌اندازند و دليل شركت جوانان را در نبرد و به حمايت از آزادي, فقر غذايي قلمداد مي‌كنند و مدعي مي‌شوند كه مادران بخاطر گريز از گرسنگي, بچه‌ها را به جبهه و در نتيجه جلو گلولة توپ فاشيست ها مي‌فرستند, و از ديگر سو, فاشيست ها توسط نيروهاي آلماني و ايتاليايي آشكارا حمايت مالي و نظامي مي‌شوند و از همه مهمتر بخش قابل توجهي از نيروهاي فاشيستها, مورهايي هستند كه با يأس و ادا و اطوارهاي انگليسي‌ها بيگانه‌اند, با اين وضعيت نتيجة جنگ صد البته معلوم است. اما اين كه بخواهيم براي فاشيسم چهره‌اي انساني بتراشيم و "فاشيسمي انساني‌تر" را پيش بيني كنيم, اين ديگر فاجعه است! تازه اين پيش بيني زماني است كه چريك انگليسي باور دارد "فرانكو اصلا" از زمان عقب بود و در اين روزگار جايي نداشت"[56], حال چگونه مردي كه از زمانه عقب است و جايي در روزگار ندارد, مي‌تواند " فاشيسمي انساني‌تر" پي‌افكند؟ و اصلا مي‌توان صفت انساني را به فاشيسم انتساب داد؟ 

    گزافه‌گويي 

      اورول اگر در كتاب "ولگردان پاريس و لندن" از ساس مي‌نالد, در "به ياد كاتالونيا " از شپش و گرسنگي مي‌نالد. اغراق او چندان است كه تخم شپش‌ها را به اندازة دانه‌هاي ريز برنج تصور مي‌كند و اگر جا داشت و بهانه‌اي به قصد مقايسه به دست مي‌آورد, شپش‌ها را نيز به قد و قوارة خرچنگ به تصوير مي‌كشيد! "لابه لاي درز شلوار تخمهاي براق و سفيدي مي‌گذارد به اندازة دانه‌هاي ريز برنج![57]در اينجا بي‌مناسبت نيست يادآوري كنيم كه اورول در توصيف و تقويم اشياء, طبيعت و مناظر بطور كلي ضعيف و ناشي است, آنچنان كه گيلاس را "خوشه‌هاي پرپشت" مي‌بيند و غنچه‌هاي رز وحشي را به Aاندازة نعلبكي@![58] و از همه خنده‌دارتر مدعي است كه در سلول دو متري 50 نفر زنداني چپانده‌اند!؟[59] در 2 اطاق, هركدام به مساحت تقريبي8/1 متر مربع, نزديك به يكصد نفر را چپانده بودند.

    اورول, گرسنگي, پرخوري

      تحليل ساده پندارانة اورول اغلب سطحي و متوجه ظاهر است. او به جاي آن كه به علت بينديشد و ژرف‌نگر باشد به معلول مي‌پردازد, آن هم به‌گونه‌اي ساده و ظاهرپسند. اما آنچه كه اين ساده انگاري را زير سئوال مي‌برد, قبل از هرچيز فراموشكاري نويسنده است. بطور مثال, او در بارسلونا از ديدن بچه‌هايي كه نان دريوزگي مي‌كنند, افسرده خاطر مي‌شود و مي‌نويسد؛ " منظرة نفرت انگيزي است كه انسان ببيند مردي چاق مشغول خوردن خوراك بلدرچين است در حالي كه بچه‌ها از گرسنگي به خاطر لقمه‌اي نان گدايي مي‌كنند."[60]  اين يادمانده‌يي از روزهاي بلواي بارسلونا است, روزهايي كه اورول خود براي گذرانيدن مرخصي در هتل اقامت گزيده است. روزهايي كه او " ولع شديدي براي غذا و شراب خوب و كوكتيل و سيگار آمريكايي"[61] در خود احساس مي‌كند. او اعتراف مي‌كند: " تا آنجا كه جيبم اجازه مي‌داد, چندي در انواع تجملات غوطه مي‌خوردم"! دردناك است نوشته‌هاي مردي كه از بلدرچين خوردن ديگران بخاطر گرسنگي بچه‌ها در عذاب است, اما خود چنان غرق استراحت و خوردن و نوشيدن شده كه " به علت افراط در خوردن و نوشيدن, تمام آن هفته ناخوش بودم".[62] گزافه‌گويي چريك انگليسي دربارة گرسنگي و فقر غذايي وقتي نمود پيدا مي‌كند كه به ليست صبحانة بيماران نظر بياندازيم: " صبحانه ساعت 6 بامداد, مشتمل بر سوپ, املت, طاس كباب و نان, شراب سفيد و قهوه, ناهار حتي از اين هم مفصل‌تر"[63] بود! 

    اورول در هيبت يك چريك! 

      شب يخبنداني است, اورول كه فرماندة گروهي 12 نفره است, به سرما سخت حساس است, زيرا پيراهن و زير شلوار كلفتي مي‌پوشد, روي زير پيراهني, پيراهن كركي و روي آن دو پوليور و روي آن يك كت پشمي و روي آن هم يك كت چرمي مي‌پوشد, پايين تنه را با شلوار مخمل كبريتي, مچ پيچ, جوراب كلفت و پوتين مي‌پوشاند, گردنش را شال پيچ مي‌كند, دستكش آستردار به دست مي‌كند, باراني كلفت به تن مي‌كند و كلاه پشمي بر سر مي‌گذارد,[64] با اين همه باز هم از سرما مي‌لرزد! نه تنها از سرما كه از بي‌خوابي نيز! "كم خوابي كه حتي در ساكت‌ترين جنگلها نيز اجتناب ناپذير است, به تدريج در من تأثير مي‌گذاشت"[65]  و سرما و بي‌خوابي آنقدر بر آن سرجوخه و اينك ستوان چريك كه آن زمان 12 نفر را فرمانده بود, و اينك 30 نفر را, اثر گذاشته كه جنگ را "عوضي و مسخره"[66] مي‌نامد! اسم شب را "بسيار احمقانه " مي‌داند و با انگ "بي‌سواد" به ريشخند مبارزان برمي‌خيزد! چريك انگليسي كه به قصد نوعي سرگرمي به بازي با جنگ مقاومت پرداخته پس از پنج ماهي مي‌بيند كه بازي را باخته است, به مرخصي مي‌آيد تا بتواند در بارسلونا جايش را عوض كند, شرمگينانه دنبال بهانه‌اي مردم پسندانه است تا دمش را روي كولش بگذارد و به انگلستان بگريزد! زنش كه در بارسلونا پرسه مي‌زند نيز در آرزو با او شريك است, زمانه نيز يارشان مي‌شود و ناگهان تير غيب به كمك مي‌آيد! 

    نقش كمونيستها و شوروي در جنگ

       اگر بپذيريم كه "اسپانيا در وهلة اول كشوري كشاورزي است[67] ناگزير از پذيرش اين حقيقت خواهيم بود كه هرگونه انقلاب سوسياليستي, زودرس و در نتيجه غلط و در پايان محكوم به شكست خواهد بود!كمونيستها باور دارند كه با توجه به شيوة توليد غالب در اسپانيا – كشاورزي- و وجود طيف گستردة دهقانان,"وقوع انقلاب در اين مرحله پيامدهاي جبران ناپذير خواهد داشت. از اين رو مي‌بايست با حركت‌هاي شتابزده و پيشتر از زمان ديگر نيروها به مخالفت برخاست, پس از چندين ماه ارائة دليل در رسانه‌ها, وقتي كه جريان‌هاي افراطي بدون توجه به پيامد عملكردشان, پاي در خواسته‌هايشان مي‌فشارند. و بجاي نبرد با فاشيسم, سنگربندي در بارسلونا و ايجاد بلوا مي‌پردازند, Aكمونيستها كه مي‌جنگند در حالي كه ما حزب كارگري اتحاد ماركسيستي و آنارشيستها از جا تكان نمي‌خوريم.[68], قبول وضعيت موجود غير قابل تحمل خواهد بود. از سويي "دفاع عالي و دلاورانة نيروهاي تحت فرماندهي كمونيستها از مادريد كه آنها را به قهرمان اسپانيا مبدل كرده"[69] و از سوي ديگر حمايت هوايي شوروي Aكه در بالاي سر ما پرواز مي‌كرد[70].@ پاسخي به ضد انقلاب بودن شوروي و كمونيستها است. اگر پذيرفته‌ايم كه تنها شوروي و مكزيك به كمك دولت انقلابي آمدند[71] و تنها شوروي بود كه شروع به دادن اسلحه به دولت انقلابي كرد,[72] هرگونه انگ و اتهامي جز ژاژخواهي نخواهد بود. بازي با كلمات و سفسطه راه به جايي نخواهد برد, همه مي‌دانند كه تفنگ روسي در روسيه ساخته مي‌شود نه در آمريكا, مگر در ذهن يك چريك پرهيبت انگليسي! "همه مسلح به تفنگهاي نو از نوع معروف به (تفنگ روسي) بودند كه تصور مي‌كنم ساخت آمريكا بود ولي از طرف اتحاد جماهير شوروي به اسپانيا ارسال مي‌شد"![73] دست آخر در پايانة كتاب كه مي‌كوشد مخالفان عقيدتي خود را به ترور انديشه متهم كند و تبليغ مي‌كند كه زندان‌ها پر از تروتسكيست‌ها و آنارشيستها شده, شايعة قتل زندانيان را مي‌پراكند. اورول مي‌نويسد:"براي من بديهي بود كه اسماعيل را با گلوله كشته‌اند"[74] در حاليكه 3 سطر پايين‌تر مي‌نويسد كه :"او به راستي در زندان بيمار بوده است."[75]

     اورول مي‌گريزد

       خسته و به جان آمده به دنبال گريز گاه است, اورول تنها به اين نمي‌انديشد, همسرش نيز چنين آرزو مي‌كند. تصورات ايده آليستي‌شان از جنگ در هم ريخته, شمشير چوبين اين دون كيشوت انگليسي در زره پولادين مخالفان كارگر نشده, پس از نخستين يورش در هم مي‌شكند. "من خودم چندين بار از اينجا شليك كردم. نمي‌دانم تيرم به كسي خورده يا نه, البته احتمالش بسيار ضعيف است, چون تيراندازي من با تفنگ به هيچ‌وجه خوب نيست. ولي به هر حال تفريح خوبي بود."[76]شوالية انگليسي كه در گودالي, پشت علف‌هاي بلند تفنگ به دست كمين كرده و به محض ديدن سربازان دشمن شليك مي‌كند, بيشتر به تفريح مي‌انديشد تا به جنگ, از اين روست كه اين كار را "تفريح خوبي" مي‌داند. اما سرانجام لحظة موعود فرا مي‌رسد, و انتظار پايان مي‌يابد. اورول ده روز است كه به جبهه برگشته. بامداد, ساعت پنج در گوشة جان پناه با نگهبان به گفتگو مشغول است كه ناگهان نوري خيره كننده و لحظه‌اي بعد "تكان وحشتناكي" مي‌خورد, "احساس ضعف مفرط" مي‌كند, همه چيز از جلو چشمش دور مي‌شود, دردي احساس نمي‌كند, زانوهايش تا مي‌شوند و به زمين مي‌افتد, كرخ شده‌اند و نگران تير خوردن اويند, اما اورول "احساس نوعي رضايت مبهم" مي‌كند, به زنش مي‌انديشد كه به آرزويش رسيده: "زنم بايد از اين بابت خوشحال بشود. چون هميشه مي‌خواست زخمي بشوم كه وقتي نبرد بزرگ شروع شد, از كشته شدن نجات پيدا كنم.[77]اينجاست كه تازه مي‌فهمي اينها همه اگر نه نقشه‌اي از قبل, كه تمهيدي از پيش بايد بوده باشد. گريختن از ترس جان و بيم از نبرد بزرگ كابوس او و زنش شده دنبال بهانه است و اينك در مي‌يابي كه همة ايرادها و بهانه‌ها گريزگاههاي او بوده‌اند, او به دنبال بهانه بوده, از كاه كوه ساخته, همه را دشمن پنداشته, گرچه چشم مي‌ديد كه رفتار رزمندگان حزب متحد سوسياليست در جبهه چه قدر دوستانه بوده بطوري كه " در سراسر مدتي كه جبهه بودم بخاطر ندارم حتي يك بار از يكي از پيروان حزب متحد سوسياليست كاتالونيا به علت اينكه به حزب كارگري اتحاد ماركسيستي وابستگي داشتم, عناد و خصومت ديده باشم.[78] " اما براي اينكه به قول خودش "فقط مي‌خواهم از گير و دار خلاص شوم"[79] به دشمن تراشي در ذهن مي‌پردازد تا مستمسك فرار از معركه را براي ذهن خويش آماده سازد. اين ناپيگيري و شتابزدگي در داوري‌ها و تصميم‌گيري‌هاي او هميشه نقش تخريبي داشته ميل به گريز در او اوج مي‌گيرد "من هميشه همينطورم, هر وقت در جنگ يا در معركه‌هاي سياسي درگير مي‌شوم, تنها چيزي كه در خاطرم عرض اندام مي‌كند, راحتي بدني است و آرزوي عميق كه اين مسخره بازي‌هاي بي‌معنا به پايان برسد.مسخره بازي اورول در اسپاينا "به لطف كنسول انگليس" پايان مي‌يابد, اورول و زنش با ترن اسپانيا را به قصد فرانسه و از آنجا پس از توقفي چند روزه در يكي از شهركهاي فرانسه با كشتي به سوي انگلستان حركت مي‌كنند.اورول پس از گريز از اسپانيا به چاپ يادمانده‌اش از كاتالونيا مي‌پردازد وي با نشان دادن انفعال خود از انديشه‌هاي انقلابي پذيراي زندگي آرام و بي‌دغدغة بورژوازي مي‌شود. او از اين پس تمامي تلاشش را صرف جدال قلمي با انقلاب نمود. او همسو و هم آوا با رسانه‌هاي سرمايه‌داري به جدال با شوروي برخاست و با هدف قرار دادن شوروي به مثابة تضاد اصلي, به نوشتن قلعة حيوانات در 1945 و 1984 در 1948 پرداخت. گفتني است كه قلعة حيوانات در سال پاياني جنگ دوم جهاني به چاپ رسيد كه در آن زمان نمادين, شوروي, هم‌پيمان با انگلستان و آمريكا در جنگ عليه فاشيسم بود.تمامي نوشته‌هاي اورول در كوبيدن توتاليتاريسم خلاصه مي‌شود و سواي اين سخني براي گفتن ندارد. او ناشيانه مي‌كوشد به نگارش خود زمينة هنري بدهد كه در رسيدن به اين هدف بسيار ضعيف و بي‌مايه مي‌نمايد. او در 1946 در نوشتار "چرا مي‌نويسم؟" ادعا مي‌كند: "كاري كه من در طول ده سال گذشته مي‌خواستم انجام دهم, اين بوده كه نگارش سياسي را به يك هنر تبديل كنم. نقطة شروع من هميشه يك احساس يگانگي, يك حس مشترك از بي‌عدالتي است.[80]"همگي منتقدين اورول يك رأيندكه تمامي آثار اين نويسنده فاقد ارزش هنري و حتي سلاست كلام است.اورول گرچه در نوشتارهايش مي‌كوشد تا خود را سوسياليست جا بزند و در جاي جاي نوشته‌هايش عدالت جويي خود را تبليغ مي‌كند, اما در واقع او ديگر هرگونه فكر براندازي دولت‌هاي امپرياليستي را به يكسو نهاده و باور دارد كه: "انگليس با تمام بي‌عدالتي‌هايش, سرزمين احكام آزادي است و اكثريت قريب به اتفاق مردم انگليس تجربه‌اي از خشونت و بي‌قانوني ندارند.[81]" اورول در سرانجام زندگاني خويش آن چنان از انقلاب فاصله مي‌گيرد كه به نتيجه مي‌رسد: "ماهيت انقلاب‌ها همگي بد است" او شرمگينانه نتيجه گيري‌اش را از زبان "كستكر" چنين بازگو مي‌كند. "در واقع هر كس وارد انقلاب شود در پايان يا روباشف مي‌شود يا گلتكين. نه تنها قدرت بلكه راههاي رسيدن به قدرت نيز سبب فساد و تباهي است. بنا بر اين هر كوششي براي اصلاح جامعه با خشونت به سردابهاي o.i.p.u  منتهي مي‌شود. پس از لنين استالين بر سر كار آمد و اگر او زنده مي‌ماند. خود نيز شبيه استالين مي‌شد.[82]" 

     اورول و ديگران

       جان فاستردالس, وزير امور خارجة ايالت متحدة آمريكا در زمان رياست جمهوري دوايت آيزنهاور و در هنگامة اوجگيري جنگ سرد, باور داشت و به اين باور ايمان سپرده بود كه هركس كه با ما نيست, برماست! وي با اين باور داشت به رويارويي با هر نيرويي برخاست كه با او هم آوا نبود, در چشم دالس, چپ, ملي, مستقل مفهومي يگانه داشت و همه در ديدگاه او دشمن به حساب مي‌آمدند. اين كژنگري گريبانگير اورول نيز شده بود, از اين رو كافي بود كه كمونيستها نويسنده‌اي را مورد تأييد قرار دهند تا در نظر اورول, بي گفتگو در صف مخالفان قرار بگيرد.

     اورول و جك لندن

       نادژدا كروپسكايا، به تيمارداري شويش پرداخته, شب‌ها برايش كتاب مي‌خواند. مرد گرچه واپسين شب‌هاي زندگي را مي‌گذراند, اما هوشمندانه گوش به داستان‌هاي همسرش سپرده است. نادژدا، دو شب پيش از مرگ همسرش, داستان شور زندگي را براي وي مي‌خواند؛ مردي بيمار, در بياباني يخ زده در تلاش رهيدن و رسيدن به كرانة يك رودخانة بزرگ است, نيرويش رو به پايان است و ديگر توان رهروي ندارد, گرگي گرسنه نيز به اميد از پا درآمدن مرد, او را تعقيب مي‌كند. گرگ نيز ناتوان ناي رفتن ندارد, مرد ديگر نمي‌تواند راه بپويد, ناگزير از سر خوردن است, گرگ نيز! و مرگ در چند قدمي هر دو, مرد اما در جنگي سرنوشت ساز بر گرگ پيروز مي‌شود و نيمه مرده به مقصد مي‌رسد. بديهي است كه مرد اگر پيروز نمي‌شد و خون گرگ را نمي‌مكيد, گرگ مرد را مي‌دريد و خونش را مي‌نوشيد!اين داستان پركشش، لنين را بسيار خوشحال مي‌كند, به طوري كه از نادژدا مي‌خواهد تا شب ديگر, داستاني ديگر از جك لندن برايش بخواند.خوش آمدن لنين از يك داستان جك لندن همان و سياه روز شدن جك لندن همان! اورول در 1946 مصمم مي‌شود كه نظريات "نقادانه‌اش" را در بارة شور زندگي و ديگر آثار لندن به روي كاغذ بياورد.اورول از اين كه لندن بينشگرانه فاشيسم را در كتاب "پاشنة آهنين" پيش‌بيني كرده بود, شگفت زده است. اما چون اين پيش‌بيني توسط كسي شده كه "برماست" , پس بايد "رگه‌اي از فاشيسم" در او وجود داشته باشد! بخصوص اين كه لندن هرگز در همسويي و همدلي با استثمارشدگان دچار ترديد نشد و بيشتر اوقات خود را صرف سخنراني براي جنبش سوسياليستي مي‌كرد. مردي با ويژگي‌هاي لندن, در نظر اورول "عجول, احساساتي و از جهاتي بچه مآب[83] بود. وي بي‌انصافانه او را نويسنده‌ايي "بي‌ثبات و متلون" كه "بيشتر آثارش را با عجله و سرسري نوشته است" معرفي مي‌كند. در حالي كه بخوبي مي‌داند جك لندن هيچگاه از باور خود نسبت به انسان و عدالت اجتماعي و سوسياليسم دست نكشيد و دمي گرفتار "بي‌ثباتي" نشد. گفتني است كه لندن "پاشنة آهنين" را در 1907 نوشت و در آن نقطه نظرات در خور توجه و تعميقي را بيان كرد. لندن نيز همانند ماركس معتقد بود كه جايگاه انقلاب در صنعتي‌ترين كشورهاست. جك لندن اشاره مي‌كند كه جامعة سرمايه داري براي بقاي خود تن به نوعي سوسياليسم انحرافي مي‌دهد و برخي از مزاياي خود را براي تداوم حكومت فدا خواهد كرد.اورول مي‌نويسد كه بهترين داستان‌هاي لندن, پيام‌آور "مبارزه, خشونت و بقا" يند. وي ناشيانه يكي از بهترين داستان هاي لندن"يك تكه كباب" را غلط ارزشيابي مي‌كند و بطور كلي فتوا مي‌دهد كه: "بسياري از آثار جك لندن سر هم بندي بوده و قاطع و مجاب كننده نيستند"[84]فضاحت داوري اورول دربارة لندن وقتي اوج مي‌گيرد كه مي‌نويسد، اگر او در سال 1915 نمي‌مرد, معلوم نبود كدام جبهة سياسي را انتخاب مي‌كرد "ممكن بود به حزب كمونيست بپيوندد, يا به نظرية برتري نژادي نازيسم بگرود, حتي امكان داشت جزو هواخاهان تروتسكي يا آنارشيسم شود"[85] ! شگفت‌زده مي‌شوي و از خود مي‌پرسي: مگر اورول آثار لندن را نخوانده است؟ يا شايد وي تضادها و تفاوت‌هاي كمونيسم و نازيسم و تروتسكيسم و آنارشيسم را نمي‌دانسته, وگرنه چطور مي‌شود نويسنده‌اي چنين حكمي نابخردانه بدهد! آن هم فقط به خاطر اين كه لنين يكي از نوول هاي او را ستوده!

     اورول و مارك تواين

       در ديدگاه اورول, مارك تواين نويسنده‌اي است كه آثارش از سرسيري و بي‌غمي نوشته شده, آن‌هم در سرزميني كه "ميهن پرستي با ارزش‌هاي ادبي در هم آموخته است"[86] و عصر طلايي خود را مي‌گذراند, جايي كه پول آنقدر فراوان و قابل دسترسي همه است كه "كوچكترين سكه يك شلينگي است."اورول در بررسي مارك تواين, ناخودآگاه پيشتازان آمريكايي را زير سئوال مي‌برد و با ادعاي "پيشتازان آمريكا نه ابرمرد بودند و نه چندان شجاع و متهور"[87]آبي سرد بر آتش كينة خود از مردم آمريكا مي‌ريزد. او غارتگري راهزنان و عدم مقابلة آشكار معدنچيان طلا را نداشتن روح همكاري بين كارگران مي‌داند. اورول نمي‌داند و نمي‌خواهد بداند كه حركت‌هاي اجتماعي مستلزم پردازش زمان و درك ضرورت حركت و انگيزه‌هايي چند است. صرف مقابلة محض در شروع تهاجم و دست به اسلحه بردن, فقط يك منطق اغراقي است و نه چيز ديگر.در نظر اورول, مارك تواين نويسنده‌اي بود بذله گو و طنزپرداز كه به سخنراني بعد از شام سوداگران, دل مشغول مي‌داشت, آثارش نقاط ضعف بسيار دارند, اوقاتش به "لودگي و مسخرگي" مي‌گذشت, سخت از زنش حساب مي‌برد, حتي خانم هرجا كه نمي‌پسنديد با مداد آبي خط مي‌زد و لپ مطلب آن كه "از نوشته‌هايش چنين بر مي‌آيد كه چيزي براي گفتن دارد اما از آن طفره مي‌رود"![88] 

     اورول و تولستوي

       شكسپير در نظر لف تولستوي نويسنده‌اي است كاملا نالايق, حقير و سطحي نگر, آثارش به دور از اصول اخلاقي و دنيا پسندانه است, نمايشنامه‌هايش وصله پينة آثار ديگران است و در آثارش عنصر تفكر به چشم نمي‌خورد. تولستوي اعتراف مي‌كند كه آثار شكسپير را به زبان‌هاي روسي, انگليسي و آلماني خوانده اما جز بيزاري, كسالت و سردرگمي چيزي نصيبش نشده است. تولستوي بار ديگر در هفتادوپنج سالگي تمام نوشته‌هاي شكسپير را بازخواني مي‌كند, اما نتيجه همان است كه بود. وي در اين زمان باور مي‌آورد كه "شكسپير نه تنها نابغه نيست, بلكه يك نويسندة متوسط هم بحساب نمي‌آيد.[89] تولستوي براي اثبات مدعاي خود به بررسي "شاه لير" بر مي‌خيزد و مي‌نويسد: سرتا پاي اين نمايشنامه خسته كننده است, نادرست, گنگ, گزافه و عاميانه است, هم‌چنين رخدادهايش باورنكردني, ناپيوسته و زشت است.[90] تولستوي نتيجه مي‌گيرد كه ديگر آثار شكسپير نيز همچون شاه لير خستگي‌زا و بيزار كننده‌اند "شكسپير را هرچه مي‌خواهيد تصور كنيد", اما هنرمند نيست. بعلاوه افكارش اصيل و جالب نيستند و گرايشش نزولي و غير اخلاقي است.نقد درخور توجه تولستوي, خشم اورول را برمي‌انگيزد و از اينكه مردي روسي جرئت كرده تا نويسندة افتخارآفرين و قديس گونة انگليسي را زير سئوال ببرد, آزرده خاطر مي‌شود و دست و پا مي‌كند تا جواب‌هايي دست و پا شكسته سرهم بندي كند. ناگزير و شرمگينانه ايرادات تولستوي را به شكسپير در لفافه مي‌پذيرد، ولي پيوسته تكرار مي‌كند كه "مهارت وي در بكار بردن هجاها، سبب لذت بردن انگليسي زبانان از نوشته‌هاي او شده است"[91]اورول بدون شناخت از نوشته‌هاي تولستوي دربارة هنر, به پاسخدهي برخاسته كه نتيجه‌اش صفحاتي چند سفسطه و طعنه زني به تولستوي است. وي مدعي مي‌شود كه تولستوي نيز, چونان لير, در پايانة عمر خان و مان را ترك مي‌گويد و سرانجامي چون لير مي‌يابد. اورول نمي‌تواند درك كند كه تولستوي با ترك خان و مان خود, از ثروت و شهرت و امتيازات خود دست مي‌شويد و پندارهاي فلسفي‌اش را جامة عمل مي‌پوشاند!اورول در پاسخ خود با رسالة تولستوي مي‌افزايد: "همان‌گونه كه در پيش گفتم, نمي‌توان به رسالة تولستوي پاسخ داد- دست كم به نكات اصلي آن بحثي و دليلي كه وسيلة آن بتوان از شعر دفاع كرد وجود ندارد[92] " دريغا اورول ندانست و نفهميد كه با توشه‌اي از خرد و آگاهي مي‌توان هم حقايق را پذيرفت و هم به دفاع از شعر خوب برخاست!

     اورول و سويفت

       جوناتان سويفت با انتشار رماني انتقادي خود "سفرهاي گاليور" قوانين و طبقة حاكم بر انگلستان را به ريشخند گرفت و با اين كار خود مورد بي‌مهري دربار و اشراف قرار گرفت و اورول نيز او را "يك آنارشيست محافظه كار"[93] به قلم آورده. او را با تولستوي, در شك به رسيدن به شادكامي, هم آوا مي‌داند و مي‌نويسد: "هر دو يك نوع ديد آنارشيستي دارند كه ذهن خودكامه گرايي‌شان را پوشانده است. هر دو دشمني مشابه با دانش دارند. هر دو در برابر نظر مخالف بي‌طاقتند, هر دو نمي‌توانند اهميت موضوعي را كه براي خودشان جالب نيست درك كنند و هر دو از روند واقعي زندگي وحشت دارند"[94]اورول در مقايسه اين دو دشمن ارزشهاي مرسوم انگليسي نتيجه مي‌گيرد كه "تولستوي هرزه اصلاح شده‌اي بود كه به ستودن تجرد كامل رو آورد. اما خود تا آخر عمر خلاف آنهم عمل مي‌كرد "در مورد سويفت نيز كه جسارت ورزيده بود و سفرهاي گاليور را در نفي و سخرة منش حاكمان و جامعة انگليسي انتشار داده بود نوشت كه "سويفت احتمالا مبتلا به ناتواني جنسي بود و از مدفوع انسان وحشت مبالغه آميزي داشت"[95]شايد دليل ناتواني جنسي و ترس سويفت از مدفوع انسان به اين دليل باشد كه سويفت به توسط گاليور آتش گرفتگي كاخ امپراتور "لي‌لي پوت" را با شاشيدن خاموش مي‌كند! كه بايد پذيرفت اين اقدام "سويفت- گاليور" تخطئة حزب حاكم بر انگليس است! 

     اورول و خودستايي 

       به علت شروع جنگ سرد, آثار اورول قرب و منزلتي يافت و رسانه‌هاي سرمايه‌داري كوشيدند تا در بوق اورول بيشتر بدمند, تا آنجا كه امر به ايشان مشتبه شد و خود را نه تنها بزرگ يافت كه نابغه نيز. آنگونه كه قدسي بودن خود را باور مي‌آورد؛ وي كه پس از سرخوردگي از زندگي, در برمه و غلتيدن به دريوزگي در پاريس به خاطره نويسي روزگار نامراديش مي‌پردازد و به علت بهره‌گيري از شرايط مساعد به نويسندگي روي مي‌آورد, نابخردانه مدعي مي‌شود كه: "در اوان كودكي, شايد پنج يا شش سالگي, مي‌دانستم كه وقتي بزرگ شدم, بايد نويسنده شوم"![96] وي براي پره پوشي بر ايام پيش از بعثتش كه به ذهن متبادر مي‌شود پس كجاست اين آثار پس از شش سالگي؟ مدعي مي‌شود تا 24 سالگي كوشيده كه اين انگار را به فراموشي بسپارد اما قدسيانه مي‌دانسته "آگاه بودم كه دارم سرشت اصيلم را به خشم دچار مي‌سازم و بايد در يا زود بنشينم و كتاب بنويسم"!اين كودك "نابغه" بعدا اعتراف مي‌كند كه آثار دوران كودكي و نوجوانيش "از چند صفحه تجاوز نمي‌كنند". كه هر آدم با سوادي, اگر هم نابغه نباشد, از دورة نوجوانيش بيش از اين انشاء مي‌تواند داشته باشد!اورول شعر نيز مي‌سروده است, او نخستين شعرش را "در 4 يا 5 سالگي" سروده, اما "چيزي در مورد آن شعر به خاطر ندارم". نيز در يازده سالگي, به هنگام جنگ جهاني نخست, شعري ميهني مي‌سرايد كه در روزنامه‌هاي محلي چاپ مي‌شود. پس از آن اورول به فترت دچار مي‌شود تا اين كه در سي سالگي "روزهاي برمه" را مي‌نويسد.وي نويسندگي را به چهار انگيزة بزرگ مشروط مي‌داند وبايستة بكاربستن:1-       خود پرستي محض,2-       افسون زيبايي شناسي3-       انگيزة تاريخي4-       هدف سياسي.اورول خود معتقد است كه در او "سه انگيزة اولي قوي‌تر از انگيزة چهارمي است" اما در جايي ديگر بازگو مي‌كند: "وقتي كه دربارة كارهايم فكر مي‌كنم, مي‌بينم آنجا كه فاقد هدف سياسي بودم, بي‌چون و چرا كتاب‌هايي بي‌روح نوشتم و به سوي جملات و عبارات رنگين كشيده شدم. جملاتي بي‌معنا, صفاتي تزييني و من حيث المجموع مشتي لاف و گزاف"!اورول در سروده‌اي آرزوهاي دروني‌اش را واگو مي‌كند Aكشيش خوشبختي مي‌توانستم بود ...@ و شد. كشيشي كه كليسايش, به وسعت جهان سرمايه‌داري بود!          



1- محرومان پاريس و لندن. ص9
2- محرومان پاريس و لندن. ص24
3- همانجا. ص 26
4- همانجا. ص 27
5- همانجا. ص 27
6- همانجا. ص 28
7- همانجا. ص 31
8- همانجا. ص 32
9- همانجا. ص 88
10- همانجا. ص 102
11- همانجا. ص 12
12- همانجا. ص 12
13- همانجا. ص 111و112
14- همانجا. ص 154
15- همانجا. ص 30
16- همانجا. ص 56
17- همانجا. ص 110
18- همانجا. ص 153
19- همانجا. ص 154
20- همانجا. ص 169
21- همانجا. ص 9
22- همانجا. ص 71
23- همانجا. ص 9
24- همانجا. ص 73
25- همانجا. ص 74
26- همانجا. ص 121
27- همانجا. ص 235
28- همانجا. ص 137
29- همانجا. ص 137
30- همانجا. ص 115
31- همانجا. ص 118
32- همانجا. ص 118
33- همانجا. ص 197
34- همانجا. ص 178
35- همانجا. ص 177
36- جاده‌يي به اسكلة وايكان. ص 129, زندگي. ص 71
37- جاده‌يي به اسكلة وايكان. ص 129, زندگي. ص 7138- جاده‌يي به اسكلة وايكان. ص 129, زندگي. ص 71
39- به, اوكسلي. زندگي جرج اورول. برگردان شهرام جعفري. تهران 1363. ص 5
40- همانجا. ص 27
41- همانجا. ص 28
42- اورل, جرج. به ياد كاتالونيا. ترجمة عزت‌اله فولادوند. تهران 1361. ص 79
43- همانجا. ص 79
44- همانجا. ص 79
45- همانجا. ص 84
46- همانجا. ص 30
47- همانجا. ص 30
48- همانجا. ص 30
49- همانجا. ص 35
50- همانجا. ص 30
51- همانجا. ص 92
52- همانجا. ص 254
53- همانجا. ص 201
54- همانجا. ص 233
55- همانجا. ص 234
56- همانجا. ص 235
57- همانجا. ص 114
58- همانجا. ص 143
59- همانجا. ص 277 و276
60- همانجا. ص 159
61- همانجا. ص 160
62- همانجا. ص 160
63- همانجا. ص 245
64- همانجا. ص 60
65- همانجا. ص 72
66- همانجا. ص 66
67- همانجا. ص 234
68- همانجا. ص 98
69- همانجا. ص 98
70- همانجا. ص 98
71- همانجا. ص 87
72- همانجا. ص 87
73- همانجا. ص 190
74- همانجا. ص 274
75- همانجا. ص 274
76- همانجا. ص 238
77- همانجا. ص 239
78- همانجا. ص 258
79- همانجا. ص 270
80- اكسلي, ب. زندگي. ترجمة شهرام جعفري. ص 9
81- همانجا. ص 100
82- مجموعة مقالات جورج اورول. ترجمه اكبرتبريزي. نشر پيك 1363. ص 20
83- مجموعه مقالات جورج اورول. ص 28.
84- همانجا. ص 33
85- همانجا. ص 33
86- همانجا. ص 34
87- همانجا. ص 35
88- همانجا. ص 38
89- همانجا. ص 97
90- همانجا. ص 98و97
91- همانجا. ص 112
92- همانجا. ص 113
93- همانجا. ص 168
94- همانجا. ص 169
95- همانجا. ص 169
96- اورول. جرج. 1984. ص 6